پست‌ها

مودبانه ی گُنده گوزی چی می شه؟

به نظرشان هلند٬ سوید٬ آلمان و... بی خودترین جاهای دنیا با دو‌روترین و بی تفاوت ترین و بداخلاق‌ترین مردمان ِ دنیاست: بعد خودشان را شرحه شرحه می کنند که پاسپورتِ هلندی٬ سویدی٬ آلمانی و یا سه‌نقطه‌ای بگیرند! از این جا تا آسمان ادعای روشن‌فکری و انسانِ فارغ از مرز و ملیت دارند: بعد به محضِ شنیدنِ گزارشِ جروبحثی رخ داده در شرکت٬ خیابان٬ اتوبوس یا هر جا٬ می پرسند «طرف کجایی بود؟!!»! بالای منبر می روند راجع به مفاهی مثلِ کشور و مرز و پاسپورت و معتقدند دنیا و انسانیت را باید زدود از هر آنچه شبیه این خطکشی‌هاست: بعد مشتشان را گره می کنند و می کوبند روی میز کافه که «کردستان باید مستقل شود»! حضرتِ فیل را باید با خواهش و تمنا آورد تا از بالای قله ی فرهیختگی و ادب و اخلاق پایین بیاوردشان: بعد به آسانی ِ آب خوردن که نه حتی٬ به سادگی و روانی ِ نفس کشیدن٬ انسانی را مسخره و تحقیر می کنند!  کلی خشونت ریز و درشت٬ دروغ٬  نگاهِ‌ جنسیتی٬ قضاوت و یک دنیا کوفتِ دیگر! گاهی فکر می کنم اگر ادعای بعضی آدم ها و حرف‌ها و ژست هاشان هم به اندازه ی رفتارشان زشت بود غمِ ماجرا کم...

مهرنامه

«او» یک هو٬ با سلام علیکی به واسطه ی استاد٬ جلوی آبخوریِ طبقه ی دوم دانشکده٬ وارد زندگیم شد. ۶ سال هم دانشکده ای بودیم و به جز یکی دو جمله معاشرت دیگری نکرده بودیم. «او» دورادور مرا کمی می شناخت به واسطه ی دوستی با «ر» و «ت»٬ من اما؟ تقریبا هیچ! فقط می دانستم ریاضی-دانِ خوبی‌ست! روزهای عجیبی بود. انگار که خودم را ویران کرده بودم و داشتم ذره ذره٬‌آجر به آجر٬ از نو می ساختم! عشق‌ام به نوعِ بشر زیاد شده بود و با این حال از تمامِ آشناها دوری می کردم. توی دیدار با آدم‌های تازه جلوه گری می کردم: از شعر٬ ادبیات٬ هنر و ریاضی می گفتم. مهرشان را می خریدم و دل به هیچ کس نمی دادم. بی‌دل شده بودم انگار. دل‌ای نمانده بود که برای کسی بلرزد. واژه هام را بی‌پروا تر از همیشه سرازیر می کردم سمتِ‌ آدم‌ها. از رابطه٬ از دوست داشتن هراس داشتم و معاشرتم محدود شده بود به آدم های تازه. آدم های دیدارهای یک باره. آدم هایی که بعد از خداحافظی تمام می شدند! «او» اما از آن‌‌ها بود که بعد از خداحافظی تمام نمی شد.  رفاقت و هم کلامی باهاش لذت بخش بود. تکلیف‌ش با خودش و دنیا معلوم بود و گیر نکرده بود توی دامِ ژیگ...

از شب ها

تصویر
فیلم هایی هستند که می شود چند بار به دیدنشان نشست و خسته نشد.  فیلم هایی هم هستند مثلِ شعر٬ می شود بارها و بارها «شنید»شان! «پرسه در مه» یکی از این فیلم های شنیداریست برای من:‌ از این شعر طورهای موسیقیایی…   این قسمتِ رادیودیالوگ بهانه ی یادآوری و نوشتن شد!
جرقه اش آنجا زده شد٬ توی لابیِ ساختمانِ محلِ کنفرانس٬ کیوتو٬ چند ماهِ قبل! صبح بود و داشتیم با آدم ها حرف می زدیم و چای و قهوه ی قبل از سخنرانیِ اول را می خوردیم که آمد جلو و فارسی سلام علیک کرد. دیروزش٬ توی ایستگاهِ مترو٬ شبحِ کسی را دیده بودم که انگار فلانی بود٬ ولی گریخته بودم از رو در رویی٬ از هم کلامی! نفسم انگار تنگ آمده بود از کوچکیِ‌ دنیا! آخر می دانی؟ ژاپن به نظرم آخرین جای دنیا می آمد برای دیدنِ کسی از آن روزها!  آمد جلو و سلام علیک کرد و حال و احوال و یادم نیست چی شد که گفت توی این  پنج شش سالی که آمده فرنگ هیچ وقت برنگشته ایران و فعلا هم قصد ندارد این کار را بکند. من هم خندیده بودم و گفته بودم که به جاش من٬ مثلِ کشِ تنبان٬‌ بینِ تهران و آمستردام در رفت و آمدم!  وقتی برگشتم هتل٬ چهارزانو نشستم وسطِ تخت٬ یکم مکث کردم٬ گوشی موبایل را برداشتم و برای «ه» نوشتم که فلانی را دیده ام و یادِ او افتاده ام. و فکر کردم به چند وقتِ‌ قبلش٬ به حرفهایی که با استادِ درسِ نظریه مجموعه ها زده بودیم! فکر کردم به دیدنِ آن یکی استاد توی کنفرانسِ چند وقتِ قبل ترش٬ به حسی که داش...

