پست‌ها

جمعه

ساعتِ ۱ صبح، از درد به خودش می‌پیچید و با کش و قوسی که به بدنش می‌داد پیِ وضعیتی می‌گشت که درد امان بدهد برای دوتا نفسِ عمیق . به زور راضی‌ش کردم که برویم بیمارستان . گفتم بیا برویم کلینیکِ شبانه‌روزیِ سرِ کوچه . خندید که :   آدم توی مملکتِ سوسیالیستی [ به لحاظ رفاه اجتماعی و نه سود اقتصادی ] نمی‌ره کلینیکِ خصوصی !  ساعتِ ۱ : ۱۵ تاکسی رسید و وقتی سوار شدیم تازه فهمیدم از فرط دل‌شوره و عجله کفش نپوشیده‌ام و با دمپایی‌های روفرشی راهیِ   اورژانس بیمارستان شدم . بیمارستان بزرگ بود و خلوت و خاموشِ خاموش انگار . به زور درِ ورودیِ اورژانس را پیدا کردیم و بعد از فشار دادنِ زنگِ ورودیِ بخش، پرستار سریع خودش را رساند و تند تند سوال پرسید از نوع درد و داروهایی که خورده و طول مدتِ درد کشیدن و این‌ها . تمام مدتی که فشار خونش را چک می‌کرد و اکسیژن خون و ضربان قلب را اندازه می‌گرفت و جزییات و دلیل کارش را توضیح می‌داد ذهن من داشت...

از روزهای دراز

۶:۳۰ صبح از خواب بیدار شدم که به کلاس ساعت ۸ برسم. بعد از دو ساعت درس دادن رفتم نسخه را از داروخانه گرفتم و سوار قطار برلین شدم. ۳ عصر بود که رسیدم خانه٬ برلین. دسته گلی که سر راه از خانم گل‌فروش ویتنامی خریده بود را باز کردم٬ ساقه‌ها را کوتاه کردم و گل‌ها را چیدم در گلدان. شمع‌های تمام‌شده را از جاشمعی‌های گوشه و کنار خانه جمع کردم. گلدان‌های پشت پنجره را منتقل کردم سرجایشان که «او» از دانشگاه رسید خانه. با هم رفتیم رستوران ایتالیایی محبوبمان که ناهارهاش (تا قبل از پنج عصر) دونفر یکی حساب می‌شود با سالاد و پیش‌غذای مجانی (از خوبی‌های برلین) و بعد٬ ۱۰ کیلومتر پیاده‌روی کردیم تا کتاب‌فروشیِ قشنگ و دل‌انگیزِ مرکز شهر. کتاب‌ خریدیم و بعدش باز راه رفتیم و راه رفتیم و قهوه‌ساب دستی خریدیم برای پیچیدن بوی قهوه در خانه موقع ترک خوردن دانه٫ خرد شدنش٬ پودر شدنش. ۱۰ شب٬ نشسته بود روی مبل٬ هدفون توی گوشش و مقاله‌ در دست٬ گفتم:  «برنج خیس کردم برای سحری٬‌می‌رم یه دوشِ تند بگیرم!» همین که جمله از مغزم به زبان آمد و جاری شد حواسم رفت پیِ مامان. چقدر شبیهِ جمله‌های این موقعِ مامان حرف ز...

از روزهای سی‌ویک‌سالگی

یک) گاهی غبطه می‌خورم به این‌همه در صلح بودن با خودش و جهان. آرام است٬‌بدون حرص و طمع برای خواستن‌های دور و بزرگ و یا جابه‌جا کردن مرزهای جهان. بی‌نیاز از به رخ‌کشیدنِ خودش و توانایی‌هاش به دنیا. چندوقتِ پیش ایمیلی گرفته بود برای داوری مقاله‌ی یکی از کله‌گنده‌های رشته‌اش. سه‌-چهار روز بعد از پرینت مقاله و (به زعم من) سرسری خواندنش٬ وقتی که داشتیم توی خیابان‌های برلین پیاده‌روی می‌کردیم به قصدِ بهره بردن از دو مثقال آفتاب٬ گفت که راستی٬ قضیه‌ی اصلیِ مقاله فلانی را تعمیم داده‌ام. با تعجب از اینکه واقعا کِی توی چند روز پیش متمرکز شده بوده روی مقاله گفتم: زود بنویسش پس. گفت که هنوز مطمین نیست که می‌خواهد چه کار کند با قضیه‌ای که اثبات کرده. شاید چاپش نکند اصلا و به عنوان داورِ ناشناس اثباتش را بدهد به نویسندگان مقاله برای بهتر کردن مقاله‌شان. با اینکه با بند بند وجودم اخلاق و روحیه‌اش را می‌شناسم هربار تعجب می‌کنم از این‌همه بی‌ولع بودنش برای دیده‌شدن. از سخاوتش در بخشیدن. چندوقت پیش که جرئت کردیم و با وجود پیشنهاد کار برای جفتمان بلند اعلام کردیم  که چند‌ماه بعد از آلمان خواهیم رفت٬...

