پست‌ها

از روزهای خاص - تولد

دیشب٬ شبِ‌ تولدم٬ خواستم بیایم بنویسم از تهرانِ چند روزِ پیش! از «او» که معتقد است دارم دوباره ریشه می دوانم آنجا! خواستم بنویسم از استاد که خیلی خود جوش کوتاه آمده و بی خیالِ پروژه ی پنجم شده و گفته که به شرطِ نهایی کردن و سابمیت کردنِ مقاله ی پروژه ی چهارم رضایت می دهد به تمام کردنِ این دوره ی پوست-کننده ی مو-سفید-کنِ دکتری! بعد خواستم بیایم و فروتنی ( ;) ) را کنار بگذارم و بگویم از ایمیل ِ قراردادِ پست-دکتری که تاریخِ شروعش دقیقا روزِ پایانِ قراردادِ دکتری ست. خواستم بنویسم از خوشی و خودشیفتگی و احساسِ رضایتم از خود. ننوشتم اما!  امروز٬ روزِ تولدم٬ وقتی که ۲۹ سالگی و تارهای سفید و چروک های خفیف ِ دورِ چشمم را دوست دارم و با تمام دخترکانِ کم سن و سالِ درونم معاشرت می کنم٬  از ذهنم می گذرد که شاید قشنگ‌ترین حسِ این لحظه آرامش و لطافتی باشد که آدم توی اعماق دلش احساس می کند. آرامشی که نه به واسطه ی  بُلد دیدنِ داشته ها و شده های زندگی و حذفِ حسرت‌ها و نشده ها به جانِ آدم می نشیند؛ بلکه آن آرامش و لطافتی که از نگاهِ آدم به زیستن نشأت می گیرد٬ نگاهی که دل را بزرگ...

از صفحه ی اینستاگرامم - برای ثبت در تاریخ

تصویر
عكس مال آگوست ٢٠١٥ ست، بعد از توافق هسته اي، وقتي كه داشتم با پرواز لوفتانزا مي رفتم فرانكفورت كه سميه را ببينم! طبق عادت هميشه مجله ي هواپيما را باز كردم و يك هو با اين تصوير مواجه شدم! چهار صفحه عكس و گزارش بود از تهران: امامزاده صالح، بام تهران، بازار... تهِ دلم خوشحال شدم كه شايد قرار است از اين به بعد پروازهاي به تهران زياد شود، هتل ها پر شود و اين ترس لعنتيِ فرنگي ها از آن تكه از زمين كم شود!  امروز صبح، دوستِ ايراني كه مهمانانش را ديروز با پرواز ايران اير فرستاد تهران گفت كه به خاطر برداشته شدن تحريم ها پرواز آمستردام-تهران ايران اير مستقيم شده، بي آن توقف يك ساعت و نيمه براي سوخت گيري توي اروپاي شرقي! مي گفت ديروز اولين روز اين پروازهاي مستقيم بود و ايران اير از خوشحالي توي فرودگاه آمستردام شكلات پخش مي كرد! من؟ خوشحال ترينم! بابتِ تمام اين اتفاقات كوچكِ خوبي كه اميد دارم براي آن تكه از زمين بيافتد و فكر مي كنم به خاورميانه اي كه بخش بزرگي از قلب و ذهنم را پيش خودش نگه داشته! فكر مي كنم به تهران، به اين شهر شلخته ي دوست داشتني و دلم روشن است براي روزهاي ...

می شد که من نوشته باشم‌اش...

این پست در تهران نوشته شده (توضیح برای راحت تر پیدا کردن مرجع «این» و «آن») " شهر من دریاییست که استخرهایش کثیف است   کاش یک آدم علاف و نامرئی با یک دوربین نامرئی راه بیافتد دنبال من و عکس العمل آدمها را وقتی می‌گویم دلم می‌خواهد برگردم و ایران زندگی کنم و اینکار را خواهم کرد ضبط کند. انگار علاقه به سرزمین مادری به اندازه علاقه به رنگ مو طبیعی‌مان است چیزیست صرفا در کلام و ضرورتا وقتی دیگر نداریمش. همانطور که بارها در تورنتو دیده‌ام خانمهایی ایرانی با موهای طلایی شده و لنزهای آبی برای خارجی‌ها از زیبایی چشم و ابروی سیاه زنان ایران حرف می‌زنند ، علاقه به ایران هم چیزیست که فقط در خارج از آن بیرون می‌زند، همه فخرفروشی در مورد ایران وقتی شروع می‌شود که خارج از ایرانیم و مخاطب ایرانی نیست. همه می‌خواهد منصرفت کنند، بسیاری از دلایل برتری تورنتو به تهران درست است و بسیاری هم غلط و ناشی از عدم شناخت از “خارج” . دیروز زن عموم بهم می‌گفت نباید برگردی چون اینجا پول نزول مرسومه، گفتم کل سیستم کردیت کارت خارج یکجور نزول است گفت نه اون نزول با صداقت است. دیروز پسرم در تاکسی می‌گف...

