پست‌ها

آیا خواب مرا ندیدی؟

- چند ماه دیگر می‌شود ده سال که این‌جا و نوشته‌هایش هست. گاهی آدم‌ها می‌آیند و سرمی‌زنند به پست‌های خیلی قدیمی و بهانه می‌شوند که من هم بخوانمشان از نو و ببینم که گاهی چه خوب و دقیق نوشته‌ام از احوالی. گاهی فکر کنم چه توفیر کرده موضعم راجع‌ به فلان موضوع. و بیشتر و کلی‌تر اما فکر کنم که توی‌ این‌ سال‌ها٬ چه قدر از لبه‌های احتیاط و زیست و رفتار و کردارِ‌ مطمین و برنامه‌ریزی شده٬ دور شده‌ام به سمتِ تجربه‌‌گری. تغییری که توی این‌سال‌ها٫ مخصوصا دو سالِ اخیر٬ آن‌قدر نرم و یواش و بی‌گوشه‌ي ظاهری و بیرونی اتفاق افتاد که خیلی از اطرافیان نزدیکم هم متوجه‌ش نشدند. گاهی فکر می‌کنم که کاش از آن گوشه‌های درونی٬ از آن تیزی‌های حالا نرم و صیقل‌خورده‌‌‌ی تجربه‌های جدید بیشتر نوشته بودم...  - وسطِ‌ بحث و حرفِ‌ سرخوش راجع به روابطِ‌ انسانی٬ برای دوستی در جفرافیای خیلی دور نوشتم که به زعمِ‌ من «لاس‌ زدن» و «جلوه‌گری» برای نوعِ  بشر حیاتی‌ست. براش نوشتم که من خوشبختانه دوتا رفیق دارم که می شود به بهانه‌ی ترکِ‌ دیوار٬ بی‌ فکر و خیالِ‌ اضافه٬ بابِ‌ لاس را پیششان باز کرد و حرف زد و ناامید ...

«وَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا عَذَابًا دُونَ ذَلِكَ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ»

برای آبان. برای دی. برای تمامِ ماه‌های همه‌ی سال‌های رفته. برای تمامِ ماه‌های نیامده حتی. برای جان‌هایمان که درهم‌تنیده. «ما گریه کردیم و شاخه‌ی نزدیک دستمان را شکستیم و گریه کردیم ما فقط گریه کردیم                         نمردیم.»                        

از کوچکیِ دنیا٬ با لبخند

موقعِ گذاشتنِ فلفل دلمه‌ایِ نارنجی روی صفحه‌ی دستگاه خودپرداز سوپر مارکت٬ خانومی از کنارمان رد شد و به سمت در خروج رفت. من خریدها را چیدم توی کیف و «او» رسید را گرفت جلوی چشمیِ درِ خروجی و در باز شد. زن که چندقدمی جلو‌تر از ما بود پیچید سمت چپ که از در اصلی ساحتمان خارج شود و همین‌جا برای لحظه‌ای نگاهمان به هم  گره خورد.  توی خیابان زن چند قدمی جلو‌تر بود که یک‌هو ایستاد. انگار که مثلا از کنار ماشینش رد شده بود و حواسش نبود٬ یا که چیزی جا گذاشته بود توی سوپرمارکت. برگشت و آمد سمت ما و آرام از کنارمان رد شد. توی بازه‌ی زمانیِ کوتاهی که از کنار هم می‌گذشتیم نگاهم تک تک جزییات چهره و لباسش را پیِ جوابِ «قبل‌تر دیده‌بودیم هم را؟» بلعید. از کنارم که رد شد٬ رو به «او» کردم که چقدر این زن آشنا بود٫ نه؟ چراغ عابرِ چهارراه را که رد کردیم سمتِ خانه مغزم بالاخره جواب داد: نشسته‌بودیم توی حیاطِ کافه‌ی فرهنگسرای نیاوران. تابستان بود٬ یازده دوازده سالِ پیش. پیامکی صفحه‌ی گوشیِ محبوبِ آن سال‌ها را روشن کرد. خندید و زنگ زد به پیام‌دهنده و وسطِ صحبت رو کرد به من که: «شماره پات سی...

از روزهای ۳۲ سالگی

رفیقم پیام داده که: Again I saw your picture and though "cool hair!" ha! BTW, happy belated birthday :)  از روز تولدم می‌خواستم بنویسم که نمی‌دانم مالِ سن و سال است یا نگاهم به زیستن در کل٬ چند وقتی‌ست رابطه‌ام با جهان  در علی‌السویه‌ترین حالتِ ممکنِ قابلِ تصورم قرار دارد و هر از گاهی جمله‌ای که «او» ده سالِ پیش روی دیوار خانه‌ش نوشته بود را برای خودم تکرار می‌کنم تا در حفره‌ی تنبلی و کرختیِ علی‌السویه‌گی گیر نیفتم: «فاجعه: علی‌السویه شدنِ هدف در آستانه‌ی رسیدن.» موضعم نسبت به مقاله‌هام٬ پروژه‌ها٬ همه‌ی کلاس‌هایی که درس داده‌ام٬ کتاب‌ها٬ نقاشی‌ها و به تازگی تمامِ موقعیت‌های کاریِ آن بیرون٬ همه و همه‌٬ یک موضعِ خنثیِ دور از لذت و خوشحالی‌ست. حالتی شبیهِ یک «خب؟»ِ بزرگ و کش‌دار.  برای رفیقم می‌نویسم که از کار در «Google Brain» راضی‌ست؟ و توی ذهنم انگار که راضی‌ست٬ مثلِ همه‌ی آدمیانِ جهان. چرا نباید راضی باشد اصلا؟ جواب می‌دهد که:  Things at Google are not very cool. I landed in an office where they do all the boring stuff, unfortunately :(...

