پست‌ها

از روزها

برای فرشته نوشته ام که به مامان بگوید خیالش راحت؛ غصه نمی خورم: پوستم کلفت شده! و یک استیکر چاق قلب دار خوشحال می فرستم براش. و سعی می کنم به ماتیک قرمز دیورِ عزیز و دستبند و گوشواره ی نازنینم فکر نکنم! به شارژرها و هدفون و همه ی همه ی کلید های دنیام! و تمام فرم ها و امضاهایی که توی این دو هفته ی آلمان به  ضرب و زور جمع کرده بودم! سعی می کنم فکر نکنم به لپ تاپ و فایل ها و کوله پشتی قشنگم.  فکر می کنم به عکس ها و فیلم ها و نوشته هایی که رفت...  برای همیشه...  و خیال می کنم که شاید بد هم نشد...  گاهی وقت ها باید گذاشت و گذشت...  به زور دزد شاید...

از تصورات غیر قابل اعتمادم

 داشت اندازه ی دوچرخه اش را توضیح می داد که گفت همسرش شش هفت سانتی بلندتر از من است. تصویر زنِ ژاپنی توی ذهنم چند سانتی قد کشید. یادم افتاد که گفته بود همسرش آلمانی که هیچ٬ انگلیسی هم به زور حرف  می زند و اصلا برای همین به جای ارلانگن در نورنبرگ -که شهر بزرگ تریست- خانه اجاره کرده اند. زن توی ذهنم دور شد و همین طور که روی هوا٬‌ رو به من٬ عقب می رفت٬ دامنِ  بلند و موهای صاف و چتری های خیالی‌ش توی باد تکان خوردند. زن مثل تیتراژِ پایانیِ فیلمی ساه و سفید به زبانی ناشناخته از صفحه ی ذهنم محو شد.

از شب ها

ساعت؟ یک و پانزده دقیقه ی بامداد و من طبق معمول عقب‌تر از تمام ددلاین های دنیا مشغول تمام کردنِ‌ فصل پنجم پایان نامه پیرامون قضیه تمامیت هستم!  اینجا چه کار می کنم؟ راستش این ها را نمی نوشتم این لبخندِ ملیح روی لبم و تمرکزِ گریزپا و سرکشم آرام نمی گرفتند که من به کارم برسم. مطلب؟ راستش چند سالِ‌پیش٬ آن اوایل که از ایران آمده بودم کسی از دانشکده ی قبلی اول ها هفته ای یکی و بعد‌ها ماه‌ی یک ایمیل می فرستاد برام که عاشق و واله و شیدای من شده از همان نگاهِ اولِ جلسه ی اولِ درسِ منطقِ وجهی! من؟ بعد از دریافت اولین ایمیل یکم نیشم باز شد و یاد دخترهای کلاسور به بغلِ سریال های تلویزیون افتادم و یک نصفه روز  با حافظه ام کلنجار  رفتم که قیافه ی طرف را به خاطر بیاورم و نهایتا فیس بوک به دادم رسید و شستم خبردار شد که کل معاشرتم با این فرد به پنج دقیقه هم نکشیده و اینها! طبیعتا(!؟) جواب ِ ایمیل را ندادم و برای «او» و فرشته با شادمانی و خنده های بلند تعریف کردم که چطور یکی با پرسیدن مفهومِ «تِرم» سر کلاس منطق عاشقم شده! ایمیل ها هر چه جلوتر می رفت خنده اش کم و یکم دلسوز...

دنیا و ما از کی انقدر بزرگ شدیم که به جای کوچه به کوچه کشور به کشور اسباب کشی می کنیم؟!

