پست‌ها

شنبه های تقویم های این طرفی!

شنبه ها را دوست دارم. نه به خاطرِ اینکه تعطیل است و خانه می مانم! نه حتی به خاطرِ کلاسِ عکاسیِ عصرها! به خاطرِ‌ لیستِ بلندی که صبح سرِ میزِ صبحانه می نویسم از کارهایی که باید/می خواهم انجام بدهم٬ از کتابهایی که دوست دارم بخوانم. شنبه ها را دوست دارم به خاطرِ‌ چیدنِ کتابها و کاغذها روی میز و ندانستن ِ شروع کردن از کدام یکی! «من او را دوست داشتم»ِ آنا گاوالدا یا «Topology via Logic»ِ استیون ویکرز؟  شنبه ها را دوست دارم به خاطرِ مرتب کردنِ خانه و شستنِ لباسها!  به خاطرِ فرصتِ به در کردنِ خستگیِ فیزیکیِ طولِ هفته! به خاطرِ سردرگمی توی لیستی که از موقعِ نوشتنش می دانم آخرِ شبِ یکشنبه کلی از گزینه هاش تیک نخورده باقی خواهد ماند!  شنبه ها را دوست دارم خیلی٬ به خاطرِ آب دادنِ گلدان ها٬ یکی از لذیذترین لذت های ممکنِ طولِ هفته! :) 

و داستانِ آن مردِ فرهیخته...

 فکر می کنم. به اینکه از چه دفاع می کردم پیشِ مامان٬ از خودم٬ غرورِ فنا شده ام یا «او»؟  و فکر می کنم که تجربه چه چیزِ زمختِ غم-انگیزِ سهمگینی ست که گاهی مفید واقع می شود٬ فقط گاهی... و فکر می کنم به صدای خش-دارِ مردی که سیگارش را در چارچوبِ در ِ بالکن می تکاند و می گفت که معتقد است: آدم کسی را که روزی دوست داشت٬ دوست خواهد داشت! و فکر می کنم که چقدر دلم می خواست آن مردِ فرهیخته اینجا بود و با لبخند بهم می گفت: تو خودت دو وجبی ها! ولی دلت بزرگ است٬ هم-زمان چند تا آدم توش جا می شوند! و من پاسخ اش می دادم که: آدم گاهی خسته می شود از حضورِ بی تکا پوی کسی در دلش... و دوستی چیزِ ساده ی سختی ست... ساقه ی تردِ ظریفی دارد... و او نگاهم می کرد و سیگارش را می تکاند٬  که یعنی: بله! حق با توست دخترک... آدم گاهی خسته می شود...

چیزی شبیهِ این: زندگی

تصویر
دفترچه ی کوچکِ سیاهم اینجاست٬ کنارِ دستم٬ با یک دنیا نوشته ی مختصر و به خیالِ خودم واژه ی کلیدی٬ به نیت ِ یادآوریِ واقعه ای٬ حرفی٬ فکری٬ چیزی... برای نوشتنِ حرفهایی که به گمانم باید نوشته شوند... و حیف که خلاصه می شوند توی همان معدود واژه و... مثلا چند روزیست که می خواهم بنویسم از سفرِ هفته ی گذشته. از اینکه به قولِ خودش ۶۰۰-۷۰۰ کیلومتر راه را کوبیدیم و رفتیم تا او را ببینیم٬ به اندازه ی یک روز٬ به اندازه ی یک شنبه فقط...  می دانی؟ گاهی رفاقت ها رفاقت می مانند توی گذشتِ روزها و ماه ها و سال ها... گاهی یک چیزهایی آن طور اند که گویی زورِ «آدم» بیشتر از «زمان» است... گاهی آدم هایی٬ رفقایی هستند که با تمامِ تفاوتشان با شما٬ تمامِ فاصله ی از این جا تا کجای شما و آنها توی بعضی چیزها٬ دوستتان دارند و رفیق اند... رفقایی از جنسِ کسی که توی سفر ِ اولت به تهران٬ بودنش و یک ساعت گپ زدنتان با هم٬ انگار به اندازه ی بودنِ خیلی ها بود و نبودنش٬ توی سفر آخر به تهران٬ به اندازه ی نبودنِ همه حس شد٬ یک هو... کسی که حالا آمده نزدیک تر کمی...۶۰۰-۷۰۰ کیلومتر آن طرف تر٬ توی شهرِ شلوغِ برلین... ...

خوبم٬ باور کنید این بار :)

شاید نوشته باشم٬ همه اش از دلتنگی٬ همه اش از دوری٬ غصه٬ غم... از اعتماد به نفس های له شده... از نشده ها... از نکرده ها٬ نگفته ها... حالا امشب می خواهم بنویسم از اینکه خوشم! از اینکه سرخوشم حتی... از اینکه یادم نیست آخرین بار کی این طور بوده ام و به هیچ جایم هم نیست که یادم نمی آیدش... حالا خوشم و رسیده ام خانه و می خوانم که سارا برام نوشته: کم پیدایی عشقِ خالص٬ چرا؟ و من تشدید می شوم در ذوقِ امروز٬ در خودم٬ در خوشی٬ در اعتماد به نفس... حالم خوب خوب است٬  انقدر خوب که واژه نمی یابم برای توصیفش... انقدر وسیع و سرتاسری٬ که نمی دانم چه طور بخوانمش تا محتوا شهید نشود...  می دانی؟ گاهی خوب «خوب» ترین است برای توصیفِ خوبی!  بله٬ همین قدر چگال! همین قدر خِ-وار! :)

از لا به لای نوشته ها...

