پست‌ها

از روزهای ۳۲ سالگی

رفیقم پیام داده که: Again I saw your picture and though "cool hair!" ha! BTW, happy belated birthday :)  از روز تولدم می‌خواستم بنویسم که نمی‌دانم مالِ سن و سال است یا نگاهم به زیستن در کل٬ چند وقتی‌ست رابطه‌ام با جهان  در علی‌السویه‌ترین حالتِ ممکنِ قابلِ تصورم قرار دارد و هر از گاهی جمله‌ای که «او» ده سالِ پیش روی دیوار خانه‌ش نوشته بود را برای خودم تکرار می‌کنم تا در حفره‌ی تنبلی و کرختیِ علی‌السویه‌گی گیر نیفتم: «فاجعه: علی‌السویه شدنِ هدف در آستانه‌ی رسیدن.» موضعم نسبت به مقاله‌هام٬ پروژه‌ها٬ همه‌ی کلاس‌هایی که درس داده‌ام٬ کتاب‌ها٬ نقاشی‌ها و به تازگی تمامِ موقعیت‌های کاریِ آن بیرون٬ همه و همه‌٬ یک موضعِ خنثیِ دور از لذت و خوشحالی‌ست. حالتی شبیهِ یک «خب؟»ِ بزرگ و کش‌دار.  برای رفیقم می‌نویسم که از کار در «Google Brain» راضی‌ست؟ و توی ذهنم انگار که راضی‌ست٬ مثلِ همه‌ی آدمیانِ جهان. چرا نباید راضی باشد اصلا؟ جواب می‌دهد که:  Things at Google are not very cool. I landed in an office where they do all the boring stuff, unfortunately :(...

In the curve seek the straight

گفته بودم که بعید است دیگر بتوانم آن‌جا زندگی کنم. گفته بودم که زاویه‌ و گوشه پیدا کرده باشم انگار: تیز و فرورونده. تِرِسا٬ به انگلیسیِ خنثی و بی‌ کمترین نشانی از لهجه‌ی چینی گفت که زانوهات رو قفل نکن. دایره بساز با تن‌ات. دایره‌ی واقعی. گفته بودم که خطِ قرمزهام٬ زاویه‌ها و گوشه‌ها فرو می‌روند توی چشم و چارِ رابطه‌ها٬ کور می‌کنند٬ تمام می‌کنند. تِرِسا دایره‌های نشناخته‌ی تن‌ام را نشانم می داد. دامنه‌ی حرکتِ مفصل‌ها: گوشه‌ها و زاویه‌های تن. گفته‌ بودم آن‌جا معاشرت‌ها٬ آدم‌ها٬ همه‌چیز انگار تیزترم می‌کند از بیرون. گفته‌بودم تیز که باشی زخم می‌زنی٬ زخم می‌شوی٬ دردی از دردِ کسی دوا نمی‌کنی. ترسا گفت یادتان باشد که «رزم»ِ هنرِ رزمی را٬ زورِ ضربه و قدرتِ دایره را٬ نگه دارید برای خودتان٬ که گاهی بزرگترین دردها را خودتان از درون عاملید. دردهایی که زورِ کسی جز خودتان  به دوا کردن‌ش نمی‌رسد.

فارسی شکر است.

