اینستاگرام را از روی گوشیم پاک کرده ام. احتمالا فعلا! تا وقتی آب از آسیابِ این حجمه ی مجازیِ اخبار راست و دورغِ درهم بیفتد. نمی فهمم آدمها را٬ سرعتشان را در نشرِ اخبار٬ گزینششان در این که به کی اعتماد کنیم و از کی متنفر باشیم. درکی ندارم. نه اینکه «من خوبم٬ اونا بَدَنده»ها٬ نه! گم می شوم٬ غرق می شوم لا به لای نظراتشان٬ نفرتشان٬ خشمشان٬ دامن زدنشان به اخبار ضد و نقیض. می ایستم یک گوشه انگار! مشاهده می کنم فقط و قدرت تشخیصِ راست از دروغ ندارم! توییت های دو تا خبرنگار مستقر در محل را دنبال می کنم. آنها که فقط و فقط از به چشم دیده هاشان می نویسند٬ حدس نمی زنند٬ نتیجه نمی گیرند! «گزارش» می دهند٬ به معنای واقعی. آن ها که مثلا قاطی تیترهاشان نمی نویسند «فکر می کنم به نبض هایی که در جمهوری به خاک سپرده می شوند». فکر می کنم که صدا و سیما چطور با این بی مبالاتیش و شکنجهی خبری که می دهد آتش بیارِ معرکهی انتشار اخبار راست و دروغ درهمِ فضای مجازی شده. فکر میکنم به اعتمادی که طی سالها از سیستم سلب شده و بهانه داده دست مردم تا خشمشان را لابهلای این همه عکس و فیلم و نوشته ...
پستها
موقت؟
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
غم انگیزتر و دلخراشتر از دیدن ِعکس های اشک و آهدار ِآتشنشانها برای همکارانِ زیرِآوارماندهشان در خبرگزاریها و تصورِ دلهره ی خانوادههاشان٬ دیدن پستهای آدم هاست توی اینستاگرام و خواندنِ این اخبار که: شبکه خبر: شهروندان تهرانی لطفا برای تماشای ساختمان فروریخته پلاسکو مراجعه نکنند تا نیروهای امدادی بتوانند عملیات کمک را انجام بدهند. روزنامه ایران: حضور یگان ویژه پلیس جهت کنترل خیابان های منتهی به ساختمان پلاسکو٬ ازدحام جمعیت مانع از حضور به موقع امدادرسانان در اطراف ساختمان پلاسکو شده. #پلاسکو
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
تو چخوف باشی و من اولگا که برایت نوشته باشد: «خیلی خسته ام٬ از پا در آمده ام٬ احساس می کنم کسِ دیگری هستم! حتما داری به من می خندی! همه می گویند این دختر دارد خود را از پا در می آورد؛ مثل سنجابِ توی قفس ورجه ورجه می رود و فکر می کند دارد کاری درست و حسابی می کند [...] به عکست نگاه می کنم و خنده ات را می شنوم! همه ی وجودت را می بینم. نگاهی را در آن چشمان فوق العاده ت می بینم. می شنومت که مرا دخترِ با شکوه می خوانی...چه اندازه این را دوست دارم... ۸ فوریه٬ مسکو ...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
بهش ایمیل زدند که یکی از سخنران های هندی-آلمانیِ کنفرانس بین المللی تهران ضمن عذرخواهی سفرش به تهران را کنسل کرده به خاطر اینکه باید چندماهِ بعد بابتِ یک کارگاه تابستانی برود آمریکا و سفرش به ایران باعث می شود که پروسه ی درخواست ویزای آمریکاش طولانی و پیچیده شود. از «او» خواسته بودند که یک سخنرانِ جایگزین معرفی کند. وقتی داشتیم با هم ایمیل را می خواندیم و دعوتنامه آماده می کردیم برای سخنران جایگزین گفت که جدی جدی آمریکا را تحریم کنیم. قبلا هم البته٬ توی این چند سالی که اروپا زندگی می کنیم٬ بابتِ کیفیتِ رزومه ی کاریش بارها به عنوانِ «سخنران مدعو» دعوت شده بود به کنفرانس های بین المللی که بعضا در ایالات متحده برگزار می شدند و علی رغم اینکه تمام هزینه های سفرش را متقبل می شدند هیچ وقت نرفته بود. خندید و به شوخی گفت اینبار اگر دعوتم کنند می گویم که می خواهم به لیبی و سوریه سفر کنم و ویزای آمریکا توی پاسپورتم دردسرساز می شود برام. یک روزی قدیم تر ها٬ وقتی که قرار بود به فکر شغل برای بعد از دوره ی دکتری باشیم٬ نشستیم و صاف و روشن و شفاف حرف زدیم که آمریکا قطعا * توی لیست جاه...
