پست‌ها

رییسم معتقد است که تنها ایرادم غرنزدن است.

 چندوقت پیش با رفیق گرمابه و گلستانم حرف می‌زدم. او آن‌طرف خط داشت فسنجان درست می‌کرد. من این‌طرف پشت لپ‌تاپ٬ منتظر رسیدن پیتزایی که سفارش داده بودم. یکی دو دقیقه که حرف زدیم خندید گفت فکر کنم امروز حال و حوصله‌ت سر جاش نیست. می‌خواهی یک روز دیگر حرف بزنیم؟  من؟ خوشحال از اینکه دوستم بعد از این همه سال که توی دوتا مملکت جدا زندگی می کنیم و کل ارتباطمان خلاصه شده به گه گاهی دو خط پیام یا لینک موزیکی در واتس‌اپ٬ انقدری می‌شناسدم که از فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر و از پشت دوربین لپ‌تاپ حالِ حوصله‌ام را بفهمد٬ خندیدم که خوبم! منتها آره! سطح انرژی و حوصله‌ام پایین است و بیشتر از خیلی قبل‌ها از آدم‌ها و برخوردهای انسانی فراریم. گفتم آدم وقتی با معیارهای موجود و تعاریف موفقیت و سبک زندگیِ اجتماعیِ رایج مخالفت اساسی دارد و دغدغه و نگرانیِ مالی و سلامتی عزیزانش را ندارد گاهی پیوندش به قول «او» با مفهوم  «آینده» متزلزل می‌شود. اگرچه که به لذت از لحظه معتقد است و اتفاقا بلد است چه‌طور لذت را تجربه کند٫ گاهی توی دامِ «که چی؟» گیر می‌افتد و برای فرو نرفتن در کرختیِ این سوال مدام باید زور بزند٫...
 چون  یکشنبه‌ی غمگین و سنگینی‌ست و این   دو  را صدبار فرو کردم توی گوش همه‌ی پروانه‌هایی که توی تاریکیِ دلم  گیر افتاده‌اند.

من بی می ناب زیستن نتوانم.

 شما فکر می‌کنید پیشِ خودتان که مثلا شبِ پاییزیِ نرمِ سرزمین شمالی‌ست. که بازی‌ای که توزیع کردید و دیتاساینتیستش بودید نظرات فوق‌العا‌ه‌ای از صاحب نظران و بازیکن‌ها گرفته. که کلی رکورد را زده‌اید توی این دو سه روزِ خیلی پرکار . و حالا با شمع و موزیک و مجله موردِ نظرتان که پستچی دیروز رسانده به دستان بساط نرمی را بر پا کرده‌اید با نوشیدنیِ موردِ علاقه‌تان.  طبقِ معمول اول صفحه‌ی داستان مجله را باز می‌کنید به خواندن. موزیکِ ناشناسی پخش می‌شود.  «او»، وسطِ ترانه از آن سر اتاق پای بازی می‌پرسد:  «می‌دونی شاعر این شعر که یارو می‌خونه کیه؟»  و شما بی توجه و به خطا پاسخ می دهید که مولوی؟  بعد «او» می‌خندد. بازیش را پاز می‌کند و با لیوان نوشیدنشین می‌آید می‌نشید کنار شما روی مبل و می‌گوید:  شاعر گفته: کاش از پی صدهزار سال از دل خاک چون سبزه امید بر دمیدن بودی  و اضافه می کند مولانا که گفتی منتها سروده: مرغ باغ ملکوتم، نی‌ام از عالم خاک.   شما؟ اطلاعاتتان از شعر فارسی را توی معزِ نیمه روشنتان جمع می‌کنید و اضافه می‌کنید:  خیام؟ -چون که خیام ...