وسواس پیدا کرده‌ام در خواندنِ متونِ فارسی. گیر می‌دهم و خِرِ کلمات را می‌گیرم و بالا و پایین می کنم که  فلان واژه چه‌قدر خوب نشسته توی فلان جمله؟  همین حالا مثلا، لاکتابی را گذاشته‌ام بینِ صفحاتِ ۸۲ و ۸۳ و خیره شده‌ام به سقف:  «دالی  به عقیده‌ی خیلی‌ها شاعر تصویرهاست و مگریت فیلسوفِ تصویر‌ها.» فکر می‌کنم که این جمله به انگلیسی چه از آب در می‌آید؟ بعد ذهنم رج می‌زند به بحثی که با استادراهنمای هلندیم، جلوی یکی از محراب‌های مسجد جامع اصفهان داشتیم؛ راجع به کارکردی که گاهی زبان میزبان برای واژه‌ای مهمان میسازد. «او» مثال زده بود برای استادم از واژه‌هایی که در عربی بار مثبت دارند و در فارسی با معنایی منفی استفاده می شوند.  همین‌طور که خیره شده‌ام به سقف جمله را برای «او» بلند می خوانم:  «دالی  به عقیده‌ی خیلی‌ها شاعر تصویرهاست و مگریت فیلسوفِ تصویر‌ها.» -«تصویر» عجیب نیست توی این جمله به نظرت؟  یکم بحث می‌کنیم راجع به تفاوتِ image  و picture. راجع به معنای «تصویر» در زبان فارسی. راجع به وسواسِ‌ این‌چنینی وقتی از فرهنگِ زبانِ ...

از روزها

دوازده روز مانده به عروسیِ خواهرم، کتاب چشم‌هایش را از جعبه‌ی کتا‌ب‌ها در می‌آورم و می‌گذارم توی قفسه‌ی کتاب‌خانه‌ی خانه‌ی تازه‌‌اش . بعد رو می‌کنم بهش که : به نظرت ترانه‌ی فرنگیسِ سیاوش قمیشی به این فرنگیس ربط داشته؟ خواهرم می‌خندد که بعید نیست . بعد می‌پرسد جدی جدی ربط نداشته‌اند؟ جواب؟ این‌که یک‌بار خیلی سرسری چندتا از مصاحبه‌های ترانه‌سرا را گوش کردم و هیچ اشاره‌ای نیافتم از ارتباطِ دو فرنگیس . بعد ادامه می‌دهم که چشمهایش را اخیرا دوباره خوانده‌ام . و راستش چه لذتی بردم از دوباره‌خوانیِ این کتاب و خیلی از کتا‌ب‌های جوانی و نوجوانی . لذتی چندین‌برابرِ لذتی که دفعه‌ی اول از خواندن بردم . گفتم بار اول انگار خیلی از کتاب‌ها را خواندم که خوانده باشم؛ چون‌که انگار همه خوانده بودند . مثلِ باید بود . دفعه‌ی دوم، توی سه‌ماهه‌ی اخیر، خواندم که بشناسم . سیاقِ نوشتن را . فضای تاریخی را، شخصیتِ زنِ کتا‌ب‌ها را . این‌بار خواندم بدونِ حضور و دعوت و معرفیِ دیگر...

از روزهای رفتن- برای ثبت در تاریخ

خانه انگار که منفجر شده باشد. بسته‌ها٬ خرده‌ریزها و لباس‌های پخش و پلا همه‌جا. روزها این‌ شکلی‌ست: بسته‌بندی می‌کنیم٬‌چسب دور جعبه‌ها می‌زنیم و برچسبِ هر جعبه مالِ کجاست را می‌چسبانیم گوشه‌ی بسته. برای غذا می‌رویم رستوران هایی که دوست‌داشتیم. ویتنامی٬ ژاپنی٫ ایتالیایی٬ ایرانی و افغانی. می‌رویم کافه‌هایی که رفته بودیم و دوستشان داشتیم. کافه‌هایی که نرفته بودیم و توی لیستِ رفتن بودند. شهر را پیاده گز می‌کنیم و از کتاب‌فروش‌های دست‌فروش کتاب می‌خریم. نامه‌های پایانِ قراردادِ کارتِ قطار و اینترنت و موبایل و انرژی٬ باشگاه و نیویورکر را می‌اندازیم توی صندوق پست. کیلومتر‌‌ها پیاده‌روی می‌کنیم از این سر شهر به آن سر شهر. من٬ سرک می‌کشم به قدیمی‌فروشی‌های محل. به آن مغازه‌ی چینیِ کوچک و بشقابِ نقاشی‌شده می‌خرم ازش با یک قندانِ سفید. از آن کهنه‌فروشیِ هندیِ دو کوچه آن‌طرف‌تر چندتا جاشمعیِ دل‌ربا. پیرمرد هندی یک گردنبند کادو می‌دهد بهم. آخرین جرعه‌های برلین را٬ به عنوانِ ساکن٬ می‌نوشیم انگار. فکر می‌کنم چه‌قدر عوض شده‌ام. چقدر راحت کنده می‌شوم٬ چه‌قدر آرام دل می‌دهم به خوشیِ تغییر٬ به...

