پست‌ها

به دوست...

تلفن را که بر می دارم٬ بلافاصله بعد از سلام می گوید: بی مقدمه! فروغ شعری دارد تقریبا این طور: من٬ مثلِ دانش آموزی که درسِ هندسه اش را   دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم... بعد یکم مکث می کند و می گوید:  خیلی فکر کردم٬ به نظرم اگر فروغ این شعر را نگفته بود٬ یا تو می گفتیش یا من برای تو می گفتم اش... و من فکر می کنم به پنج نوشته ی نیمه کاره ی این چند روز که توی فولدرِ دِرَفت ها لَمیده اند... فکر می کنم به مهمانیِ امشب...  و بعد٬  با لبخندی گوشه ی لبم٬  فروغ می خوانم...

ضایعه ی مغزی... احتمالا

این ها را شاید پنجاه بار٬ بلکه هم بیشتر٬ گفته باشم که آدم گاهی تشنه می شود... آدم گاهی گرسنه می شود... آدم گاهی خسته می شود حتی... و تازه آدم گاهی مثلِ حالای من می شود که نمی داند چه طور است اصلا! انگار خشونت ِ همزمان با افسردگی داشته باشد مثلا! و آدم٬ «زن» که باشد٬ گاهی گمان می کند دلیلِ خشم و کم طاقتی ش زنانگی ست...زنانگی ای که چندوقتی یک بار خودش را در چشم اش فرو می کند و خر-فهم اش می کند که خدا اگر جنسیت داشت٬ زن نمی بود قطعا... و آدم خوب که کلاهش را قاضی می کند می بیند خیلی هم توفیر نمی کند که چه شد که این طور شد٬ مهم وضعیتِ شاید مضحکِ فعلی ست... می دانی؟ چند وقتی ست که یک طورهای نه-خوبی هستم! توصیفِ دقیقی ندارم اما٬ انگار که مثلا توی قفس باشم! بهانه می گیرم و هی با غرغر خودم را و بعضا بقیه را به در و دیوار می کوبم! جزییاتِ احمقانه ای توجه ام را جلب می کنند. بد-چشمیم به بعضی های پیرامونم می افتد و هی فکر می کنم بندگانِ خدا چقدر کم-خلاقیت اند٬ چقدر کمتر از من زیسته اند انگار با آنکه سنشان بیشتر است و ... و این ایرادگیری به همین جا ختم نمی شود که... از وبلاگِ دوستان و حرفهایشا...

ولی...یک خالیِ عظیم...

فرفریِ مویی٬ لاکِ قرمزِ روی ناخنهای دختری٬ تو بگو پارکتِ کفِ یک خانه اصلا... گاهی یک عکس دیوانه می کند آدم را...آنطور که تاب آوردن و ننوشتن از احساسِ امروز و گم شدنِ از دور لای لاله های دو طرفِ جاده٬ یکباره به فنا می رود...   دلم تنگ شده... برای کفش های کتانیِ سفیدم... برای آن شلوارجینِ خوشرنگی که از Mel & Moj تجریش خریده بودم اش... برای مانتوی کتان ِ مشکیِ هفتِ تیری حتی که اینجاست با من٬ چند متر آنطرف تر... برای تمامِ روزهایی که سه تاشان با من بودند موقعِ گز کردنِ خیابان های تهران... برای حدفاصلِ ارمغانِ غربی٬ شهید عاطفی تا میدانِ ونک... برای تمام شدنِ کلاس های تربیت بدنی ۲ و پیاده رفتنِ مختصر-راهِ بینِ دو ساختمان... دلم برای چای های کافه های اطرافِ دانشگاه تنگ شده...  برای زیستن دریک شهر با خیلی ها... می دانی؟ امروز وقتی که توی قطار حواسم چند متری عقب تر از منظره ی پشتِ پنجره جا می ماند٬ وقتی که گم شده بودم لای رنگ ها ی هیجان انگیزِ لاله ها٬یک هو ریه هام پٌر شدند و آهِ عمیقی کشیدم و فکر کردم که «آه» همیشه از سرِ درد٬ خستگی٬ افسوس و نبودن نیست... «آه» گاهی فق...

من چه گویم که تو را نازکیِ طبعِ لطیف/تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

 بعضی چیزها طورِ دیگری اند... یک طورهای رازآلود... یک طورهای شکوهمند... و بعضی از این چیزهای رازآلودِ شكوهمند٬ سخت‌ نازک‌طبع‌اند؛ مثلِ  گل قهر . همین که لمسشان می کنی٬ قهر می کنند و و در دو به شکِ تجربه کردن و نکردن/شدن و نشدن وا می نهندت ... می دانی؟ راستش را بخواهی به گمانم گاهی زمان آنقدر از لبه های همه ی ما سر ریز کرده که  بشود اعترافاتِ کوچکی کرد... مثلا بشود گفت ـبی آنکه زیادی نزدیک شد- که برای کنار آمدن با رفتن ها و غمگین نشدن از وانهادن ها و نبودن ها٬ لازم نیست که بودها و بودن ها را به گِل بکشیم و همه چیز را زیرِ سوال ببریم... گاهی می شود هنوز دلخور بود اما٬ لبخندِ ریزِ کوچکی زد به بعضی خاطره ها... از آن لبخندها که فقط دوست می فهمد از کجا آب می خورند... گاهی می شود دلخورانه منصف بود و همه چیز را یک جا لگد مال نکرد... گاهی می شود از همین فاصله٬ نه نزدیک تر که قهری در کار باشد و اندوه و اشکی٬ خوش حال بود از تجربه های عاشقانه ای که آن طور نشد که گمان می شد و فکر کرد که به قولِ مریم شاید روزی برسد که  بشوند شواهدِ یک مادربزرگ برای نوه اش٬ در راستای ادعاهایش مبنی...

