پست‌ها

برای ثبت در تاریخ

ساعت ۵ صبح٬قبل از این‌که بروم توی تخت و ۳ساعت بخوابم پیش از جلسه‌ی اسکایپ٬ وسط خستگی و خواب‌آلودگی و گردن‌درد از نشستنِ طولانی پشت میز٬ بهش گفتم قراردادم که تمام شد٬ کارهای هلند که به سرانجام رسید و مقاله‌‌های نصفه نیمه‌ی این روزها ‌کامل شد٬‌چندماه بی‌خیال جهان٬ کار و علم و دانشگاه می‌خواهم کتاب بخوانم و نقاشی کنم و آشپزی! گفتم اگر ککِ اپلای‌کردن برای پوزیشن و هر کار و شغل جدیدی افتاد به تنبانم٬ یادم بیانداز که چه‌قدر خسته‌ام و به استراحتِ بی‌دغدغه و سفر احتیاج دارم.  ساعت ۸ شب٬ وسطِ خط زدنِ کارهای انجام‌شده‌ی لیست٬ بهش گفتم یک برنامه‌ی آنلاین یک‌ساله پیدا کردن توی فلان رشته. هستی با هم اپلای کنیم؟‌ بعد دوتایی ذوق زده شروع کردیم جزییاتِ عناوین و توضیحاتِ برنامه را روی سایتشان چک کردن و چشم‌هامان برق زد از هیجان و تصمیمِ خطرناک را گرفتیم. گاهی متاسفانه فکر می‌کنم یک‌جایی توی ناخوداگاهم و تهِ تهِ ذهنم منی زندگی می کند که از این خستگی و فشار کار لذت می‌برد و دنبالِ اضافه کردنِ کار به لیست‌های روزانه‌ست. من‌ای که وسطِ این‌همه کار سر بلند می‌کند و زنده می...

از سال‌ها

ده سال پیش بابای یکی از دوستام پی‌گیر کارهاش بود توی دانشگاه٬ یه شب بهم پیام داد که فلانی فردا هستی دانشگاه که بیام بریم فلان مسیول رو ببینم؟ هم‌زمان با پیام بابای دوستم٬‌ محبوب‌ هم پیام داده بود عاشقتم و ضمیمه‌ش چندتا دونقطه ستاره (توجه دارین که اونموقع استیکر نبود و کی‌بورد گوشی‌ها اسمایلی نداشت! اون وقت‌ها «دونقطه» واقعا انگار چشم بود و «پرانتز» لب و «ستاره» بوسه).  با یه لبخندِ احتمالا ملیح و کشداری تایپ کردم  «منم همین طور :*‌:*»٬ و بله٬ اشتباهی فرستادمش برای بابای دوستم! الان که دارم می نویسمش٬ منِ سی‌ساله به زور جلوی خنده‌‌ی بلندش رو نگه داشته٬ ولی یادمه اون‌شب٬ منِ بیست‌ساله٬ از خجالت تو تاریکیِ اتاق خزید زیر پتو و هی دعا دعا کرد کاش که دلیور نشه پیام! :)) گمون نکنم این ماجرا رو برای کسی تعریف کرده بوده باشم! صبح٬ مامان همون دوستم پیام داد که دارن میان برلین٬ چیزی لازم نداریم؟ یاد اون شب زمستون ده سالِ پیشِ تهران افتادم٬ و بعد یادِ  زمستونِ پارسالِ برلین٬ که اومدن خونه‌مون٬ که باباش گفت «دختر این لوبیاپلوی تو تهدیگ نداره؟». یاد سه سال قبلش٬ که توی اسکایپ به ...

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد*

1. پارسال به عزیزی که خوشحال نبود از رابطه‌‌ای که اتفاقا با عشق شروع شده بود و نگرانِ تمام‌کردن رابطه، گفتم که اگر ترسش این است که دیگر هیچ‌وقت عاشق نشود نترسد! گفته بودم که آدمیزاد می‌شود که بارها عاشق بشود بی‌آنکه عاشقی‌هاش قابل قیاس باشند! گفته بودم این‌که روزی عاشق آدم جدیدی بشوی معنیش این نیست که رابطه‌ی قبلیت عاشقانه شروع نشده! گفته بودم که رابطه ساختنی‌ست و گاهی آدم‌ها بلد نمی‌شوند هم را برای ساختن و این همه‌چیز را زیر سوال نمی‌برد... 2. همه‌ی رفقای قدیم مهمانمان بودند. محبوبِ آن‌ سال‌هام هم بود، بی‌آنکه در کلِ مهمانی مکالمه‌ای بینمان رد‌ و بدل شود. موقع بغل و روبوسیِ خداحافظی باهاش معذب بودم و رسمی! بغلم کرد و برای شکستنِ سنگینیِ فضای رسمی، خوش‌اخلاق و با لبخند، مطمئن گفت رفاقت که داریم هنوز، نه؟  من؟ ساکت‌تر از ساکت بودم؛ لال! عقب رفت و نگاهم کرد. ساکت بودم هنوز! اطمینان از نگاهش رفته بود انگار! مردد پرسید که می‌شود بیرون، خارج از هیاهوی مهمانی دو کلام حرف بزنیم؟ مهربان گفتم حتما و کت‌م را پوشیدم، در را باز کردم و هدایتش کردم سمت راه‌پله! درِ آپارتمان را بستم...