چند روز پیش ها نیم صفحه از کتاب «پاییز فصل آخر سال است» را برایش خواندم و با حالتی شبیهِ اینکه «وقتی از تهران و آمستردام حرف می زنم از چه حرف می زنم»  گفتم که  ببین چطور عاشقی کردن شهر به شهر توفیر می کند!  امروز پای تلفن از برلین٬ برایم از خوبی و ارزانیِ قهوه ی یکی از کافه های نزدیکِ خانه ی احتمالیِ برلین گفت و از کافه جازِ جمعه شب و حال و هوای شبِ برلین. من؟ هی یاد فیلم «نیمه شب در پاریس» وودی آلن می ‌افتم و توی کله ام جمله ی معروف «او» را مرور می کنم که «برلینِ این روزها حکایتِ پاریسِ دهه‌های هفتاد و هشتاد است» و آخر هفته های عاشقانه ی برلین را کنار «او» تصور می کنم و به صبح‌های دوشنبه و قطارِ به سمت ارلانگن و کارِ جدید فکر می کنم و استرسِ شلوغی این روزها را می سپارم به لبخندِ خوشِ تصورِ روزهای جدید و عاشقانه های دلپذیرِ کشف شونده ی توی دلِ شهری بزرگ و ناآشنا! 

ان‌در احوالاتِ فضای مجازی (۲)

خانوم اینستاگرامرِ هموطن‌ِ مقیمِ هلندی (!) هست که چند هزار نفر فالوور دارد و سعادتِ (!) روئیتِ صفحه‌اش خیلی اتفاقی در یکی از شبهای تاریک و سردِ زمستانی٬ نه ببخشید٬ یکی از شب‌های روشن و ولرمِ بهاری٬ نصیب بنده شد. چطور؟‌ خیلی ساده! صفحه ی اینستاگرام را باز کردم و همین طور که آمدم پایین دیدم یکی هست که پای عکسِ سه تا از دوستانم که خودشان هم خیلی ربط خاصی به هم ندارند کامنت گذاشته. کنجکاویِ اینکه «طرف کی هست که همه ی اینا رو می شناسه؟» انگشتم را روی اسمش فشار داد و من را به صفحه ی عمومی‌ای برد که پر بود از عکس ‌های رنگیِ خوشحال و البته خیلی خیلی معمولی به لحاظِ ذائقه‌ی زیبایی‌شناسی‌م. توی ذهنم صاحبِ این صفحه آدمِ خوشحالِ «مهربانِ خوش‌اخلاق»ی به نظر رسید که دُزِ «ما چقدر خوشحالیم!»ِ صفحه اش کمی از آستانه ی رفاهِ (؟!!) من بالا‌تر بود! صفحه را بستم و همچنان پررنگ ترین  صفتِ توی ذهنم برای صاحب صفحه «مهربانِ خوش اخلاق» بود. امروز بعد از کار٬ توی کافه ی ورزشگاهِ دانشگاه نشسته بودیم که مرضیه رفت برای دخترکش آب بیاورد. هنوز نرفته بود که  با خانومی  نزدیک میز شدند. من از جا...

کاش زمین کمی کوچک‌تر بود...

 نمی دونم دقیقا از کی و کجا انقدر رقیق شدم:  صبح زنگ زده بودم که تولد مامان رو تبریک بگم٬ بعد از یکم مسخره بازی و شوخی٬‌مکث کردم٬ بغضم رو قورت دادم و یواش گفتم:  «خیلی خوبه که هستی! اینو یادت باشه همیشه!» مامان اون طرف گوشی صداش لرزید٬ اشکش درومد و من به خودم فحش دادم بابت ِ این طور تبریک گفتنم! به خاطر اشک مامان رو٬ ولو به مهر٬ درآوردن. حالا٬ نشسته‌م  و چهار خط تایپ می کنم برای کارت روی دسته گلی که فردا قراره «الف» -به بهانه ی روز پدر و تولد مامان و فرشته - از طرف من بفرسته دمِ در خونه. اشکی که موقع نوشتن از گوشه ی چشمم میاد پایین رو سریع پاک می کنم و خودم رو می زنم به کوچه ی علی‌چپ. یادداشت رو توی تلگرام می فرستم برای «الف». نوشته «دیده» می شه. چهار دقیقه ی بعد «الف» تایپ می کنه: اشکم درومد...  من؟ زار می زنم!

معاشرت های عجیب فضای مزخرف مجازی (۱)

آدم ها٬ ندیده و نشناخته٬ معاشرت نکرده٬ دو قُلُپ چای کنار هم نخورده٬ چهار کلام گپ ِ رو در رو نزده٬ چطور «قربان صدقه» ی هم می روند و برای هم بوس و بغل و واژه واژه مهر و جمله جمله محبت تایپ می کنند؟