پست‌ها

در معبر بادها و چهارراه فصول

 اوایل تابستان سال ۱۴۰۵ است. کسی نشسته توی هواپیمایی که چند دقیقه‌ی بعد در لندن فرود می‌آید. از پنجره به آسمان و زمین نگاه می‌کند. جلوی رویش، اوایل تابستان سال ۱۳۸۸ است. کسی در اتاق کوچک دانشجویی‌ش نشسته در آلمان. مچ‌بند سبزی به دستش بسته و ویدیوهای اعتراضات ایران را در یوتیوب نگاه می‌کند. گوشی تلفنش زنگ می‌خورد. «لاله» آن طرف خط بهش می‌گوید که حامله است. پشت سرش، اوایل بهار ۱۳۸۸ است. کسی با محبوبش نشسته در هواپیمایی که چند دقیقه‌ی بعد در لندن فرود می‌آید. از پنجره به آسمان و زمین نگاه می‌کند. بعد، بهار ۱۳۸۸ است هنوز. تهران شلوغ است. امتحان‌های پایان‌ترم کنسل شده‌اند و دانشگاه‌ها تقریباً تعطیل. خیابان‌ها پر از مأمور است. پیامک گوشی را قطع کرده‌اند. بعد، تابستان ۱۳۸۸ است. نیمکت‌های پشت دانشکده علوم. کافه‌ای در خیابان ولیعصر. درِ دانشگاه در خیابان قدس. دستی که رها می شود. بعدترش، پاییز سال ۱۳۸۸ است. زمستان سال ۱۳۸۸ است. بهار سال ۱۳۸۹ است… اما نه… اواخر بهار ۱۳۸۸ است، انگار هنوز… اوایل تابستان سال ۱۴۰۵ است. کسی در فرودگاه سوار قطار می‌شود. می‌نشیند کنار پنجره. کتابش را از توی ساک...

"ناگزیر انسانِ بی‌گریز"

 افتاده بودم به جانِ کمدها. کیسه‌‌ها را تندتند پر می‌کردم بی‌انکه لحظه‌ای دل بدهم به گوشواره‌‌ای٫ لباسی آبی و یا شاخه‌های خشکیده‌ی درختی سیاه و سفید روی یک ورق کاغذ. حواسم پیِ ‌آن عکس بود. عکسی که قلبم را زور کرده بود تند‌تر بزند. عکسی که دست‌ها و صدام را برای لحظه‌ای شُل و لرزان کرده بود.   مغزم٬ مغز سرکِشم را به کدام گوشه‌ی فکر برده بود؟ قلبم٫ قلبم را لای تیره-روشنِ  کدام احساسِ ندانسته٬ فراموش کرده٬ گیرانداخته بود؟  کدام پنجره‌ یا درِ غبار گرفته‌ای را توی ذهنم باز کرده بود؟ نشسته بودم وسطِ لشگر چیز‌هایی که قرار بود ترک کنم. چیزهایی که یحتمل مدت‌ها پیش ترک‌ام کرده بودند. فکر می‌کردم به خاطره. به شهوتِ جفت‌شدنش با خیال. به مهر که بنشیند کنار قهر. دلتنگی که چفت شود با رنج. به یاد در حضورِ فراق.  

"For a moment almost too brief to matter, this made sense"

 بهش می‌گم گمونم ح دلش برات تنگ شده. به هوای تو جدیدا هر دری وری که میذارم اینستاگرام رو با محبت جواب می‌ده. می‌گه فکر نکنم. احتمالا باهات سرسنگین بود سر مسایل ایران و اینکه چیزی ننوشتی راجع بهش. شاید ش بهش گفته که دو سال قبلت چه جوری بوده٬ که زندگیت زیر و رو شده.  یاد پیام ش می‌‌افتم٬ دو سال پیش این موقع‌ها٬ برام نوشته بود: «حالت خوبه فاطمه؟ کلا جدی» دو سال پیش٬ در جوابش نوشته بودم: «کلا؟ خوبم! :) جدی؟ نمی‌دونم راستش! یکم گیجم هنوز گمونم. تو یه حالتِ کنار اومدن با وضعِ فعلیمونم که نمی‌دونم دقیقا بابت گردن‌کلفتی و زور زدن برای خوب بودن و فرار از پذیرش ”واقعیت“ موجود و امید شاید الکی به این‌که زود شرایط برمیگرده به قبله، یا این‌که کلا و واقعا رد دادم و قبول کردم که حیات دشواره و این وضع هم ممکنه همین شکلی بمونه و چاره‌ای نیست دیگه، سعی کن کمتر گیر بیافتی تو کثافت فکر و خیالش و زندگیتو بکن!» حالا٬ دو سال بعد٬ که این‌طور باور کرده‌ا‌م و پذیرفته‌ام که شرایطِ ”قبل“ دیگر وجود خارجی ندارد و وضعیت جدید واقعیتِ حال است -حتی شاید واقعیتِ گذشته؟- دیگر خبری از آن گیجی نیست....