من و مریم هر دومان معتقد بودیم و خوشحال که دخترک به لحاظِ  روانی خیلی سالم است. یعنی با توجه به تعابیرِ خودمان از سلامتیِ روان و آگاهی به اینکه همه مان نقاطِ  تاریک و حفره هایی در روانمان داریم٬ فکر می کردیم حفره های دخترک کم-عمق تر و گره های روانش گُشاد اند: از آن گره ها که به اشاره ای باز می شوند.  آن روز که فلان عکس را گذاشتم روی والِ فیس بوکم٬ پیام آمد که دخترک عکس را لایک کرده. یکم بعد دیدم که نه٬ لایکِ او نیست پای عکس. بعدتر با خودم فکر کردم کاشکی فیس بوک دروغکی پیام داده باشد. چون در غیر این صورت احتمال می رود که گره ای چیزی جایی از دخترک در حالِ تنگ شدن باشد. راستش من این تنگ شدگی ها را که گاهی در قالبِ حسابگری توی روابطِ انسانی بروز می کنند دوست ندارم اصلا... راستش دلم سوخت برای دخترک... به گمانم توی روابطِ انسانی تظاهر به بی تفاوتی٬ وقتی تفاوتی -هر چه قدر کوچک- در کار است٬ حتی دهشتناک تر از تظاهر به دوست داشتن است٬ وقتی که مهری در کار نیست... تهران٬ ۵/مرداد/۱۳۹۱

سرفصل-نوشته!

یک دنیا حرف دارم برای گفتن و نوشتن و خیلی جوگیرانه و مسخره احساسِ مسئولیت می کنم نسبت به بیان و نوشتن شان! باید بنویسم که چقدر نمی فهمم این «وی لاو یو اسرائیل» و «وی لاو یو ایران» را که دامنه ی برخوردم باهاش از فیس بوک و ابنترنت فرا تر رفت و به آدم های واقعی رسید. باید بنویسم که چقدر نمی فهمم بیشترِ مردم را با تمامِ حجمِ تلاششان برای مفهومی به نامِ «بشریت» و چقدر برایم غیرِ قابلِ هضم است خُرد کردن «انسان» به بهانه ی «انسانیت های بزرگ(!)»! باید بنویسم که چقدر برام غیرِ طبیعی ست بعضی مرزهای فرهیختگیِ امروزی ...و باید بگویم از این که «خوب» ترین آدم هایی که توی زندگیم دیده ام/خوانده ام/ساخته ام چه شکلی بوده اند! باید بنویسم که چقدر عوض شده ام توی این سالها...  و خیلی کودکانه بنویسم از اینکه چقدر استاد راهنمام خوب است و چقدر کِیف می دهد توی جامعه ی تخصصی ِ رشته ات آدم ها با شنیدنِ‌ اسمِ‌ محلِ تحصیل ات و استاد راهنمات بگویند: «واو! خوش به حالت! بهترین جا!»... این روزها نمی دانم چرا نمی رسم به نوشتن! کم می آورم وقت انگار! همه ی نوشته ها حبس شده اند توی کله ام! امشب٬ ه...

من ای ساخته ی من!

توی کلیسای قصرِ سلطنتیِ کراکوف٬ آقای راهنما مجسمه ی مردی را نشانمان داد و اصرار داشت که خانوم ها خوب نگاه کنند و ببینند که آقای مجسمه-شده چه اندااازه خوش تیپ و خوش چهره است. بعد یکم جلوتر شروع کرد داستان دختر شاه را برایمان تعریف کردن که دختر ۱۲ ساله بود که با مرگِ پدرش شاهِ مملکت شد و وقتی ۱۴ ساله شد٬ خوب بود که ازدواج می کرد تا مملکت شاه ِ واقعی (!) داشته باشد و از قضا یکی از خواستگارها همان آقای خیلی خیلی خیلی (به توصیفِ راهنما) خوش تیپ بود که نه تنها پولدار٬ بلکه مسلط به چند زبان و خیلی جِنتِل من هم بود و فقط ۶ سال از دخترِ شاه بزرگ تر. و در طرف دیگر مردِ چاقِ زشتِ کم-پولی بود از لیتوانی که فقط به زبانِ خودشان حرف می زد و ۲۵ سال هم از دخترک بزرگ تر بود. و نکته٬ مثلِ اکثرِ داستان های قدیمی٬ در این بود که صلاحِ مملکت به ازدواج با مردِ چاقِ زشتِ بی پولِ خیلی بزرگ تر بود!  آقای راهنما هی با هیجان این ها را تعریف می کرد و می پرسید: ولی کدام دختریست که نخواهد با مردِ جوانِ وصف-شده ازدواج کند؟! ها؟! و دخترهایی که من می دیدمشان سر تکان می دادند به تایید و طوری که انگار اگر طرف...