پست‌ها

به مریم... همین طوری بی ربط

اول:  بلاگِر خر است!  خاک بر سر شده توی سِتینگِ ما نوشته سرکار خانوم شما سِرچ را بسته اید٬ یعنی کسی با جستجوی نام ِ شما یا وبلاگِ گل و بلبل تان در اینترنت به خزعبلاتی که می نویسید دسترسی پیدا نمی کند!  حالا امر بر ما مشتبه گشته که زهی خیالِ باطل که دلمان خوش است آدرسِ این جا را عوض کرده ایم و جز چهار تا آدم که خودمان دستی و به زور٬ آدرس را بهشان انداختیه ایم (می اندازیم) که بیایند و گاهی بخوانند چرندیاتِ ما را٬هر ننه قمرِ ژیگولِ سیبیل کلفتِ هر چی اصلا٬ دسترسی دارد به زندگی آدم! این چه اوضاعی ست آخر!؟ ها؟! دوم: من بارها گفته ام دوستانِ فرهیخته بیابید و به فرهیختگی دوستی کنید٬ نگفتم؟ -    قهر نباشی ها! (یک طورهایی لوس ِمحبت آمیزِ همراه با ترسِ دستوری) +    گفتم بر آستان ات٬ دارم سرِ گدایی!       بابا جان من چون حلقه بر در ام!       ورژنِ سوم:      گ... بخورم! * محققین پس از انجامِ تحقیقاتِ میدانی گسترده به این نتیجه رسیده اند که فرهیخته «موجودی» ست که در شرایطِ بالا٬ هر سه پاسخ را همزمان می دهد. ...

دوستانِ مشترکمان به یک رسیده... بعضی ها را او پاک کرده٬ بعضی ها را من...

این ها را باید می گفتم انگار... حتی اگر فکر کنم مدتهاست نوشته هام نمی توانند بیان کنند چیزهایی را که از کله و دلم می گذرند...حتی اگر یک عالمه کار مانده باشد و من مثلِ همیشه ی این وقتها عقب باشم از تمامِ تقویم های دنیا... حتی اگر این نوشتن و حس اش گریزی نباشد به بازی گوشی ها و وقت گذرانی های زمانهای با چگالی ِ کاری ِ بیشتر...   می دانی؟ بعضی آدم ها هستند که دیدنشان غم انگیز است. مثلا به نظرِ تو اوضاعشان دردآور است... یا مثلا یاد آورِ اتفاقات و خاطرات ِ ناخوشایندی اند برات... یا شاید یک حس های عام تری در تو شکل می دهد دیدارشان٬ حسی شبیه اینکه چقدر «آدم ها» پلشت اند انگار... چقدر «زندگی» دهشتناک است.  یک نفر از این «بعضی ها» توی فیس بوک هست که برای من تداعی کننده ی تمامِ این حالت هاست٬ با هم٬ یک جا... نگاهِ دخترک توی عکسِ با کیفیتِ پایینِ فیس بوک اش دیوانه ام می کند٬ دیوانه... هر بار که اتفاقی این طرف و آن طرف می بینم اش توی همان عکسِ کوچکِ کنارِ اسمش٬ دلم می خواهد فحش بدهم به خودم و می دهم بیشترِ اوقات... فحشِ می دهم بابتِ تمامِ چیزهایی که پیشترها٬ خیلی پیشتر٬ نه از ذ...

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل/ستاره چین برکه های شب شدم*

یک طورهای عجیبی شده ام انگار: شبیه ِ یک خورجینِ متحرک از جملات ِ ننوشته ی گفته و نگفته شده! پیش تر ها گفته بودم به گمانم٬ سکوتم یا از سرِ ناخوشیِ زیاد است و یا از سرِ آرامش!‌ این بار ناخوش نیستم. به گمانم بشود گفت آرامم! منتها ننوشتن ام نمی دانم ریشه در تنبلی٬ ترس٬ نا آشنایی با کی بردِ این لپ تاپِ جدید دارد یا هزار و یک چیزِ دیگر. هر روز کلی چیز عبور که نه٬ می چسبد به حجمِ درهم ِ ذهنم که خیالم را حتی بیشتر از قبل راهیِ ترکستان می کند. مثلا آن بالای مغزم٬ ‌سمتِ چپ٬ می خواهد بگوید: گاهی چیدمانِ زمان و مکان آن قدر نامنصفانه است که تنها نشانه از حضورِ فیزیکیِ یک پدر٬ یک شوهر٬ یک دوست٬ یک عشق٬ یک «مرد» در خانه ای می شود حضورِ موهای فرِ ریزی روی سرامیکهای سفید و سطوحِ روشن ِ‌خانه... آن پایین نوشته: این برفِ سردِ زمختِ امروز چه بر سرِ ساقه ها و برگهای تازه از خاک در آمده ی  نرگس های میان ِ چمن های شهر خواهد آورد؟ برگها و ساقه های چند سانتی که نمی دانی چند نفرِ دیگر هم توی شهر چون تو حواسشان هست به روزشماریِ بازشندشان! برگهای نازکی که وسوسه ی خریدِ یک گلدان ِ نرگس را به جان ات انداختند بع...

باور کردنِ پیر شدنِ پدرها، یکی از دردآور ترین حقایقِ هستی ست...بی شک!