از روزها

 خواستم بنویسم لطفا اجازه دهید برینم به سفرهای تهرانم. بابتِ سکته‌ی بابا توی سفر قبل و بستری شدن مامان توی آی‌سی‌یو همزمان با رسیدنم این دفعه. بعد دیدم قبل از آمدن و بستری شدن مامان هم اگر واقعا می‌شد می‌ریدم به سفرِ تهران. بعدترش دیدم اگر واقعا واقعا می‌شد کلا می‌ریدم به زندگی که «او» درش یک سال و نیم است مریض است با شرایط خاص و مامان و بابا درش پیر می‌شوند و  من این‌قدر  خسته. 

برای سالی که رنج٬ امید و روشنی را به زانو درآورد یا: It is never too late to give up.

  ۲۰۲۱ برام سال خیلی خیلی سخت و مزخرفی بود. سختیِ چگال و چسبناکی خارج از محدوده‌ی تلاش و امید و صبح می‌شه این شب و باز می‌شه این در. رنجی که تمام قد و مُصر  ایستاد تا دو زاریِ کجم بیافتد که زندگی انگار تهِ تهش همین چیزِ دردناک و سخت و مزخرف است.

در لحظه‌ی خاصی از درد هیچ‌کس نمی‌تواند کاری برای آدم انجام بدهد. رنج همیشه تنهاست.*

 ژاکتِ آبی را از روی مبلِ توی هال آورد توی اتاق و گفت چرا درش آوردی دختر؟ بپوش گرم بمونی. خندیدم که یادت هست بچه بودیم -و منظورم سال‌های اول جوانی بود- موقع سرماخوردگی شال‌گردن می‌دادی بهم هی بپیچم دور گردنم؟ بعد همین‌طور که منتظر جواب به صورتش نگاه می‌کردم مردد پرسیدم که:  تو بودی نه؟ از من بپرسی این سرماخوردگیِ لعنتی توی فرودگاه دوحه رخنه کرد به جانم. همان‌جا که وسطِ دویدن و پیدا کردنِ گیت پرواز استکهلم داشتم به اختلاف دمای تهران و دوحه و استکهلم فحش می‌دادم. همان موقع که حواسم پیِ بیست‌سالگی بود و حافظه‌‌ي بازیگوشم اصرار داشت بدون گوگل بفهمد که آیا این فرودگاه همان فرودگاه است یا نه؟ آن موقع که پرت شده بودم توی خاطراتِ داستانی که یحتمل بیشتر آدم‌های دنیا از سال‌های اول بیست‌سالگی‌شان دارند. از آن داستان‌های عاشقانه‌ی رفتنی٬ تمام شدنی. لرزِ‌ اول انگار درست آن‌وقتی افتاد به جانم که از جلوی گیت زنگ زدم به «او» و زدم زیر گریه. از این‌که کندن از تهرانِ ۱۴۰۰‌ای که حالم را به هم زده بود سخت بود و ماندن آن‌جا هم سخت‌تر. لرز آن‌جا افتاد به تنم که فکر کردم ۲۰۲۱ چه‌قدر رُسِ مرا کشیده‌...

از روزها

 دوستِ قشنگِ قدیمیم٫ انسانِ تحسین‌برانگیزِ سال‌های نوجوانی٬ فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر٬ چند عکس از خودش و پسرکِ چندماهه‌اش را گذاشته توی صفحه‌ی اینستاگرامش. دلم غنج می‌رود برای زیباییشان. به بهانه‌ی عکس دومشان دوتا قلبِ آبی تایپ می‌کنم زیر پستش. بعد٬پیش خودم فکر می‌کنم چه دورم از بچه‌دار شدن٬ از تصورِ فرزند داشتن حتی. که مساله‌ام جدال سرِ اخلاقی بودن یا نبودنِ تولیدِ آدمیزادِ دیگر نیست. یا مثلا فرار از وسوسه‌ی این‌که «او» به زعم من بهترین پدر جهان می‌شود که باشد برای هر کودکی در هر نقطه از این کره ی خاکی.  همین که دارم این‌ها را تایپ می‌کنم٬ رفیقِ قدیمی جوابِ قلبِ آبی برای عکسِ دوم  تایپ کرده که «عکس پنجم هم خیلی خوب شد :دی» لبخند می‌نشیند رو صورتم. راست  می‌گوید. برایش می‌نویسم که «قبول دارم» خوبی و زیباییِ عکسِ پنجم را نیز هم. و این‌بار یک قلبِ بنفش ضمیمه‌ی واژه‌ها می‌کنم.  آن‌طرفِ خانه٬  «او» صدای کی‌بوردِ لپ‌تاپ را شنیده ساعتِ ۲ نیمه شب و می‌پرسد که چی تایپ می‌کنم و چرا نمی‌خوانم براش نوشته‌ام را.  من؟  می‌خندم. چیزی نمی‌نویسم واقعا! فقط همین که می‌دا...