پست‌ها

محبت هایی از جنسِ دیگر...

من : چقدر فِرز اید شما!      هی مساله حل می کنید که! :) افشین : ما جَک و جوادیم!           پِرابلِم سالوِر ایم٬           تئوری بیلدِر نیستیم مثلِ شما! :) ----------------------------------------------- روزبهان : تو چه می کنی؟              علم خوبه؟ D: من : بله بله! خوبه! سلام داره خدمتتون! D:      دوست دارم کارمو! خوبه کلا! ;) روزبهان : شُکر!              یکی راضی تر بهتر! :) ----------------------------------------------- می دانی؟ آدم هیچ وقت همین طوری الَکی کسی را دوست ندارد! همیشه پای ریزه کاری هایِ هیجان انگیزی در کار هست!‌ همیشه ی همیشه! باور کن! ;)

در راستای بستنِ (موقتِ) اکانتِ فیس بوک! :)

می دانی؟ یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است! و بچسبانی پشتِ شیشه ی افکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیرِ سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی حسین پناهی (؟!)

بعضی روزها مثلِ امروز...

تصویر
یکم: سه روزِ پیش: «همین چندوقتِ پیش بود٬‌بهش گفتم اینکه دانشگاه می گوید آدرسِ پُستی  را توی وب سایتمان بگذاریم هیچ وقت به کارِ هیجان انگیزی نمی آید! گفتم هیچ وقت کسی پیدا نمی شود که یک هو٬ همین طوری غیرِ منتطره کارت پستالی٬ نامه ای٬ چیزی برای آدم بفرستد. دیشب خواب دیدم که کسی برام یک تُنگِ‌ پر آب با ماهی قرمزِ توش فرستاده و نوشته که سنگ ریزه های کفِ تنگ سنگ نیست٬ پاستیل و شکلات است! از صبح که بیدار شدم تصویر تنگ جلوی چشمم است و هی پیشِ خودم فکر می کنم چه طور توانسته تنگِ آب و ماهی را پست کند؟! فکر می کنم چه کارِ خوبِ جالبِ هیجان انگیزی کرده است...  و از صبح تا حالا٬ فعل هام همین طوری ماضی نقلی مانده اند بدونِ اینکه بعید بشوند...» امروز: «بسته ی مامان که رسید به همان صندوقِ‌پستیِ نوشته ی سه روزِ پیش٬ احساس کردم مامان٬حتی اگر نه غیرِمنتظره٬ اما به تنهایی گاهی تلافیِ همه ی بسته های هیچ گاه فرستاده نشده  را در می آورد! :) » دوم: استاد راهنمام را دوست دارم!  می دانی؟ فرق هست بینِ ساینتیستِ بزرگ بودن و دوست داشتنی بودن! پیش از اینک...

...

حسی شبیهِ این:                      لطافتِ دل...

که گاهی خوب است کُتلت درست کرد و ...

می دانی؟ به گمانم خوب است که هر کسی حداقل یک بار توی عمرش کُتلت درست کند. مهم نیست بهانه اش چیست برای پختن٬ مهم این است که کتلت پختن می تواند یکی از خوشمزه ترین روش های خودشناسی باشد! باور نمی کنی؟ ببین: کتلت ها را توی دستت درست می کنی٬ شکلشان می دهی٬ سعی می کنی یک اندازه باشند و ...  بعد می چینیشان توی تابه ای که روی شعله ی گاز است! ظرفیتِ تابه محدود است: دو تا٬ ۵ تا٬ ۱۰ تا اصلا! یکم که گذشت٬‌ گوشت که خودش را گرفت٬ آبِ پیاز که تبخیر شد٬ کتلت ها کوچک می شوند و هر کدام شکلی به خودشان می گیرند که لزوما کارِ شما نبوده... بعد شما یکم جا به جایشان می کنید و یک کتلتِ دیگر می چپانید توی تابه٬ حالا سه تا٬ ۶ تا٬ ۱۱ تا اصلا! یکم بعد تر٬ دوباره همین ... می دانی؟ امشب که داشتم کتلت ها را سرخ می کردم احساس کردم من آن تابه ام و کتلت های کوچک تمامِ زنان و مردان٬ تمامِ «من» های کوچکی که من در من دارمشان. احساس کردم تجربه که می کنی٬ پخته که می شوی٬ من های کوچک ات کوچک تر می شوند و تو٬ من های جدید ِ حاصل از تجربه های جدید را می چینی توی خودت. احساس کردم که من های کوچکِ دوست داش...