به بهانه‌ی ایمیل ثبت‌نام درکنفرانس

وضعیت ایده‌ها و نظرهام انقدر گاهی خلافِ جریان‌های شیک و به روزِ این‌وقت‌هاست که عموما خفه می‌شوم و نظر نمی‌دهم. خیال می‌کنم پسِ هر نقدی به این رفتارهای شیک و قشنگِ آدم‌ها در جواب خواهم شنید که «حالا چون می‌خوای فرق داشته باشی گند نزن به فلان چیز.»  مساله منتها حکایتِ دیده شدن بابتِ توفیرِ نظر نیست. من٬ قطعا اولین و تنها آدمی نیستم که مثلا راجع به فلان موضوع فلان طور فکر می‌کنم. مساله‌ این است که آدم‌ها وقتی توی اکثریت‌‌اند٬ یا زیرِ نورِ فلاش‌های تمجید و طمطراق٬ عموما پیامبر می‌شوند. مساله این‌ است که پتانسیلِ عجیبی انگار توی  بشر نهفته است برای مذهب‌سازی از هر چیز. یک‌بار از آخرین دفعاتی که بحث کردم راجع به وضعیتِ زنان در آکادمی با کسی که mainstream feminist به حساب می‌امد٬ گفتم این نگاه به توانمندسازی زنان یکم زیادی امپریالیستی‌ست. منِ تنها هم نیستم٬ توی دنیا کلی نقد هست به این نوع فمینیسم و کلا روش‌های این‌شکلی. به قیم‌مآبی از هر نوع٬ نه حالا لزوما چپاندنِ فمینیسمِ سفید جای فمینیسم٬ یا فمینیسمِ جهانِ اول جای فمینیسم. بله٬‌قطعا٬ خود مساله و تاریخچه‌اش٬ روش‌های ممکن و همه‌چیز ...

مناسبتی

به گفته‌ی گوگل امروز دهمین سالگردِ این وبلاگ است! :)

از شب‌ها

صفحه ی پیام‌های توییتر را باز کردم که برای کسی بنویسم: «توی ویکی‌پدیای انگلیسیِ فلانی دنبالِ چیزی می‌گشتم که دیدم بعضی چیزها آشنا به نظر می‌آیند. طول کشید تا دوزاریم افتاد که توی صفحه‌ی تو دیدمشان٬ و خوشحال شدم.»  بعد چشمم افتاد به پیام یک سال قبل.  نوشته بود که بعد از دیدنِ انگشتری دستِ دوستش  -که شبیهِ انگشترِ ده‌سالِ پیشِ من بوده- با محبت گفته که: «فاطمه‌ سیفان». و دوستش هم که مرا دورادور می‌شناخته پاسخ داده که «آفرین». دارم پیام‌های قدیم را می خوانم که نوشته‌ی تازه‌‌اش می‌رسد: «سلام٬ فاطمه‌ی خیلی لطیف» جوابِ باقیِ پیامِ تازه‌اش را می‌دهم و در ادامه‌ی قلب سبز و شبدرِ چهاربرگش یک قلب و پروانه‌ی آبی تایپ می کنم. بعد فکر می‌کنم که از لذت‌بخش‌ترین لحظاتِ هستی برام لحظاتی‌ست که آدم‌ها یادم می‌کنند به خوبی٬ به خوشی٬ به لطافت و نرمی.  جوابِ قلب و پروانه‌ی آبی تایپ می‌کند: «جــان.» من؟ زل می‌زنم به جیم که کش‌آمده در جــان٬  بعد٬ نرم و آرام٬ رهسپارِ شب می‌شوم.  سربازِ خواب. 

موجز

استادِ کلاسِ نویسندگی تهِ تکلیفِ جلسه‌ی قبل تشویقم کرده و گفته نوشتن را بلدم انگار. نوشته که استعداد و تخیل و فرمِ نوشتنم خوب است٬ منتها زیادی موجز می‌نویسم. نوشته اعتماد به نفسِ قصه‌گویی ندارم هنوز اگرچه که تسلطم به فرم و زبان خوب است. بعد من حالا٬ وسط‌های داستانِ بلندِ احمدرضا احمدی٬ موقعِ خواندنِ جزییاتِ آدم‌ها و نوشته‌ها و قصه‌هاشان روی دیوار کافه٬ فکر می‌کنم که مساله‌ی من با نوشتن فقط اعتماد به نفسِ قصه‌پردازی نیست. من انگار که همیشه‌ی خدا یک «که چی؟!»ِ‌ بزرگِ غیرِ قابلِ انکار توی ذهنم دارم برای هرچیز. برای هر جمله٬ هر اتفاق٬ هر آدم. یک «که چی؟!»ِ‌ بزرگ که تمام قد جلوی انگشت‌ها و حتی مغزم  و خیال‌پردازی و قصه‌ساختن  می‌ایستد.