اینکه پیشِ خودت فکر کنی که یکی از ویژگی های رفتاریت آزاردهنده ست برای کسی که دوست نداری آزارش بدهی٬ اینکه هی کلنجار بروی با خودت که انگار این بدبختانه یکی از آن ویژگی هاست که به گمانِ خودت «تو» را «تو» کرده! اینکه توی دلت بگویی که «بابا جان٬ من اینطوری ام!» و کوچکترین اثری از خودخواهی توی هیچ کدام از واژه های «من» و «اینطوری» نباشد. این که تمنای معصومانه داشته باشی برای یافتنِ راهی که درد و خون ریزیش کمتر باشد٬ غم انگیز است... و اینکه احساس کنی نکُنَد ذره ذره موجباتِ تغییرِ کسی را فراهم کرده ای به سمتی که خودش را کمتر از قبل دوست بدارد٬ غم انگیزتر و دردناک و اشک آور است... و وای به حالِ روزگارِ همزمانیِ این ها...
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
یک روزهایی هم هست که آدم هی پیِ چیزی می گردد که خِرِ فکر را بگیرد و ببرد به جایی که آسمانِ بارانیِ توی قابِ پنجره نیست. جایی که پشتِ میز و لای کاغذها و فرمول ها و نمودارها نیست. یک روزهایی هست که آدم دنبال ِ چیزی می گردد که فکر را دور کند از خیالهای روزانه و خواب های شبانه اش... روزهایی که آدم همین طور که مشغولِ کارهاش است پس و پشتِ ذهنش احساسِ چسبیده-شدگی می کند و سکونِ مطلق! یک روزهایی هست که آدم در به در به دنبالِ چیزی ست که نمی داند٫ برای بردن ِ فکر به جایی که نمی شناسد... ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بعد نوشت: یک شب هایی هم هست که آدم «آن چیزِ نادانسته» که تمامِ روز پسِ ذهنش دنبالش بوده را پیدا می کند لا به لای چهار ساعت حرف زدنِ اسکایپی با رفیقی آن سرِدنیا که روز و شبش با او فرق می کند. لا به لای یک پیام فیس بوکی بعد از قطع شدنِ اسکایپ: «خوش حالم که یه جای دنیا یه فاطمه ای دارم که می تونم باهاش از این جنس حرفها بزنم!» کاش که حواسمان باشد گاهی آدم ها احساسِ سکونِ ...
بهارانه
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
من نمی دانم که به قولِ دوستی آدمیزاد هم مثلِ خیلی از انواعِ جانوران و گیاهان «زیستگاهِ طبیعی» دارد یا نه٬ ولی می دانم که یک روزهایی هست که آدم شدیدا احساس می کند که اگر قرار باشد زیستگاهِ طبیعی داشته باشد دارد خارج از مرزهای آن می زییَد. عیب هم ندارد ها٬ ولی خب٬ این جور وقت ها آدم یکم بیشتر احساس می کند اهلِ جایی نیست :) مثلا وقتی که از صبح روزِ اولِ سالِ نو به فکر جلسه ی فرداست و نگاهش به یک خروار ورقه ای که باید صحیح کند٬ یا وقتی که سنبل ها و نرگس ها به خاطرِ سردی ِ هوا هنوز باز نشده اند٬ یا وقتی که مثلا هیچ کس توی خیابان شب بو نمی فروشد٬ فکر می کند که با دغدغه ها و رسومی بزرگ شده و بهشان عادت کرده که اینجا خیلی معنی نمی دهند. و وقتی که کار به رسومی می رسد که دوستشان دارد٬ مثلِ جشن گرفتن و سرخوشیِ دسته جمعی برای آمدنِ بهار٬ این بی معنی شدن یکم یک طوری می شود. خلاصه که ولی من خوشحالم از آمدنِ بهار و اگرچه که نرگس ها و سنبل ها باز نشدند برای سفره ی هفت سین٬ دلِ من گشوده شده به بهار و سرخوشم از آمدنِ سالی که می تواند کلی هیجان انگیز باشد٬ حتی اگر نشود که خیلی قابلِ رویت و غیرِ...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
"با ماری حتی در این باره صحبت کرده بودم که چه لباسی تنِ بچه هایمان خواهیم کرد. او طرفدارِ بارانی هایی به رنگِ روشن و شیک بود٬ من بارانیِ سه-ربعی را ترجیح می دادم. چون برای خودم مجسم می کردم که یک بچه٬ با یک بارانیِ کم رنگِ شیک نمی تواند توی یک چاله ی پر از آب بازی کند٬ در حالی که یک بارانی سه -ربعی برای بازی در گودال مناسب است. او٬ که من دختربچه تصورش می کردم٬لباس گرم به تن خواهد داشت٬ با وجود این پاهایش آزاد خواهد بود که اگر سنگی توی گودال بیاندازد٬ ترشحِ آن نه احتمالا پالتو را٬ بلکه پاهایش را کثیف کند. و یا اگر با یک قوطیِ حلبی آب از چاله می کشید و آن را کج می گرفت و آبِ کثیف بیرون می ریخت٬ لازم نبود که به طورِ قطع پالتو را کثیف کند! در هر صورت این شانس که فقط پاهایش کثیف شود بزرگ تر بود. ماری عقیده داشت که او در یک پالتوی کم رنگ بیشتر مواظبِ خودش خواهد بود. این مساله که آیا بچه های ما مجاز خواهند بود توی چاله بازی کنند یا نه٬ هیچ گاه به طورِ قطع میانِ ما حل نشد! ماری همیشه لبخند می زد. شانه خالی می کرد و می گفت: بهتر است صبر کنیم. اگر از آن مرد بچه... اگر از آن مرد بچه...
