پست‌ها

صفر و یک‌ای

یک‌بار نوشته بودم اینجا که چقدر اهلِ یادگاری جمع‌کردن بودم زمانی نه؟ نوشتم که از جایی به بعد انگار چیزهایی که جمع کرده بودم وزنه شدند به پا و دلم. زندگی را سخت کردند و بعد٬ کنار «او» سعی کردم خاطره را ساختن و زیستن٬ نه جمع کردن و گذاشتن گوشه‌ی کشو. بعد از این‌که تن دادیم به ازدواج (یک‌بار باید بیایم مفصل بنویسم از مخالفتِ آن وقت‌هام با ازدواج و تعجبِ همیشه‌گی‌م از حل‌شدنِ آدم‌ها در رابطه٬ هویت دادن به رابطه و از دست دادنِ هویتِ فردی! عکس پروفایل‌های همیشه دونفره٬ نوشتنِ «در رابطه بودن» توی توضیحِ صفحاتِ فضای مجازی و ...) عادتِ یادگاری جمع کردن کلا از سرم افتاد: خیلی خیلی راحت از نگه‌داشتنِ اشیا و تغییرندادنشان می‌گذرم و واقعا خیلی مهم نیست که فلان چیز به خاطر فلان اتفاق خاص است. اگر به لحاظ کاربرد یا زیبایی به نظرم خاص باشد که البته نگه‌ش می‌دارم٬ ولی نه فقط چون یادگار فلان اتفاق٬ یا فلان آدم است. خاطره فلان اتفاق و فلان آدم همیشه توی ذهنم زنده‌ست انگار و این از نگه داشتن شی بی‌نیازم می‌کند. از معدود استثناها البته عصای مادربزرگ مرحومم است که هروقت گوشه‌ی اتاق مامان و بابا چشمم بهش م...

حقا که بر «او» عشق سزاوار بُود*

شب زیر توییتِ دوستی که نوشته بود پروسه‌ای برایش هراه با درد و غم است چون که شکست‌هایش را به یادش می‌آورد نوشته بودم « بیشترِ پروسه‌های زندگیِ‌ منم معمولا همین‌جورین متاسفانه!‌»٬‌ و موقعِ نوشتن ناراحتیِ از دست‌دادنِ ددلاینِ مقاله و استرسِ ‌تمام نشدنِ پایان‌نامه‌ی لعنتی به خاطرِ استاندارد‌های سربه‌فلک‌ کشیده‌ی استاد راهنما و خستگیِ‌ سا‌ل‌ها مرخصیِ بی‌دغدغه نداشتن پسِ ذهنم بود. صبح که کامنتم را دید زنگ زد و کلی حرف زد. بعد گفت حواست هست که زندگی مسابقه نیست؟ گفت یکم فاصله بگیر و به خودت نگاه کن. نه به دستاورد‌های بیرونیت٬ به خودت٬ به چیزی که ساختی٬ به کسی که هستی! گفت از «شکست» حرف زدن خنده‌دار نیست؟  من؟ دوست داشتم موقعی که این‌ها را می‌گفت نگاهم بی واسطه‌ی صفحه‌ی گوشی دوخته‌شود به چشم‌هاش و همه‌ی آن اطمینان و مهر جان و تنم را تسخیر کند. *عنصری 
تصویر
می‌گه انقدر از کلیشه بدت میاد که اگه مثلا قرار باشه بین کتگوری « همه زن‌ها فلان» و «آرمادیلوها فلان» عضو یکی باشی انتخابت آرمادیلو بودنه. الان یک ربعه خیره شدم به انتخابم:

خودآزاری

تصور نبودنش از غم‌انگیزترین و ترسناک‌ترین خیالات است. نه نبودنش با من٬ که نبودنش در جهان٬ هر کجا٬ کنار هر کس. که وجودش برام عزیزتر از آن است که اگر روزی خواست برود٬ نگذارم...