صفر و یک‌ای

یک‌بار نوشته بودم اینجا که چقدر اهلِ یادگاری جمع‌کردن بودم زمانی نه؟ نوشتم که از جایی به بعد انگار چیزهایی که جمع کرده بودم وزنه شدند به پا و دلم. زندگی را سخت کردند و بعد٬ کنار «او» سعی کردم خاطره را ساختن و زیستن٬ نه جمع کردن و گذاشتن گوشه‌ی کشو. بعد از این‌که تن دادیم به ازدواج (یک‌بار باید بیایم مفصل بنویسم از مخالفتِ آن وقت‌هام با ازدواج و تعجبِ همیشه‌گی‌م از حل‌شدنِ آدم‌ها در رابطه٬ هویت دادن به رابطه و از دست دادنِ هویتِ فردی! عکس پروفایل‌های همیشه دونفره٬ نوشتنِ «در رابطه بودن» توی توضیحِ صفحاتِ فضای مجازی و ...) عادتِ یادگاری جمع کردن کلا از سرم افتاد: خیلی خیلی راحت از نگه‌داشتنِ اشیا و تغییرندادنشان می‌گذرم و واقعا خیلی مهم نیست که فلان چیز به خاطر فلان اتفاق خاص است. اگر به لحاظ کاربرد یا زیبایی به نظرم خاص باشد که البته نگه‌ش می‌دارم٬ ولی نه فقط چون یادگار فلان اتفاق٬ یا فلان آدم است. خاطره فلان اتفاق و فلان آدم همیشه توی ذهنم زنده‌ست انگار و این از نگه داشتن شی بی‌نیازم می‌کند. از معدود استثناها البته عصای مادربزرگ مرحومم است که هروقت گوشه‌ی اتاق مامان و بابا چشمم بهش م...

حقا که بر «او» عشق سزاوار بُود*

شب زیر توییتِ دوستی که نوشته بود پروسه‌ای برایش هراه با درد و غم است چون که شکست‌هایش را به یادش می‌آورد نوشته بودم « بیشترِ پروسه‌های زندگیِ‌ منم معمولا همین‌جورین متاسفانه!‌»٬‌ و موقعِ نوشتن ناراحتیِ از دست‌دادنِ ددلاینِ مقاله و استرسِ ‌تمام نشدنِ پایان‌نامه‌ی لعنتی به خاطرِ استاندارد‌های سربه‌فلک‌ کشیده‌ی استاد راهنما و خستگیِ‌ سا‌ل‌ها مرخصیِ بی‌دغدغه نداشتن پسِ ذهنم بود. صبح که کامنتم را دید زنگ زد و کلی حرف زد. بعد گفت حواست هست که زندگی مسابقه نیست؟ گفت یکم فاصله بگیر و به خودت نگاه کن. نه به دستاورد‌های بیرونیت٬ به خودت٬ به چیزی که ساختی٬ به کسی که هستی! گفت از «شکست» حرف زدن خنده‌دار نیست؟  من؟ دوست داشتم موقعی که این‌ها را می‌گفت نگاهم بی واسطه‌ی صفحه‌ی گوشی دوخته‌شود به چشم‌هاش و همه‌ی آن اطمینان و مهر جان و تنم را تسخیر کند. *عنصری 
تصویر
می‌گه انقدر از کلیشه بدت میاد که اگه مثلا قرار باشه بین کتگوری « همه زن‌ها فلان» و «آرمادیلوها فلان» عضو یکی باشی انتخابت آرمادیلو بودنه. الان یک ربعه خیره شدم به انتخابم:

خودآزاری

تصور نبودنش از غم‌انگیزترین و ترسناک‌ترین خیالات است. نه نبودنش با من٬ که نبودنش در جهان٬ هر کجا٬ کنار هر کس. که وجودش برام عزیزتر از آن است که اگر روزی خواست برود٬ نگذارم...