همین جوری های عصرِ جمعه ای از داخلِ آفیس! :)
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
۱- توی کلاسِ مدل تیوری ِ امسال دخترکی هست که موهاش کوتاه است! کوتاهِ قشنگِ مجعدی که روی سرش خیلی خوب نشسته! خودِ دخترک هم قشنگ است و چشم هاش طوری اند که انگار خنده ی خوبی تویشان مقیم باشد. ناخن هاش کوتاهِ کوتاه اند با لاک های قرمز و لباس اسپرت می پوشد با کفش های آل-استار طوسی. بعد من هر بار که می روم سرِ کلاسشان تصمیم می گیرم که بلافاصله موهام را کوتاه کنم! کوتاهِ کوتاه! بعد کلاس که تمام می شود٫ روز که تمام می شود٫ شب که می روم خانه٫ پشیمان می شوم باز! نمی دانم توی خستگی به فرفری های موهام دل می بندم یا می ترسم که کوتاه کنم و به قشنگیِ دخترک نباشم هنوز... ۲- حرف های دیگری هم هست...
حرفهایی که حرف نیست...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
پیاده که از دانشگاه می آمدم خانه٬ هی پیشِ خودم فکر می کردم جوابِ ایمیلِ مریم را چه بدهم!؟ چه طور بنویسم براش که ایمیلش٬ که حرفهاش٬ در آخرین ساعاتِ یک جمعه ی سرد مثلِ آبِ روی آتش بود برای کسی که یک هو خالی شده بود انگار. چه طور بنویسم براش از خوشایندیِ جمله هاش که مثلا: [...] هر چقدر هم دور باشی هرچقدر هم رابطمون کم باشه نبینمت نخونمت نشنومت باز هم یه جا توی قلبم هست که مال توئه همونجایی که همون اول مهر 84 به نامت سند خورده یه جا تو کتگوری رفقای فراموش نشدنی تولدت مبارک فاطمه میبوسمت دو تا چپ یکی راست :* *: :* می دانی؟ جمعه ی گذشته٬ ۴ اسفند ماهِ ۱۳۹۱ تولدم بود و من نمی دانم چه ام شده بود که دوست داشتم جمعه زودتر تمام شود. یک جورهایی دوست نداشتم بلندیِ روز را که تنهایی شب اش کرده بودم. انگار کاری از دستِ ایمیل های دوستان٬ تلفن ها٬ پیام های فیس بوک و کلی ماچ و بغل و محبت که رد و بدل شده بود برنیامده باشد٬ حالم خوش نبود خیلی. می دانی؟ از آن دست آدم ها نیستم که چون زندگی را یک عذابِ عظیم می دانند ولادت چیزِ مبارکی نیست برایشان! نه! من همیشه ...
غرض نقشی است کز ما باز ماند*
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
از آشپزخانه بوی فسنجان می آید و من گلدان ها را آب می دهم و سرمست می شوم از دیدنِ جوانه های تازه ی گلدانِ لاله٬ از غنچه های نیمه باز و گلبرگ های زردِ در هم تنیده. از آشپزخانه بوی فسنجان می آید و من دلم مسجد نصیرالملک ِ شیراز می خواهد و سربندِ زنانِ عشایرِ لر را٬ با همه ی رنگهاش. از آشپزخانه بوی فسنجان می آید و من پنجاه بار آخرِایمیلِ نرگس را می خوانم که نوشته: «[...] و اینکه انقدر مهربونی.» و شصت بار اس ام اس دیشبِ «او» را می خوانم که نوشته بود: «[...] بخش اول تمام شد. پیانو کنسرتوی ۲۵ موتزارت. بخشِ دوم داره شروع می شه. دوست دارم ات :* » دلم می خواهد بروم توی خیابان های آمستردام قدم بزنم و کسی در سوریه نمیرد. دوست دارم توی خیابان ها قدم بزنم و کسی در ایران مریض نشود که دارو بخواهد٬ که دارو نباشد٬ که درد بکشد. دوست دارم هیچ بچه ای هیچ جای دنیا گردِحسرت ننشیند روی دلش٬ چشمش٬ دست هاش. دوست دارم دنیا جای بهتری باشد و... من هی باز توی خیابان های آمستردام قدم بزنم٬ و از آشپزخانه بوی فسجان بیاید... * مصرعی از شعری که روی یکی از کتیبه ه...