غارِ من کجاست؟

حالم خوش نبود(نیست؟). یک جور خستگیِ موروثی باز بیدار شده بود در وجودم زیر حجم کار و آوارِ استرس. پای تلفن وقتی که گفت فلانی پرسید فلان کار را کردی یا نه٬ عصبانی گفتم که نه! و ادامه دادم که «خودم به اندازه‌ی کافی بدبختی دارم!». بعد از خداحافظی نزدیک بود زار بزنم بابتِ کلماتی که از زبانم جاری شده بود٬ بابتِ آن حجم از شکوه و خستگی و غمی که منتقل کرده بودم به مامان. حوصله‌ی کسی را نداشتم٬ اینستاگرام و توییتر را بسته بودم و پیش خودم فکر کرده بودم که فلانی چرا باید اصلا از مامان پرسیده باشد راجع به فلان کار؟! توقع داشتم حالا که من فرار می‌کنم از آدم‌ها آن‌ها هم بی‌خیالم بشوند و نشده بود انگار. فرداش زنگ زدم به مامان که واقعا حالم بد نیست و سرعت اینترنت و قطع شدن صدا و انگشت‌های زنانگی‌درچشمم‌ عصبیم کرده بود. گفتم که کارم زیاد هست٬ ولی خوبم. مامان حسابی قربان صدقه‌ام رفت. خندید و گفت همه‌ی خوبیم‌هام از باباست و این اخلاقِ  مزخرفِ سخت‌گرفتنِ زندگی و عصبی شدن میراثِ او!  حالم واقعی بد بود اما!  راستش بد هست هنوز!  از آدم ها گریزانم. از خودم بیشتر.  از تما...

خواهر کوچیکه

خواهر وسطی رفته ینگه‌ی دنیا و از آنجا که مسیول (؟!) تفریحاتِ سالمِ خواهر کوچیکه به حساب می‌آمد و حالا نگرانِ بی‌تفریح شدنِ خواهر کوچیکه٬ توی تلگرام خطاب بهش نوشت که با دختردایی‌ها هماهنگ کند که برای کنسرت تیاتر سی برای او هم بلیط بگیرند؟ خواهر کوچیکه گفت که دختردایی ها مسافرت‌اند و بعد درد دلش گل کرد که دختر عموها بهش گفته‌اند خواهر‌هات که نیستند بیا برویم خوش‌گذرانی! بهش گفته‌اند بلیط کنسرت سیروان خسروی بگیریم یا مثلا فلان تیاتر کمدی؟ با کلی غر نوشت که آدم آنهمه پول می دهد می‌رود کنسرت سیروان؟ یا فلان تیاتر کمدیِ مسخره؟ گفت که وقتی دیده «سلیقه هنری»ش با آن‌ها یکی‌ نیست پیشنهاد داده بروند کارتینگ یا مثلا کافه‌ای رستورانِ خوبِ باحالی چیزی!  من که توی همه‌ی این سال‌ها بزرگ شدنِ دو تا خواهر کنار هم را٬ مکالمات دونفره‌شان را از دست داده‌ام٬ حالا شاهد حرف‌های دو نفره‌شان توی گروه سه‌نفره‌ی تلگرام هستم و فکر می‌کنم که خواهر وسطی کی انقدر بزرگ شد که تنهایی برود ینگه‌ی دنیا و «سلیقه‌ی هنری»ِ خواهر کوچیکه کی شکل گرفت؟ کی انقدر بزرگ شد که دو تایی با مامان بروند کافه و رستوران و حرف بزن...

از سی‌سالگی‌

یک عمر خیال کردم که راستی راستی: «تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی!» ده سال٬ بله ده سال٬ باور داشتم که: «تو مسئول گلت هستی...!» دیشب٬ یادآورِ گوگل را زود بستم٬ به روباهِ شازده کوچولو لبخند زدم و گفتم: رفیق! در زندگی گاهی٬ نه زخم‌هایی که٬ بل روابطِ اهلیِ تک‌نفره و کش‌داری هستند «که مثل خوره٬ در انزوا٬ روح را آهسته می‌خورند و می‌تراشند!» روباه نگاهم کرد و گفت: روحت٬ روحت را بغل بگیر و برای همیشه کوچ کن از این سیارک!