خودشیفتگی٬ سعدی-دوستی یا پَرشِ ذهنی!؟

تصویر
همین دیروز بود که استاد گفت از جلسه ی بعد خواندنِ فلان مقاله را شروع می کنیم و همین دو سه ماهِ پیش بود که در راستای خواندنِ همان مقاله ی فلان به خنده گفته بود تا حالا منطق٬ کتگوری٬ نظریه بازی ها و اتومات را قاطی کردیم با هم٬ از حالا به بعد پای ترکیبیات هم می آید وسط. و ازم پرسیده بود چقدر ترکیبیات بلدم و من با اعتماد به سوادِ ترکیبیات ِ افشین و اینکه این یک قلم را اگر لازم شد یادم می دهد سرخوش بودم و با استاد خندیدم که یک کاریش می کنیم حالا! دیروز٬ وقتی که استاد می خواست بر شنیده های ما مبنی بر اینکه مقاله چیزِ سختِ خیلی سختی ست غلبه کند٬ خندید و گفت: «مقاله ی خیلی سختی ست و از سالِ ۲۰۰۰ تا حالا تقریبا فقط ۱۰ نفر توی دنیا هستند که مقاله و اثبات را فهمیده اند! بعد از این چند هفته شما هم می شوید جزوِ همان معدود افراد! خیلی خوب و جالب است٬ نه؟». حالا٬ ساعتِ ۲۳:۵۳ امشب٬ همین طور که مشق های کلاسِ زبانِ هلندیم نصفه نیمه مانده و احساسِ‌ معلولیت می کنم در یادگیری و تلفظِ درستِ کلمات٬ دارم یه یادداشت های امروزم نگاه می کنم و پیشِ خودم فکر می کنم: چند نفر از آن ۱۰ نفر موقعِ خواندنِ مقا...

به بهانه ی امروز!

اول خواستم بنویسم از یکی دو سال پیش. از روزهایی که دوست داشتم خودم را به خاطرِ شکلات هایی که صبح ها می گذاشتم توی کیفم برای بچه های توی مترو. روزهایی که خودم را دوست داشتم به خاطرِ لبخندهایی که می زدم به آدم ها! به خاطرِ‌ دستمال و فال خریدن. به خاطرِ حرف زدن با بچه ها و اسمشان را پرسیدن. به خاطرِ... به خاطرِ تمامِ نذرهای کودکانه و ملتمسانه ای که همیشه پای بچه ای توش کشیده می شد: یک بچه ی مریض٬ یک بچه ی بی بابا٬ یک بچه ی فقیر٬ یک بچه ی درس-دوست٬ یک بچه با استعدادِ نقاشی٬ یک بچه ... بعد تلفن را برداشتم و زنگ زدم خانه مان تهران و از مامان خواستم گوشی را بدهد به خواهرِ کوچکم. تا گوشی را گرفت با هیجان گفتم: «سلام کودک! روزت مبارک!». خندید و در جوابِ سوالِ من که «مدرسه چه طور بود؟ امروز خوشتان گذشت؟» گفت که مدرسه روزِ ۱۳ آبان٬ به مناسبت ِ روزِ دانش آموز بهشان کادو می دهد٬ نه امروز که روزِ کودک بود! گفت ولی معلمشان توی کلاس زبان بهشان شکلات داده و خوش گذشته سرِ کلاس. گفتم من هم برات یک شکلاتِ «کودکانه» خریده ام و با بقیه چیزها همین چند روزِ بعد پست می کنم برات. گفتم یک کادوی ویژه هم...