پست‌ها

خواهر کوچیکه

خواهر وسطی رفته ینگه‌ی دنیا و از آنجا که مسیول (؟!) تفریحاتِ سالمِ خواهر کوچیکه به حساب می‌آمد و حالا نگرانِ بی‌تفریح شدنِ خواهر کوچیکه٬ توی تلگرام خطاب بهش نوشت که با دختردایی‌ها هماهنگ کند که برای کنسرت تیاتر سی برای او هم بلیط بگیرند؟ خواهر کوچیکه گفت که دختردایی ها مسافرت‌اند و بعد درد دلش گل کرد که دختر عموها بهش گفته‌اند خواهر‌هات که نیستند بیا برویم خوش‌گذرانی! بهش گفته‌اند بلیط کنسرت سیروان خسروی بگیریم یا مثلا فلان تیاتر کمدی؟ با کلی غر نوشت که آدم آنهمه پول می دهد می‌رود کنسرت سیروان؟ یا فلان تیاتر کمدیِ مسخره؟ گفت که وقتی دیده «سلیقه هنری»ش با آن‌ها یکی‌ نیست پیشنهاد داده بروند کارتینگ یا مثلا کافه‌ای رستورانِ خوبِ باحالی چیزی!  من که توی همه‌ی این سال‌ها بزرگ شدنِ دو تا خواهر کنار هم را٬ مکالمات دونفره‌شان را از دست داده‌ام٬ حالا شاهد حرف‌های دو نفره‌شان توی گروه سه‌نفره‌ی تلگرام هستم و فکر می‌کنم که خواهر وسطی کی انقدر بزرگ شد که تنهایی برود ینگه‌ی دنیا و «سلیقه‌ی هنری»ِ خواهر کوچیکه کی شکل گرفت؟ کی انقدر بزرگ شد که دو تایی با مامان بروند کافه و رستوران و حرف بزن...

از سی‌سالگی‌

یک عمر خیال کردم که راستی راستی: «تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی!» ده سال٬ بله ده سال٬ باور داشتم که: «تو مسئول گلت هستی...!» دیشب٬ یادآورِ گوگل را زود بستم٬ به روباهِ شازده کوچولو لبخند زدم و گفتم: رفیق! در زندگی گاهی٬ نه زخم‌هایی که٬ بل روابطِ اهلیِ تک‌نفره و کش‌داری هستند «که مثل خوره٬ در انزوا٬ روح را آهسته می‌خورند و می‌تراشند!» روباه نگاهم کرد و گفت: روحت٬ روحت را بغل بگیر و برای همیشه کوچ کن از این سیارک!

یه روز قصه‌شو می نویسم

سال‌های آخرِ خدمتِ پیرمرد نظامی خورده بود به جنگ ایران و عراق و مسیولیتِ تازه‌اش رساندنِ خبرِ شهادتِ‌ افراد پایگاه٬ به خانواده‌هاشان در شهرک مسکونی بود. پیکانِ پیرمرد شده بود پیکِ مرگ برای اهالیِ شهرک. بچه‌ها٬ پشتِ درِ اتاق‌ها نفسشان حبس می‌شد تا که پیکِ مرگ از جلوی درِ خانه‌شان عبور کند. یکی دو خانه آنطرف‌تر پیرمرد٬ خسته٬ با قدم‌های سست و سنگین درِ خانه‌ای را می‌زد و بسته‌ای را تحویل می‌داد و بچه‌ای بی‌پدر می شد... پیرمرد٬ قبل از پایان جنگ٬ از غمِ فرارِ بچه‌ها به خانه‌ها٬ از  سنگینیِ نفس‌ِ حبس‌ شده‌شان پشتِ در‌های خانه‌های شهرک٬ زیر بار‌ همه‌ی بسته‌هاي نرسانده٬ سکته کرد و مرد...

همه‌اش از «فیدیبو» شروع شد!

از بچه‌گی با طبیعت و جانور‌ها رابطه‌ی خوبی داشتم٬‌ یک‌بار می‌آیم و می‌نویسم از دعواهای زمان هفت‌هشت‌سالگی با پسرعمه‌ها سر زندانی کردن مگس و زنبور. یا مثلا می‌نویسم از نجات دادنِ آن مارِ کوچکِ نیمه‌جان از دستِ پسربچه‌های تهِ باغ٬ که البته مُرد آخرش!‌ درخت‌ها و گل‌ها مستم می‌کردند و غرق می‌شدم در تفاوتِ شکل و نقش و نگارشان. حالا هم همین‌طورم! بماند که مواجهه‌‌ام با جانور شده همین مواجهه با حیواناتِ شهری٬ که دیگر خبری از تابستان‌های روستای پدری نیست... چرا این‌ها را گفتم؟ راستش ایران که بودم مهر و علاقه‌ام به طبیعت خلاصه می‌شد در نکشتنِ حیوانات موذی (؟!) و پر ندادنِ پرند‌ه‌ها و آب و دانه گذاشتن برایشان در حیاط‌!‌ یا مثلا جدا کردن زباله‌های کاغذی و تحویل دادنشان به جا‌های مخصوص و گرفتن بن خرید کتاب‌٬ که آن‌وقت‌ها زیاد هم نبود در تهران! نخریدنِ کت و لباس چرم و لباس‌هایی با طرح‌هایی از روی بدن حیوانات هم اواخر اضافه شده بود. بعد که آمدم فرنگ مساله یکم جدی‌تر شد. نه فقط به خاطر شکل زندگیِ آدم‌ها در هلند٬ بلکه بیشتر به خاطرِ به صلح رسیدنِ خودم با خودم. بعد در آلمان٬ که به لحاظ مدیریت زبا...

