پست‌ها

جای من در کنار پنجره هاست... *

چند روز ِ پیش که تاریخ را ازم پرسید اول تاریخِ میلادی را گفتم و بعد که فهمیدم دنبالِ تاریخِ شمسی می گردد بی هوا گفتم: احتمالا نوزدهم بیستم ِ آذر!؟ تاریخ را پیدا کرده بود٬‌ گفت:‌ نه! بیست و یکم!‌ بیست و یک آذر! بعد من یک هویی توی کله ام لبخند زدم و شروع کردم به شمردن و از ذهنم رد شد که: «آدم ها ممکن است روزها را فراموش کنند٬ اما  بعضی تاریخ ها هستند که فراموش نمی شوند!» بعد بلافاصله یادم افتاد که توی صفحه ی اول یکی از کتابهای کتابخانه نوشته ام: « آدم ممکن است تاریخ ها را فراموش کند٬ اما روزها را نه! » لبخندِ توی کله ام کِش آمد و بزرگ شد که یعنی دختر جان٬ حالا حالا ها مانده تا بفهمی اوضاع ِ دنیا و آدم ها از چه قرار است... :) بیایید حالا که نمی فهمیم اوضاعِ‌  جهان چه طور است لبخند های توی کله مان را نگه داریم و شعر بخوانیم٬ بیایید برای هم بخوانیم که: مرا نکاوید مرا بکارید من اکنون بذری درستکار گشته ام مرا بر الوارهای نور ببندید از انگشتانم برای کودکان مداد رنگی بسازید گوش هایم را بگذارید تا در میانِ گلبرگ های صدا پاسداری کند چشمان...
داشتم فکر می کردم! حالا نه٬ چند روزِ پیش! داشتم فکر می کردم که یک کاروان شتر و بارش توی حرف های نزده ی من گم می شوند. داشتم فکر می کردم به سنگینیِ دل روی ذهن... به اینکه گاهی فرصت نمی شود و گاه اصلا نمی شود که سبک کرد دل را بی آنکه محتوا شهید نشود. داشتم فکر می کردم که چقدر خوب می توانم از حالِ بد بنویسم. که چه جمله ها و تشبیهاتِ خوبِ سهمگینی توی کله ام هست برای از «بد بودن» نوشتن... داشتم فکر می کردم و نمی نوشتم... می دانی؟ گاهی وقت ها یک طوری می شود! یک چیزی یک جایی از دنیا سوراخ شده باشد انگار. آدم انگار که به زندگی نباشد.  می دانی؟‌ گاهی آدم با اینکه  عاشقِ کارش است٬ با اینکه همه چیز خوب است٬ با اینکه اوضاع به راه است و زندگی به کام٬ خسته می شود!  یک خستگی که موروثی نیست! اساطیری هم! حتی نه یک خستگیِ جسمیِ ساده... یک خستگی که... که... آه!‌ چقدر سخت است چیدنِ واژه ها و ساختنِ‌ مفهومی که در ذهن است... رساندنِ حسی که در دل است! . . . خستگی که... که یک طوری ست خلاصه! و بعد آدم٬ بی آنکه بداند چه طور شده بود که آن طور شد٬ بر می گردد به زندگی٬ به زندگ...

محبت هایی از جنسِ دیگر...

من : چقدر فِرز اید شما!      هی مساله حل می کنید که! :) افشین : ما جَک و جوادیم!           پِرابلِم سالوِر ایم٬           تئوری بیلدِر نیستیم مثلِ شما! :) ----------------------------------------------- روزبهان : تو چه می کنی؟              علم خوبه؟ D: من : بله بله! خوبه! سلام داره خدمتتون! D:      دوست دارم کارمو! خوبه کلا! ;) روزبهان : شُکر!              یکی راضی تر بهتر! :) ----------------------------------------------- می دانی؟ آدم هیچ وقت همین طوری الَکی کسی را دوست ندارد! همیشه پای ریزه کاری هایِ هیجان انگیزی در کار هست!‌ همیشه ی همیشه! باور کن! ;)

در راستای بستنِ (موقتِ) اکانتِ فیس بوک! :)

می دانی؟ یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است! و بچسبانی پشتِ شیشه ی افکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیرِ سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی حسین پناهی (؟!)

بعضی روزها مثلِ امروز...

تصویر
یکم: سه روزِ پیش: «همین چندوقتِ پیش بود٬‌بهش گفتم اینکه دانشگاه می گوید آدرسِ پُستی  را توی وب سایتمان بگذاریم هیچ وقت به کارِ هیجان انگیزی نمی آید! گفتم هیچ وقت کسی پیدا نمی شود که یک هو٬ همین طوری غیرِ منتطره کارت پستالی٬ نامه ای٬ چیزی برای آدم بفرستد. دیشب خواب دیدم که کسی برام یک تُنگِ‌ پر آب با ماهی قرمزِ توش فرستاده و نوشته که سنگ ریزه های کفِ تنگ سنگ نیست٬ پاستیل و شکلات است! از صبح که بیدار شدم تصویر تنگ جلوی چشمم است و هی پیشِ خودم فکر می کنم چه طور توانسته تنگِ آب و ماهی را پست کند؟! فکر می کنم چه کارِ خوبِ جالبِ هیجان انگیزی کرده است...  و از صبح تا حالا٬ فعل هام همین طوری ماضی نقلی مانده اند بدونِ اینکه بعید بشوند...» امروز: «بسته ی مامان که رسید به همان صندوقِ‌پستیِ نوشته ی سه روزِ پیش٬ احساس کردم مامان٬حتی اگر نه غیرِمنتظره٬ اما به تنهایی گاهی تلافیِ همه ی بسته های هیچ گاه فرستاده نشده  را در می آورد! :) » دوم: استاد راهنمام را دوست دارم!  می دانی؟ فرق هست بینِ ساینتیستِ بزرگ بودن و دوست داشتنی بودن! پیش از اینک...

...

حسی شبیهِ این:                      لطافتِ دل...

که گاهی خوب است کُتلت درست کرد و ...

می دانی؟ به گمانم خوب است که هر کسی حداقل یک بار توی عمرش کُتلت درست کند. مهم نیست بهانه اش چیست برای پختن٬ مهم این است که کتلت پختن می تواند یکی از خوشمزه ترین روش های خودشناسی باشد! باور نمی کنی؟ ببین: کتلت ها را توی دستت درست می کنی٬ شکلشان می دهی٬ سعی می کنی یک اندازه باشند و ...  بعد می چینیشان توی تابه ای که روی شعله ی گاز است! ظرفیتِ تابه محدود است: دو تا٬ ۵ تا٬ ۱۰ تا اصلا! یکم که گذشت٬‌ گوشت که خودش را گرفت٬ آبِ پیاز که تبخیر شد٬ کتلت ها کوچک می شوند و هر کدام شکلی به خودشان می گیرند که لزوما کارِ شما نبوده... بعد شما یکم جا به جایشان می کنید و یک کتلتِ دیگر می چپانید توی تابه٬ حالا سه تا٬ ۶ تا٬ ۱۱ تا اصلا! یکم بعد تر٬ دوباره همین ... می دانی؟ امشب که داشتم کتلت ها را سرخ می کردم احساس کردم من آن تابه ام و کتلت های کوچک تمامِ زنان و مردان٬ تمامِ «من» های کوچکی که من در من دارمشان. احساس کردم تجربه که می کنی٬ پخته که می شوی٬ من های کوچک ات کوچک تر می شوند و تو٬ من های جدید ِ حاصل از تجربه های جدید را می چینی توی خودت. احساس کردم که من های کوچکِ دوست داش...