این تو را بس باشد/ کاشنای رنجت/ نه همه کس باشد *

ما یاد گرفته ایم/عادت کرده ایم که همیشه پشت-بندِ اتفاقاتِ کوچک و بزرگ «یعنی» های عمیق به کمین نشسته اند. مثلا می دانیم که وقتی مردی قیچی را داد دستِ زنی   ـ که تا به حال دست به موی کسی نبرده ـ و نشست و گفت: «بزن!‌ با اعتماد به نفس بزن!»؛ یعنی «عاشق ات هستم» . می دانیم که وقتی زنی رو به مردی کرد و گفت: کمتر سیگار بکش ؛ یعنی که «دوستت دارم». یعنی «دوست دارم که باشی! تا همیشه»! مثلا ما می دانیم که وقتی تارا این گوشه٬ پایین٬ سمتِ راست تایپ کرد: «فاطمه٬ هستی؟» یعنی که «تارا دلش گرفته» ! یعنی که «تارا دلش حرف می خواهد»! یعنی که «تارا دلش هوای چیزی/کسی/کسانی را کرده» ... ما می دانیم که «دیگه چه خبر؟» های مامان یعنی « خوبی؟ خوشحالی؟» . « :) » نوشتن برای روزبهان یعنی که «پسر جان٬ دلم برای تو و پر حرفی های قدیم ات تنگ شده!» . می دانیم که «خواب های» هدیه یعنی که   «باور نکرده» وضعیتِ فعلی را هنوز! ما حتی خوب می دانیم که «>D:< :*» مریم روی والِ فیس بوک یعنی «تولدت مبارک رفیق! به یادِ وقت هایی که ساعت از ۱۲ نیمه شب می گذشت و برایت اس ام اس می فرستادم و اولین نفری می شدم که تبریک م...

( )

اجازه هست من اینجا یک چیزی بگویم بعد بروم سراغِ تایپ کردنِ مشق هام؟  می شود من اینجا خیلی آرام و متین و موقر بگویم که خیلی از مردم دیوانه اند؟! می شود توضیح ندهم که چرا؟ مثلا  نگویم که چون حتی برای کارهای تفریحی هم خودشان را معذب می کنند... که وقتی برای به قولِ خودشان «فان» هم برنامه می ریزی کلی اگر و اما می کنند که ببینم٬ قول نمی دهم٬ می خواهم بد قولی نشود و... می شود مثلا نگویم که خودِ من هم بعضی وقتها این طوری ام و البته فکر می کنم که خب٬ آن کارها که بقیه «اٌرگًنایز» می کنند «فان» نیست برای من؟‌  می شود خواهش کنم شما در جوابم نگویید که ممکن است کارهای پیشنهادی ِ من هم برای بقیه خوشایند و «تفریحی» نباشد؟  می شود من بگویم که از این «عزیزم»٬ «جونم» های این دوستان توی ایمیل ها بدم می آید؟ می شود من اینجا درِ گوشی بگویم که عاشقِ پنیر شده ام؟  که گاهی وقتی نان را برش می زنم٬ وقتی روش پنیر می ریزم با پودرِ سیر و می گذارمش توی فر٬ وقتی که آماده می شود و  نان برشته می شود و من می گذارمش توی ظرف و می نشینم روی مبل ... سمفونیِ نه بتهوون... پاهای دراز شده روی ...

زنانگی شاید...

چند روزِ پیش در مکالمه ی کتبی ای با دوست به اینجا رسیدیم: - یعنی عزیزم٬ تقصیرِ تو نیست٬ خداوندِ متعالِ بزرگوار اینگونه آفریدت! D: :* من: P:< :* - حتی نمی پرسه چگونه! من: :)) چگونه؟ - خل و چل و دیوونه! امروز وقتی داشتم با اتوبوس از سنترال استیشن برمی گشتم خانه٬ وقتی شطرنجِ بزرگِ خیلی بزرگِ گوشه ی یکی از میدان ها را دیدم٬ همچین لبخندی روی لب ام نقش بست که مثلا: دلم یک بچه می خواهد که باباش بهش شطرنج یاد بدهد و من خیلی شیک و متمدن بهش نقاشی کردن و شعر خواندن را... بعد همچین چشم ام به گل های نرگسِ وسطِ میدان افتاد که از بی رنگی به قولِ مامان آب دهنِ مُرده را می مانستند(!)!‌ همه شان و همه جایشان (به جز برگها قطعا) سفید بود انگار٬ حداقل از آن فاصله ی توی اتوبوس... بعد همچین یک صدای ملیح تر از لبخندِ قبلی توی سرم پیچید که بهتر اصلا!‌ نرگس های سفیدی که وسطشان زردِ قناریست چیزهای بدی هستند٬ چون آدم را یادِ کسانی می اندازند که بهشان می گفتند نرگس های «تخمِ مرغی» و آدم بهشان می گفت «شکمو»; از بس که همه چیز را شبیه خوراکی می دیدند! بله٬ اصلا بهتر که نرگس ها تک رنگ باشند...درستش هم همین است......