پست‌ها

از چند روزِ قبل

سرم سنگین بود و نشسته بودیم به حرف زدن . چند روز قبل‌ترش مامانِ « ر » دست برده بود لای طره‌های آبیِ جلوی موهام و گفته بود عاشقِ این شور‌‌ِ زندگی در من است . چند روز بعدترش نشسته بودم زیرِ دستِ جِس توی آرایشگاه . بهش گفتم کوتاهِ کوتاه کن . جِس مردد قیچی را لا به لای موهام دواند . سشوار کشید و آینه را گرفت پشت سرم . نگاه کردم و گفتم نه ! کوتاهِ کوتاهِ کوتاه، باز بزن .  قشنگ‌ترین، وحشی‌‌ترین و شجاع‌ترین تصویرم از خودم انگار با موهای کوتاهِ کوتاه و گوشواره‌های بلند بود . ماتیک قرمز و بلوز ِ یقه هفت .  Eyes wide shut کوبریک داشت پخش می‌شد . سرم سنگین بود و چانه‌ام گرم . حرف و حرف و حرف . از عاشقانه‌های پیش از هم می‌گفتیم و تمام شدن‌ها و رفتن‌ها . پرسید تا حالا به جز من و فلانی عاشقِ کسی شده‌ای؟   مکث کردم، خندیدم و گفتم متاسفانه نه !  نگاهم کرد و دست گذاشت روی دست‌ام و گفت نترس . گفت به آدم‌ها فرصت بده و ببینشان بی آن...

«مه نور از آن گرفت کز شب نرمید»

محبوبِ آن سال‌های یکی از دوستانِ نه خیلی نزدیکم، جزو جذاب‌ترین آدم‌هایی بود که سال‌های اول دانشگاه دیدم. رابطه‌شان هم (از جایی که من می‌دیدم) نرم‌ترین و محترم‌ترین بود. سه چهار سال بعد از اولین معاشرت‌هام با ان‌ها محبوب از ایران رفت و مهاجرت و جبر جغرافیایی، مثل خیلی از رابطه‌های آن‌ سال‌ها، نقطه‌ی تلخی گذاشت پایان رابطه‌شان.  بعدتر، یکی از نوشته‌های  لطیف و عاشقانه‌ی او توی فیس بوک برای اولین‌بار جرقه‌ی اینکه «چرا من هم ننویسم؟» را در من روشن کرد. دوران مدرسه همیشه از ناتوانی‌م در نوشتن بیزار بودم. چیدنِ کلمات کنار هم جزو آخرین کارهای جهان بود که تمایل به انجامش داشتم. چرخه‌ی ناتوانی-بیزاری انقدر پیش‌ رفته بود که کوچکترین امیدی نداشتم به توانم برای جاری کردن واژه‌ها روی کاغذ و کی‌بورد. حفره‌‌ی بازِ توی دلم شده بود اما انگیزه.  حفره‌ای که فقط خالی بودنش آزاردهنده نبود؛ که تمام مزخرفاتی که جذب و حبس می‌کرد توی خودش، تمام درگیری‌های ذهنی، عصبانیت و خشم، مهر و دلتنگی سنگین و دست‌ و پا گیرش کرده بود. نوشتن راه چاره بود برای خلاص شدن از نه خودِ حفره، که حفره‌های جان و روان آ...

جمعه

ساعتِ ۱ صبح، از درد به خودش می‌پیچید و با کش و قوسی که به بدنش می‌داد پیِ وضعیتی می‌گشت که درد امان بدهد برای دوتا نفسِ عمیق . به زور راضی‌ش کردم که برویم بیمارستان . گفتم بیا برویم کلینیکِ شبانه‌روزیِ سرِ کوچه . خندید که :   آدم توی مملکتِ سوسیالیستی [ به لحاظ رفاه اجتماعی و نه سود اقتصادی ] نمی‌ره کلینیکِ خصوصی !  ساعتِ ۱ : ۱۵ تاکسی رسید و وقتی سوار شدیم تازه فهمیدم از فرط دل‌شوره و عجله کفش نپوشیده‌ام و با دمپایی‌های روفرشی راهیِ   اورژانس بیمارستان شدم . بیمارستان بزرگ بود و خلوت و خاموشِ خاموش انگار . به زور درِ ورودیِ اورژانس را پیدا کردیم و بعد از فشار دادنِ زنگِ ورودیِ بخش، پرستار سریع خودش را رساند و تند تند سوال پرسید از نوع درد و داروهایی که خورده و طول مدتِ درد کشیدن و این‌ها . تمام مدتی که فشار خونش را چک می‌کرد و اکسیژن خون و ضربان قلب را اندازه می‌گرفت و جزییات و دلیل کارش را توضیح می‌داد ذهن من داشت...