In the curve seek the straight

گفته بودم که بعید است دیگر بتوانم آن‌جا زندگی کنم. گفته بودم که زاویه‌ و گوشه پیدا کرده باشم انگار: تیز و فرورونده. تِرِسا٬ به انگلیسیِ خنثی و بی‌ کمترین نشانی از لهجه‌ی چینی گفت که زانوهات رو قفل نکن. دایره بساز با تن‌ات. دایره‌ی واقعی. گفته بودم که خطِ قرمزهام٬ زاویه‌ها و گوشه‌ها فرو می‌روند توی چشم و چارِ رابطه‌ها٬ کور می‌کنند٬ تمام می‌کنند. تِرِسا دایره‌های نشناخته‌ی تن‌ام را نشانم می داد. دامنه‌ی حرکتِ مفصل‌ها: گوشه‌ها و زاویه‌های تن. گفته‌ بودم آن‌جا معاشرت‌ها٬ آدم‌ها٬ همه‌چیز انگار تیزترم می‌کند از بیرون. گفته‌بودم تیز که باشی زخم می‌زنی٬ زخم می‌شوی٬ دردی از دردِ کسی دوا نمی‌کنی. ترسا گفت یادتان باشد که «رزم»ِ هنرِ رزمی را٬ زورِ ضربه و قدرتِ دایره را٬ نگه دارید برای خودتان٬ که گاهی بزرگترین دردها را خودتان از درون عاملید. دردهایی که زورِ کسی جز خودتان  به دوا کردن‌ش نمی‌رسد.

فارسی شکر است.

وسواس پیدا کرده‌ام در خواندنِ متونِ فارسی. گیر می‌دهم و خِرِ کلمات را می‌گیرم و بالا و پایین می کنم که  فلان واژه چه‌قدر خوب نشسته توی فلان جمله؟  همین حالا مثلا، لاکتابی را گذاشته‌ام بینِ صفحاتِ ۸۲ و ۸۳ و خیره شده‌ام به سقف:  «دالی  به عقیده‌ی خیلی‌ها شاعر تصویرهاست و مگریت فیلسوفِ تصویر‌ها.» فکر می‌کنم که این جمله به انگلیسی چه از آب در می‌آید؟ بعد ذهنم رج می‌زند به بحثی که با استادراهنمای هلندیم، جلوی یکی از محراب‌های مسجد جامع اصفهان داشتیم؛ راجع به کارکردی که گاهی زبان میزبان برای واژه‌ای مهمان میسازد. «او» مثال زده بود برای استادم از واژه‌هایی که در عربی بار مثبت دارند و در فارسی با معنایی منفی استفاده می شوند.  همین‌طور که خیره شده‌ام به سقف جمله را برای «او» بلند می خوانم:  «دالی  به عقیده‌ی خیلی‌ها شاعر تصویرهاست و مگریت فیلسوفِ تصویر‌ها.» -«تصویر» عجیب نیست توی این جمله به نظرت؟  یکم بحث می‌کنیم راجع به تفاوتِ image  و picture. راجع به معنای «تصویر» در زبان فارسی. راجع به وسواسِ‌ این‌چنینی وقتی از فرهنگِ زبانِ ...

از روزها

دوازده روز مانده به عروسیِ خواهرم، کتاب چشم‌هایش را از جعبه‌ی کتا‌ب‌ها در می‌آورم و می‌گذارم توی قفسه‌ی کتاب‌خانه‌ی خانه‌ی تازه‌‌اش . بعد رو می‌کنم بهش که : به نظرت ترانه‌ی فرنگیسِ سیاوش قمیشی به این فرنگیس ربط داشته؟ خواهرم می‌خندد که بعید نیست . بعد می‌پرسد جدی جدی ربط نداشته‌اند؟ جواب؟ این‌که یک‌بار خیلی سرسری چندتا از مصاحبه‌های ترانه‌سرا را گوش کردم و هیچ اشاره‌ای نیافتم از ارتباطِ دو فرنگیس . بعد ادامه می‌دهم که چشمهایش را اخیرا دوباره خوانده‌ام . و راستش چه لذتی بردم از دوباره‌خوانیِ این کتاب و خیلی از کتا‌ب‌های جوانی و نوجوانی . لذتی چندین‌برابرِ لذتی که دفعه‌ی اول از خواندن بردم . گفتم بار اول انگار خیلی از کتاب‌ها را خواندم که خوانده باشم؛ چون‌که انگار همه خوانده بودند . مثلِ باید بود . دفعه‌ی دوم، توی سه‌ماهه‌ی اخیر، خواندم که بشناسم . سیاقِ نوشتن را . فضای تاریخی را، شخصیتِ زنِ کتا‌ب‌ها را . این‌بار خواندم بدونِ حضور و دعوت و معرفیِ دیگر...