مودبانه ی گُنده گوزی چی می شه؟

به نظرشان هلند٬ سوید٬ آلمان و... بی خودترین جاهای دنیا با دو‌روترین و بی تفاوت ترین و بداخلاق‌ترین مردمان ِ دنیاست: بعد خودشان را شرحه شرحه می کنند که پاسپورتِ هلندی٬ سویدی٬ آلمانی و یا سه‌نقطه‌ای بگیرند! از این جا تا آسمان ادعای روشن‌فکری و انسانِ فارغ از مرز و ملیت دارند: بعد به محضِ شنیدنِ گزارشِ جروبحثی رخ داده در شرکت٬ خیابان٬ اتوبوس یا هر جا٬ می پرسند «طرف کجایی بود؟!!»! بالای منبر می روند راجع به مفاهی مثلِ کشور و مرز و پاسپورت و معتقدند دنیا و انسانیت را باید زدود از هر آنچه شبیه این خطکشی‌هاست: بعد مشتشان را گره می کنند و می کوبند روی میز کافه که «کردستان باید مستقل شود»! حضرتِ فیل را باید با خواهش و تمنا آورد تا از بالای قله ی فرهیختگی و ادب و اخلاق پایین بیاوردشان: بعد به آسانی ِ آب خوردن که نه حتی٬ به سادگی و روانی ِ نفس کشیدن٬ انسانی را مسخره و تحقیر می کنند!  کلی خشونت ریز و درشت٬ دروغ٬  نگاهِ‌ جنسیتی٬ قضاوت و یک دنیا کوفتِ دیگر! گاهی فکر می کنم اگر ادعای بعضی آدم ها و حرف‌ها و ژست هاشان هم به اندازه ی رفتارشان زشت بود غمِ ماجرا کم...

مهرنامه

«او» یک هو٬ با سلام علیکی به واسطه ی استاد٬ جلوی آبخوریِ طبقه ی دوم دانشکده٬ وارد زندگیم شد. ۶ سال هم دانشکده ای بودیم و به جز یکی دو جمله معاشرت دیگری نکرده بودیم. «او» دورادور مرا کمی می شناخت به واسطه ی دوستی با «ر» و «ت»٬ من اما؟ تقریبا هیچ! فقط می دانستم ریاضی-دانِ خوبی‌ست! روزهای عجیبی بود. انگار که خودم را ویران کرده بودم و داشتم ذره ذره٬‌آجر به آجر٬ از نو می ساختم! عشق‌ام به نوعِ بشر زیاد شده بود و با این حال از تمامِ آشناها دوری می کردم. توی دیدار با آدم‌های تازه جلوه گری می کردم: از شعر٬ ادبیات٬ هنر و ریاضی می گفتم. مهرشان را می خریدم و دل به هیچ کس نمی دادم. بی‌دل شده بودم انگار. دل‌ای نمانده بود که برای کسی بلرزد. واژه هام را بی‌پروا تر از همیشه سرازیر می کردم سمتِ‌ آدم‌ها. از رابطه٬ از دوست داشتن هراس داشتم و معاشرتم محدود شده بود به آدم های تازه. آدم های دیدارهای یک باره. آدم هایی که بعد از خداحافظی تمام می شدند! «او» اما از آن‌‌ها بود که بعد از خداحافظی تمام نمی شد.  رفاقت و هم کلامی باهاش لذت بخش بود. تکلیف‌ش با خودش و دنیا معلوم بود و گیر نکرده بود توی دامِ ژیگ...

از شب ها

تصویر
فیلم هایی هستند که می شود چند بار به دیدنشان نشست و خسته نشد.  فیلم هایی هم هستند مثلِ شعر٬ می شود بارها و بارها «شنید»شان! «پرسه در مه» یکی از این فیلم های شنیداریست برای من:‌ از این شعر طورهای موسیقیایی…   این قسمتِ رادیودیالوگ بهانه ی یادآوری و نوشتن شد!
جرقه اش آنجا زده شد٬ توی لابیِ ساختمانِ محلِ کنفرانس٬ کیوتو٬ چند ماهِ قبل! صبح بود و داشتیم با آدم ها حرف می زدیم و چای و قهوه ی قبل از سخنرانیِ اول را می خوردیم که آمد جلو و فارسی سلام علیک کرد. دیروزش٬ توی ایستگاهِ مترو٬ شبحِ کسی را دیده بودم که انگار فلانی بود٬ ولی گریخته بودم از رو در رویی٬ از هم کلامی! نفسم انگار تنگ آمده بود از کوچکیِ‌ دنیا! آخر می دانی؟ ژاپن به نظرم آخرین جای دنیا می آمد برای دیدنِ کسی از آن روزها!  آمد جلو و سلام علیک کرد و حال و احوال و یادم نیست چی شد که گفت توی این  پنج شش سالی که آمده فرنگ هیچ وقت برنگشته ایران و فعلا هم قصد ندارد این کار را بکند. من هم خندیده بودم و گفته بودم که به جاش من٬ مثلِ کشِ تنبان٬‌ بینِ تهران و آمستردام در رفت و آمدم!  وقتی برگشتم هتل٬ چهارزانو نشستم وسطِ تخت٬ یکم مکث کردم٬ گوشی موبایل را برداشتم و برای «ه» نوشتم که فلانی را دیده ام و یادِ او افتاده ام. و فکر کردم به چند وقتِ‌ قبلش٬ به حرفهایی که با استادِ درسِ نظریه مجموعه ها زده بودیم! فکر کردم به دیدنِ آن یکی استاد توی کنفرانسِ چند وقتِ قبل ترش٬ به حسی که داش...