از روزها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
رفیق قدیمی که او هم شاگرد استاد راهنما بوده و بعد از دفاع بی خیال آکادمی شده از مسکو بهم ایمیل زده و از اوضاع پرسیده. از اینکه بالاخره با «او» ساکن یک مملکت شده ایم و دریایی بینمان نیست و از کار کردن با رییسِ جدید. ایمیلش را دو سه روزیست که می خواهم جواب بدهم و هنوز فرصت نشده بنشینم و سر فرصت بنویسم که هم-مملکت بودن با «او» عالی ست... فرصت نشده بنویسم که رییس و گروه جدید خوب اند و مهربان و حسابی تحویلم می گیرند. که بنویسم تجربه ی بودن توی دانشکده ی فنی و حال و هواش برای من ای که همه ی این سال ها توی دانشکده های بی پول علوم بوده ام تجربه ی جالبی ست. فرصت نشد که بگویم گروه جدید و آدم های این ساختمان کلا برایم عجیبند. که جک های «نِردی»شان به خنده نمی اندازدم. که به نظرم معتادند به کار و انگار٬ انگار٬ انگار توی دنیا هیچ چیز جذاب تر و جالب تر از کامپیوتر و منطق و کتگوری وجود ندارد... که ناهارشان را٬ هرچه که باشد٬ ۱۰ دقیقه ای تمام می کنند و بر می گردند سر کار... که سالی یک خروار گرنت می گیرند و کلی مقاله چاپ می کنند و... فرصت نشد که بگویم حتی فرصت نمی شود آدم ها را از لا ب...
«تمام»
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
خسته بود. گفت که دراز می کشد تا من و «او» برویم دانشگاه و برگردیم. وقتی که برگشتیم نشسته بود روی کاناپه ی توی هال. دنبالم آمد آشپزخانه و یواش گفت که دوستپسرِ سابقش ازدواج کرده. توی چند سالی که از تمام شدن رابطه شان گذشته بود و از ایران رفته بود هیچ وقت برنگشته بود و حرف نزده بود راجع بهش. ایران رفتن ها و ملاقاتش با رفقا محدود بود و خارج از دایره ی دوستان مشترکشان. بعد٬ چندماه که از پاراگرافِ قبل گذشت٬ از سفر ایران که برگشت٬ بهم گفت که پسر را دیده و حرف زده اند در موردِ تمام چیزهایی که همه ی این سالها اذیتش کرده. و حالا٬ خوب و «سبک» شده از حرفهایی که سنگینیِ نزدنشان همراهش بوده. وقت های زیادی فکر می کنم که کارآمدترین شکلِ «تمام کردن» چطوریست؟ شکلی که خشونتِ آشکار و پنهان نداشته باشد! محترم باشد و آدمها را هم گیر نیندازد توی گودال کِش آمدنِ یک طرفه ی احترام! فکر می کنم که می شود دو تا آدم با هم٬ روی یک نقطه که نه٬ اما توی بازه ی «کوتاهی» از زمان٬ به این نتیجه برسند که «تمام»؟ می شود که فرسوده نکرد «مهر و انسان» را و خروار خروار سوالِ بی جواب درست نکرد برای ذهن و ...
از روزها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
برای فرشته نوشته ام که به مامان بگوید خیالش راحت؛ غصه نمی خورم: پوستم کلفت شده! و یک استیکر چاق قلب دار خوشحال می فرستم براش. و سعی می کنم به ماتیک قرمز دیورِ عزیز و دستبند و گوشواره ی نازنینم فکر نکنم! به شارژرها و هدفون و همه ی همه ی کلید های دنیام! و تمام فرم ها و امضاهایی که توی این دو هفته ی آلمان به ضرب و زور جمع کرده بودم! سعی می کنم فکر نکنم به لپ تاپ و فایل ها و کوله پشتی قشنگم. فکر می کنم به عکس ها و فیلم ها و نوشته هایی که رفت... برای همیشه... و خیال می کنم که شاید بد هم نشد... گاهی وقت ها باید گذاشت و گذشت... به زور دزد شاید...