ما را رها کنید در این رنج ِ بی حساب
برملا شده ام... دستهای من مال ِ تو، دستهای تو مال ِ او، دستهای او مال ِ دیگری... دستاش را ميكشد، دستام روي دستاش كشيده ميشود، دستام از دستاش ميافتد، دستام از دستاش درد ميكند... دست به دست ميكنم اين دست را به دستي كه دست دست ميشمارد دستی را كه انگشتهاش درد می کنند...
بر ملا شده ام...
دستهای من مال ِ من،
دستهای تو مال ِ تو،
دستهای او
مال ِ خودش...
به او گفتم مي توانم دستت را بگيرم ؟
پاسخ دادنحذفگفت كه اعتقادي به اين كار هااندارم !
..............................
قايم شده ام تا دستانم را نبينند .
حالا اون دستی که در آخر انگشتهاش درد می کند مالِ تو ، او یا مال دیگری بود!!؟
پاسخ دادنحذفچقدر خوب شروعش کردی.
پاسخ دادنحذفبا قلب پاره پاره و با سینه ای کباب!
پاسخ دادنحذفش.
پاسخ دادنحذفبوی دود می دهد نظرت! :پی ;)
سارا،
هر دستی که خودت دوست داری! ;)
مریم،
مرسی! لطف ِ شما مستدام است انگار! ;) :*
یاسر،
:)
خیلی منطقی برخورد می کنی. بی حساب تر از این حرف هاست به گمانم. میشود امیدوار بود. شاید فرجی بشود. شاید هم نشود. خیلی مهم نیست.
پاسخ دادنحذفباقری جان منی که منطق می خوانم منطقی برخورد نکنم کی منطقی برخورد کند پس؟ ;)
پاسخ دادنحذفشوخی کردم! می فهمم چه می گویی و با تو همدل ام!
این نوشته شاید فقط تلاش ِ نا موفقی بود برای خلق ِ یک متن ِ ادبی! به «خیلی مهم نیست» هم داریم می رسیم رفیق!:)
خلق یک متن ادبی؟!
پاسخ دادنحذفخیلی بیشتر از اینها درد داشت فاطمه جان
شرمنده بهار جان! واقعاً تلخ نبودم موقع ِ نوشتنش! شرمنده اگر درد داشت! :P
پاسخ دادنحذفنشانش دادم و پرسيدم مي شناسي اش؟
پاسخ دادنحذفگفت: نه! هنوز با او نخوابيدم.
هنگامي که شناخت با تجربه اي نرم براي يکي و سخت براي ديگري معنا مي يابد.
مرزن،
پاسخ دادنحذفنمی دانم چرا احساس می کنم می شناسمت با اینکه نمی دانم که ای! :)
مرسی که خواندی. نظری که گذاشتی را دوست دارم، زیاد...