شب اول تابستان

توی عالم هپروت باشم انگار. ایمیل می زنم به ريیس که انگار راستی راستی سوراخ اثبات را پر کرده‌ام. تایپ می کنم که از این به بعد می‌توانیم با خیال راحت فرض کنیم که ... صدای رعد و برق خانه را پر می کند... بوی نم و خاک ِخیس از پنجره‌ی آشپزخانه راه‌ش را به مشامم پیدا می‌کند... نفسم را پر می‌کنم و ایمیل را می فرستم. کاغذ و مداد را پرت می‌کنم پایین کاناپه٬ پاهام را دراز می‌کنم و کتاب  ملک آسیاب غزاله علیزاده را دستم می‌گیرم. صفحه‌ی چند بودم؟ بیرون باران می‌بارد. باد می وزد. توی کتاب هم! من٬ خیسِ خیس٬ از خیال باران. سارا٬ خیس ِ خیس از خودِ باران٬ رسیده به خانه‌ی فرزین. سارا یخ کرده٬ از تو می‌لرزد٬ از تهِ جان انگار. فرزین بلند می‌شود که شعله‌ی بخاری را زیاد کند. در راه برگشت نجوا می‌کند که: « تا حالا کسی را به قدر تو دوست نداشته‌ام. اصلا می‌رویم آفریقا٬ تونس٬ مراکش٬ هرجا که دوست داشته باشی. روی بالکن تاق‌دار مهمان‌خانه‌های قدیمی می‌نشینیم و قهوه می خوریم. بین گل‌های همیشه‌بهار٬ مگنولیا و میخک٬ ساحل را نگاه می‌کنیم٬ بادبان‌ها و جاشوها را با پوست قهوه‌ای و دندان‌های براق سفید. عص...
یه وقت‌هایی یه ‌حرف‌هایی میان بیخ گلوی آدم رو چنگ می‌ندازن که بگیشون. نمی‌شه اما: می‌دونی خودت رو، خودی که اون حرف‌ها از دهنش درومده رو کم‌تر از خود سکوت‌کرده‌ت دوست داری. حرف‌ها ولی دست‌بردار نیستن؛ هی چنگک‌هاشون رو فرو می‌کنن تو گلوت، فشار می‌دن که دهنت باز بشه، آزاد بشن! تو کلنجار می‌ری، سعی می‌کنی قورتشون بدی؛ جاشون رو محکم چسبیدن اما، تکون نمی‌خورن! تو ذهنت یواش مرورشون می‌کنی، کلمه‌ها رو می چینی کنار هم، جمله‌ها رو می‌سازی، نقطه رو به امید این‌که حرف‌هات گول بخورن و فکر کنن داری بلند بلند می‌گیشون، محکم می‌نشونی تهِ جمله‌ها! نمی‌شه اما! گول نمی‌خورن، بی‌خیال نمی‌شن! چی‌کار کنی؟ بگی؟ بنویسی؟ فکر می‌کنی شاید لازمه تصویرت از خودت رو تغییر بدی! می‌خوای خودتو قانع کنی که با گفتن اون حرف‌ها، چیزی از رضایتت از خودت «کم» نمی‌شه! می خوای باور کنی همین بودی دیگه، با همین حرف‌ها، حالا فرض کن تو اعماق تاریکِ ذهنت، چه فرقی می کنه بگی یا نه؟ همین که هست یعنی آش دهن‌سوزی نبودی از اول! رها کن بند و بهانه رو! رها کن واژه‌ها رو، خلاص کن خودتو!  دهنت رو محکم بیبندی! کِز می‌کنی یه گو...

هشدار

هیچ‌ وقت٬ هیج‌ وقتِ هیچ‌ وقت٬ نصفه شبی٬تنها٬ از فرطِ بی‌خوابی و بد‌احوالی و  به نیت بالا رفتنِ سطح اطلاعات عمومی‌تان٬ ویکی پدیا را بالا و پایین نکنید٬ که به قول کسی٬ «خطر ریزش خاطره است و شکستنِ دل»!  ای تُف توی روحِ حرافیِ زیاد و خاطره‌سازیِ بی‌مورد (!؟)! ای تُف توی روحِ حافظه‌ی من!