حدیث داریم اصلا که رفقای ۱۸ تا ۲۲ سالگیِ خود را سفت بچسبید! ;-)

جمعه ی هفته ی گذشته:  حوالیِ ظهر تارا بهم زنگ زد و گفت که کارِ دلتنگی از پیامک و پیغامِ توی جی‌میل گذشته! گفت که باید زنگ می زد و تلفنی می‌گفت این ها را. بعد من که کلا زانوانِ سستی دارم در مقابلِ محبت دیدن٬ سریع نانِ دیدار را چسباندم به تنورِ تقویم. قرار شد شنبه ناهار بیاید اینجا و طبقِ معمولِ همه ی دیدارهایمان هی حرف بزنیم و هی بخندیم و… شنبه: برای ناهار هویچ-پلو درست کردم با تارتِ توت‌فرنگی برای دسر. از حوالی دو و نیم  ظهر نشستیم پشتِ میز و تا نه شب متصل خوردیم و حرف زدیم و حرف زدیم و بلند بلند خندیدیم. طفلکی پگاه محکوم شده بود که گوش بسپارد به خاطراتِ ده دوازده ساله ی ما که تمامی ندارد. تو گویی از آن سه چهار سالِ دوره ی لیسانس به اندازه دویست سال خاطره داریم. به هم که می رسیم٬ از ترکِ دیوارِ راهروهای دانشکده ی ریاضی و اتاق های پژوهشگاه گرفته٬ تا رنگِ ماشینِ مامانِ روزبهان حرف و تصویر هست برای مرور. انقدر تصویر و تجربه ی مشترک که انگار تمامی ندارد. خوبی‌اش می دانی کجاست؟‌ اینکه حالا٬ بعد از چند سال٬ به قولِ تارا شبیهِ پیرزن های شصت هفتاد ساله ی بافتنی بافی که از خا...

بخشی از پستی که هرگز نوشته نشد!

فرق هست بین «رفتن» و «گریختن»!  کسی که تصمیم به رفتن می گیرد و می رود٬ حواسش جمعِ رو به روست. کسی که خواسته برود هی سرک نمی کشد پشتِ‌ سرش را نگاه کند: می گذارد و می رود. می گذرد… کسی که می گریزد اما٬ تمامِ طولِ مسیر٬ حتی اگر از هراس ِ دیدنِ چیزی یا کسی که از آن گریخته  بازنگردد و پشتِ سرش را نظاره نکند٬ باز هم بخشِ عظیمی از حواسش معطوفِ پشتِ سر است! آدمی که می گریزد٬ نمی گذارد٬ نمی گذرد٬ فراموش هم نمی کند… حکایتِ «ماندن» هم که بماند…

از روزها

صبح٬ طبقِ‌ معمولِ هر روز صفحه ی بی بی سی را باز کردم و تیترِ اخبار را خواندم و انگار که غمی موروثی و اساطیری دوباره در من جوانه زده باشد٬ بی رمق٬  لباس پوشیدم و راهیِ‌ دانشگاه شدم! خروار خروار کاغذ و مجله ی تبلیغات را جمع کردم از پشتِ در و موقعِ دسته کردنشان فکر کردم ما آدم ها٬ همه مان با هم٬ چپ و راست٬ زن و مرد٬ از هر فرقه و با هر مسلکی٬ همه مان با هم٬ بدونِ هیچ استثنایی٬ گند زده ایم به این دنیا٬ به این زمین٬ به حیات٬ به زیستن! در را با ناامیدی از نوعِ بشر باز کردم و خودم را سپردم به زمین٬ به آسمان٬ به گل٬ به علف! رفتم کافه ی همیشگی تا قهوه ی هر روز را بگیرم!  کافه‌چی خندید گفت:«مثلِ همیشه بی شکر؟». لبخند زدم که: بله! کارتِ مُهر را از کیفم در آوردم و گذاشتم روی پیشخوان. هر قهوه: یک مهر! سه تا مُهرِ دیگر می شد یک قهوه ی مجانی. کافه چی کارتم را برداشت و خندید و « دو»  تا مهر زد برام! بعد هم به جای شیرینی ِ کوچکی که همیشه همراه قهوه هست٬  « دو» تا شیرینی گذاشت روی درِ لیوان و با خوش اخلاقی گفت: روز خوش! و همین قدر ساده٬ آن صبحِ بی رمقِ ناامید از ا...