آن طرفِ خط بابا بود. مثلِ همیشه اول از هوا پرسید؛ این که: سرد است؟ باران می بارد؟ برف نیامده هنوز؟ و من براش گفتم که برف نیامده هنوز و باد می آید، باد! که امروز موقعِ دوچرخه سواری از دانشگاه تا خانه یک جا زورم به بادِ چند کیلومتر بر ساعت که از رو به رو می وزید نرسید و پیاده شدم و دوچرخه را چند متری دنبالِ خودم خر کش کردم.  بعد بابا خیالش که از گرم بودنِ خانه راحت شد، از اینکه به قولِ خودش پول مول دارم، پرسید از اوضاع و من گفتم این روزها گاهی وقت نمی کنم غذا دو وعده بخورم و می شود یک شام و... و او باز مثلِ همیشه گفت که من نمی دانم تو و خواهرُ مادرت چه کار می کنید که همیشه ی خدا وقت کم دارید. می دانی؟ به یاد ندارم که خودِ بابا تا به حال یک بار گفته باشد "وقت ندارم"! بعد گفت که هویجِ زیاد قند را بالا می برد دختر. آخر می دانی؟ من هویج دوست دارم.  نه اینکه خودِ هویچ چیزِ خیلی خاصی باشد برایم ها، نه! من عاشقِ غذاهای رنگی رنگی  ام و هویج چیزِ رنگ-دارِ خوبی ست. بابا هم می داند که شکلات از زندگیِ روزانه ی من ُ و فرشته غیر قابلِ حذف است، او می داند که هم در خانواده ی پدری و هم ما...

برای نیاز

تو فکر کن نصفه شبی از خواب بپری و خوابت یادت نمانده باشد و فقط حسِ ناخوشایندی فراگرفته باشدت با اندکی سوزش حوالی ِ عضوی به نامِ معده. بعد درِ لپ تاپِ قراضه ات را باز کنی، بروی توی صفحه ی فیس بوک، کلیک کنی روی لینکِ دوستانِ کنارِ صفحه ی شخصی ات و از بالا شروع کنی به پاک کردن ووقتی 40 نفرِ دیگر را علاوه بر100 و خُرده ای نفر ِ چند روزِ گذشته پاک کردی، صفحه را ببندی و پیشِ خودت فکر کنی که: احتمالاً این درست است که ماجرا سیاه و سفید نیست. که آدم ِ «خوب» و آدمِ «بد» نداریم اما؛ انگار آدمِ خطرناک، چرا! آدمِ مریض، زیاد! و آدم هایی که آزار دهند (تو را).   انگار که توی خواب به تو الهام شده باشد که: صرف کردن «آدمیت» آن چنان که بابِ میلِ تو باشد سخت شده این روزها. و می دانی دردناکی ِ ماجرا برای من کجاست؟   وقتی که اینطور می شوم، وقتی به گمانم آدمیت و دوستی تار می شود. وقتی زیرِ پوستم خشمگینم از ترس ِ آدمها، از دروغ، از خشونت های نرمِ شیک و هر مزخرفِ این چنینی، دیوانه می شوم... خشم ام انگار مرا و   تنها مرا نشانه می رود هربار. انگار بیخِ گلویم را می گیرد که حالیم کند: ببین، تو ه...

بی خوابی ...

آدم به بهانه های مختلفی می نویسد. آدم به انگیزه های مختلف تری نوشته اش را منتشر می کند. همین آدم، بارها می شود که می نویسد و منتشر نمی کند؛ تو خیال کن مثلِ حالای من! اگر «آدم» به حساب ام بیاوری. همیشه قبول داشتم که آدم وقتی نوشته اش را منتشر می کند که «نیاز» به خوانده شدن اش را یک جایی ته مغزش، یا حوالیِ اعماقِ دلش حس کرده باشد. برای من هم همینطور بوده. همیشه نوشته ای را اینجا گذاشتم که فکر یا احساس کردم توش چیزی هست که ذهنِ کسی را/کسانی را ببرد جایی و حواسشان را برای لحظه ای جلب کند به آنچه من دیده ام و گمان می کنم آنها ندیده اند، به آنچه من دیده ام و می دانم آنها هم دیده اند و خواسته ام یک بار هم با هم ببینیم! مهم نیست آن «چیز» چقدر کوچک یا بزرگ بوده، مهم «تلنگر» و «حرفی» بود که نوشته می توانست بالقوه یا بالفعل داشته باشد. خلاصه همچین خیالی که می کردم می گذاشتم اینجا نوشته را. حالا چند وقتی ست چیزهای خنده داری از توی کله ام عبور می کنند. شروع می کنم به نوشتن و نوشتن مثلِ همیشه و وقتی متن را تمام شده می بینیم ته اش اضافه می کنم: و همین جا سخن کوتاه کنیم که به این چیزها که نوشتیم خر آ...

آن لعبت شیرین صفت لاله روی...

تصویر
فارغ از دورِ همی ِ شنبه شب با بچه های اینجا و خوب گذشتنِ زمان، برنامه های چایِ جمعه عصرها، مستقل از موسسه که هر روز دوست ترش دارم و جلسه های چهار- پنج ساعته ی حل ِ مساله، فارغ از برنامه ی داستان گویی به زبان ِ انگلیسی ِ کافه مضراب، شاید حتی کمی مستقل از تلفن ِ دلپذیرِ دوست، صبحِ امروز . گاهی، ارزان بودن ِ لاله در شهری، کفایت می کند برای اینکه حالِ خوشی داشته باشی و از ذهن ات بگذرد که: این شهر،   احتمالاً،   شهرِ خوبی ست!