تو دلت بوسه می‌خواد اما لبت...

از رشت برگشته‌ایم و من همین‌طور که توی گوشی لیستِ طویل و وحشیِ کارهای مربوط به پایان قراردادها و اسباب‌کشیِ دو سه هفته بعد را به روز می‌کنم، کتاب آشپزی ِ گیلانیِ عزیزم را که از کتاب‌فروشیِ کوچکی در خیابان گلسار رشت خریدم ورق می‌زنم و برای چند لحظه گم می‌شوم لابه‌لای اسم‌های هیجان‌انگیزِ غذاهای خوش‌بو. پیش خودم فکر می‌کنم دو سه روز بعد که برگشتیم و از دردسر اسباب‌کشی و جابه‌جایی خلاص شدیم دوباره اینستاگرام و توییتر را پیوند بزنم به تاریخ و گم بشوم در افقِ زندگیِ تازه توی شهر جدید. کار کنم، کتاب بخوانم، آشپزی و نقاشی کنم و حظِ گم‌شدگی و خلوتِ زندگی را ببرم. شاید هم آن پوزیشن کار تحقیقاتی را به شرط کار از خانه قبول کنم، بنشینم توی خانه‌ی کوچکِ کوچکِ‌مان در استکهلم، به تمام مسئله‌ها و پروژه‌های نیمه‌کاره‌ی این سال‌ها سر و سامان بدهم و نرم و آرام و بی‌زاویه ببینم با دنیا چند-چند ام.

از روزها

ایستاده دمِ درِ خانه‌ی برلین. من٬ سرماخورده٬ توی گرما٬ ولو شده‌ام روی تخت٬ ارلانگن. از توی صفحه‌ی گوشی توضیح می‌دهد که دیرش شده و الان باید برود٬ که یادم باشد آخر هفته که رفتم برلین بنشینیم و حرف بزنیم راجع به تفکرات و خوانده‌هایش درباره‌ی « Truth ». بهش می‌گویم که اتفاقا الان داشتم نظرات راسل را می‌خواندم پیرامون همین. گفتم که خیلی نخوانده‌ام و بلد نیستم٬ ولی حتما.  بعد دیدم که چه خوب هنوز زورمان به روزهای سختِ زندگی می‌رسد. چه خوب که می‌توانیم بدحالی و کرختیِ این روزها را به زور هم که شده هُل بدهیم اندکی آن‌طرف‌تر. روزهای بدقلق‌ای که خیالِ  برگشتن به ایران را کم‌رنگ و دور کرده و خالیِ دست‌هایمان را٬ بعد از چندسال زندگی در این‌طرف دنیا٬ عیان و غیرقابلِ انکار پیش چشم آورده. روزهای عجیبِ تجربه‌های شکست‌خورده و خیال‌ها‌ی پر از تناقض شاید.  سرماخورده٬ توی گرما٬ ولو شده‌ام  روی تخت. وسایل خانه را جمع کرده‌ام. کلا هفت هفته‌ی دیگر مهمانِ این بلادیم و سه هفته‌اش در سفر. فکر می‌کنم دلم برای خانه‌ی برلین تنگ می‌شود. برای همه‌ی گلدان‌هام که بخشیدم‌شان به رفقا. برای هم‌کا...