تکرار

تصویر
دیروز٬ بابا کلی عکس از حیاطِ برف‌گرفته‌ی آهار فرستاد و نوشت: لاله‌ها هموناییه که خودت پیازشون رو آوردی. بعد به شوخی اضافه کرد گمونم با این برف باید گیلاس امسال رو هم از آلمان بیاری برامون. چندساعت بعد یکی از اقوام عکس زیر رو فرستاد به گروه تلگرام خانواده و نوشت طبق جدول آهار تو رتبه‌ی سوم سردترین جاهای کشور بوده٬ با دمای ۴-. من؟ پرت شدم به تابستانِ ۶ سال پیش٬ آپوله٬ لهستان. آخرهای شب بود٬ تازه مستقر شده بودم توی خوابگاهِ کنفرانس. اینترنت بی‌سیم نبود و به زحمت و با قرض گرفتنِ مبدل از اتاقِ کناری و با کابل  بالاخره جی‌میل روی لپ‌تاپ بالا آمد و برای «او» نوشتم که سالم رسیدم و مستقر شدم٬ خیالت راحت. بعد دیدم دوست‌پسر سابق پیام گذاشته با این مضمون که این آهاری که زلزله اومده کشته و زخمی داده همون آهار شماست؟ خوبید همه؟ رو به راهید؟ بندِ دلم پاره شد انگار و فرو ریختم در خودم از نگرانی. به هیچ‌کس دسترسی سریع و اطمینان‌بخش نداشتم. دلهره خزیده بود توی وجودم و مغزم کار نمی‌کرد. برای «او» نوشتم که خبر از زلزله دارد؟  یکم طول کشید تا «او» اخبار را چک کند و جواب بده...

برای ثبت در تاریخ

دو سال پیش رییس فعلیم که دورادور می‌شناختمش و سر یکی از سخنرانی‌هام در کنفرانسی٬ رییس جلسه بود و بعدش کلی تعریف و تمجید کرد ازم٬‌ایمیلی زد که فلانی٬ یک پوزیشن دوساله فوق دکتری خالی دارم در هم‌جبرها٬ دوست‌داری اضافه شوی به گروه  ما؟  شوکه شده بودم. باورم نمی‌شد توی پیچیدگی حیات آکادمیک و این‌همه رقابت و متقاضی محخاطب چنین ایمیل من بوده باشم. آن روزها جزو بی‌اعتمادبه‌نفس‌ترین روزهای زندگی‌م بود به لطف غرغر‌ها و نارضایتی‌های مدامِ استاد راهنمای محترم.  به استادم که گفتم گفت: حواست به تصمیمت باشد٬ این ایمیل‌ از آن ایمیل‌هایی نیست که آدم هرروز دریافت کند. قدرش را بدان. ‌حالا ۱۸ ماه از آن ۲۴ ماهِ پوزیشن گذشته. من انگار نیازمندترین آدم جهان به استراحت باشم. نیازمند به چندماه بی‌کاری٬سفر٬ آشپزی٬ نقاشی و کتاب.  از طرفی به صورتی ابلهانه٬ فکر کردن به بی‌کاری عذاب وجدان برانگیز است. من٬ همیشه کار کرده‌ام. توی دوره‌ی لیسانس پاره وقت و از این مدرسه به آن مدرسه و در دوران ارشد تمام وقت. سال دوم ارشد کارمندِ تمام وقتِ معاونت ِ مالیِ شرکتِ دولتیِ عظیمی بودم. ۷ صبح کارت می زدم ...

نو روز

زمان در سال گذشته چنان بی‌برکت بود که سیصد و شصت و پنج  روز شب شد و پاهای من نرسید و دست‌هام خالی ماند. کاش‌ سال جدید بخشنده باشد و پربرکت.  کاش که زور من برسد به زمان٬ به جهان. کاش که نترسم از نرسیدن...

از روزها و آدم‌ها

جمعه صبح که از سر کار برمی‌گشتم خانه٬ توی دفترچه یادداشتم لیست کارهای آخر هفته را این‌طور نوشتم: تکمیل کردن بخش ۲ فصل ۱ فصل ۳ مقاله عوض‌کردن و شستن ملافه‌ها خریدن گل برای گلدان پشت پنجره پختن کیک برای تولد «او» تحویل‌گرفتن عینک از عینک‌سازی ظهر نشسته‌بودیم پشت میز رستوران ایرانیِ نزدیک خانه و میرزاقاسمی لقمه می‌گرفتیم که گفتم: راستی! قرار شد مامان و فرشته یک سبد گل سفارش بدهند و از طرف ما بروند مراسم ختمِ پدر دکتر «ع». مکث کرد٬ بعد گفت کاش که می‌شد خودمان می رفتیم... راست می‌گفت. از روزی که سعیده اعلامیه مراسم را فرستاده بود پنجاه‌بار بلیط تهران را چک کرده بودم که برویم و باشیم در مراسم. «ع» از ده‌ یازده سالِ که پیش که برای اولین‌بار آمد دانشکده‌ی ریاضی و منِ سالِ سه کارشناشی شدم حلِ تمرینِ درسِ مبانیِ ریاضی‌ش٬‌ تا امروز کم کم از استاد شده بود دوست و حتی عضوی از خانواده انگار. هر وقت و هرجا که حمایت لازم داشتیم بود. با «ع» رفته بودیم خریدِ کت‌وشلوار برای «او» روزِ قبل از عقد. اولین کادوی ازدواجمان را از او و همسرش گرفته بودیم و حالا٬ فکرِ اینکه حضورمان٬‌ ولو ب...