در معبر بادها و چهارراه فصول
اوایل تابستان سال ۱۴۰۵ است. کسی نشسته توی هواپیمایی که چند دقیقهی بعد در لندن فرود میآید. از پنجره به آسمان و زمین نگاه میکند. جلوی رویش، اوایل تابستان سال ۱۳۸۸ است. کسی در اتاق کوچک دانشجوییش نشسته در آلمان. مچبند سبزی به دستش بسته و ویدیوهای اعتراضات ایران در یوتیوب را نگاه میکند. گوشی تلفنش زنگ میخورد. «لاله» آن طرف خط بهش میگوید که حامله است. پشت سرش، اوایل بهار ۱۳۸۸ است. کسی با محبوبش نشسته در هواپیمایی که چند دقیقهی بعد در لندن فرود میآید. از پنجره به آسمان و زمین نگاه میکند. بعد، بهار ۱۳۸۸ است هنوز. تهران شلوغ است. امتحانهای پایانترم کنسل شدهاند و دانشگاهها تقریباً تعطیل. خیابانها پر از مأمور است. پیامک گوشی را قطع کردهاند. اشک... بعد، تابستان ۱۳۸۸ است. نیمکتهای پشت دانشکده علوم. کافهای در خیابان ولیعصر. درِ دانشگاه در خیابان قدس. دستی که رها می شود. اشک... بعدترش، پاییز سال ۱۳۸۸ است. زمستان سال ۱۳۸۸ است. بهار سال ۱۳۸۹ است… اما نه… اواخر بهار ۱۳۸۸ است، انگار هنوز… اوایل تابستان سال ۱۴۰۵ است. کسی در فرودگاه سوار قطار میشود. مینشیند کنار پنجره. کتابش...