پست‌ها

ان‌در احوالاتِ فضای مجازی (۲)

خانوم اینستاگرامرِ هموطن‌ِ مقیمِ هلندی (!) هست که چند هزار نفر فالوور دارد و سعادتِ (!) روئیتِ صفحه‌اش خیلی اتفاقی در یکی از شبهای تاریک و سردِ زمستانی٬ نه ببخشید٬ یکی از شب‌های روشن و ولرمِ بهاری٬ نصیب بنده شد. چطور؟‌ خیلی ساده! صفحه ی اینستاگرام را باز کردم و همین طور که آمدم پایین دیدم یکی هست که پای عکسِ سه تا از دوستانم که خودشان هم خیلی ربط خاصی به هم ندارند کامنت گذاشته. کنجکاویِ اینکه «طرف کی هست که همه ی اینا رو می شناسه؟» انگشتم را روی اسمش فشار داد و من را به صفحه ی عمومی‌ای برد که پر بود از عکس ‌های رنگیِ خوشحال و البته خیلی خیلی معمولی به لحاظِ ذائقه‌ی زیبایی‌شناسی‌م. توی ذهنم صاحبِ این صفحه آدمِ خوشحالِ «مهربانِ خوش‌اخلاق»ی به نظر رسید که دُزِ «ما چقدر خوشحالیم!»ِ صفحه اش کمی از آستانه ی رفاهِ (؟!!) من بالا‌تر بود! صفحه را بستم و همچنان پررنگ ترین  صفتِ توی ذهنم برای صاحب صفحه «مهربانِ خوش اخلاق» بود. امروز بعد از کار٬ توی کافه ی ورزشگاهِ دانشگاه نشسته بودیم که مرضیه رفت برای دخترکش آب بیاورد. هنوز نرفته بود که  با خانومی  نزدیک میز شدند. من از جا...

کاش زمین کمی کوچک‌تر بود...

 نمی دونم دقیقا از کی و کجا انقدر رقیق شدم:  صبح زنگ زده بودم که تولد مامان رو تبریک بگم٬ بعد از یکم مسخره بازی و شوخی٬‌مکث کردم٬ بغضم رو قورت دادم و یواش گفتم:  «خیلی خوبه که هستی! اینو یادت باشه همیشه!» مامان اون طرف گوشی صداش لرزید٬ اشکش درومد و من به خودم فحش دادم بابت ِ این طور تبریک گفتنم! به خاطر اشک مامان رو٬ ولو به مهر٬ درآوردن. حالا٬ نشسته‌م  و چهار خط تایپ می کنم برای کارت روی دسته گلی که فردا قراره «الف» -به بهانه ی روز پدر و تولد مامان و فرشته - از طرف من بفرسته دمِ در خونه. اشکی که موقع نوشتن از گوشه ی چشمم میاد پایین رو سریع پاک می کنم و خودم رو می زنم به کوچه ی علی‌چپ. یادداشت رو توی تلگرام می فرستم برای «الف». نوشته «دیده» می شه. چهار دقیقه ی بعد «الف» تایپ می کنه: اشکم درومد...  من؟ زار می زنم!

معاشرت های عجیب فضای مزخرف مجازی (۱)

آدم ها٬ ندیده و نشناخته٬ معاشرت نکرده٬ دو قُلُپ چای کنار هم نخورده٬ چهار کلام گپ ِ رو در رو نزده٬ چطور «قربان صدقه» ی هم می روند و برای هم بوس و بغل و واژه واژه مهر و جمله جمله محبت تایپ می کنند؟

از شب ها

نشسته ام روی مبل و پاهام را دراز کرده ام روی میز رو به رو. چایِ مانده ی تهِ لیوانِ‌ بزرگم سرد شده و با اکراه فرو می دهمش. ایمیلی می فرستم برای استاد که فصل سه مقاله  تمام شده و فصل چهار را فردا می فرستم برایش. پیغام «میم» را توی گوشی چک می کنم باز: قرار شده برای نشریه شان در تهران مقاله ای بنویسم راجع به مهاجرت به دغدغه ی  تحصیل. آخر پیامش نوشته که خودش و  نشریه شان مفتخر خواهند بود به چاپ مقاله ی من. لبخند رضایتی می زنم و خوشی ِ خنکی می خزد زیر پوستم. شماره ی «او» را می گیرم و گوشی را می گذارم روی بلند گو. ۴۰ دقیقه حرف می زنیم در مورد فکرهام و «او» بهم تاریخ درس می دهد و از صفویه و قاجار و جنگ های ایران و روسیه و انقلاب مشروطه می گوید و انگیزه های مهاجرت تحصیلی در گذشته. از تفاوت اروپای قرن ۱۶ و ۱۸ سخن می گوید و من؟ حرف هاش را٬ صداش را اصلا٬ می بلعم و شروع می کنم به نوشتن.  حالم؟ خوش!  چایم؟ داغِ داغ! 

#عید

تصویر
 من٬ جایی خارج از مرزهای قلمروی زیستی ام٬ زیر سایه ی ددلاین و یک خروار کار٬ تمام عشقم به بهار و شب عید را٬ خلاصه کرده ام توی سبزه ی خانگی و هفت سین و ماتیک ِ قرمزِ روی لب هام. چایِ سفیدِ چینی می نوشم و عطرِ سنبل و نرگسِ هلندی را حبس می کنم توی مشامم٬ مقاله را ویرایش می کنم و با لبخندی بزرگ روی صورتم فکر می کنم که:  زندگی ست دیگر! نوروز ۹۵ آمستردام

۸ مارس

یک روز می نویسم از این که چرا دوست ندارم «فمینیست» باشم و از دردناکیِ بعضی از  تجربه ‌هاي معاشرتم با بعضی زنهای فمینیست. می نویسم از غم‌انگیزیِ تجربه ی معاشرت با مردهای فمیسنیستی که احساس تکلیف می کنند بابتِ تلافیِ‌ سالها خشونت علیه زنان با محبت و مهربانیِ مبالغه آمیز. یک روز می نویسم از این دنیای «زنانه-مردانه»! و می نویسم از خشونت و نگاه جنسیتی ِ دردآور توی آکادمی. می نویسم از راه حل های به زعمِ من ساده لوحانه و خیلی اوقات توهین آمیزی که برای بالا بردن آمار زنان در این فضا اتخاذ شده... یک روز می نویسم از همه ی این فکر ها و تجربه ها...

از روزهای خاص - تولد

دیشب٬ شبِ‌ تولدم٬ خواستم بیایم بنویسم از تهرانِ چند روزِ پیش! از «او» که معتقد است دارم دوباره ریشه می دوانم آنجا! خواستم بنویسم از استاد که خیلی خود جوش کوتاه آمده و بی خیالِ پروژه ی پنجم شده و گفته که به شرطِ نهایی کردن و سابمیت کردنِ مقاله ی پروژه ی چهارم رضایت می دهد به تمام کردنِ این دوره ی پوست-کننده ی مو-سفید-کنِ دکتری! بعد خواستم بیایم و فروتنی ( ;) ) را کنار بگذارم و بگویم از ایمیل ِ قراردادِ پست-دکتری که تاریخِ شروعش دقیقا روزِ پایانِ قراردادِ دکتری ست. خواستم بنویسم از خوشی و خودشیفتگی و احساسِ رضایتم از خود. ننوشتم اما!  امروز٬ روزِ تولدم٬ وقتی که ۲۹ سالگی و تارهای سفید و چروک های خفیف ِ دورِ چشمم را دوست دارم و با تمام دخترکانِ کم سن و سالِ درونم معاشرت می کنم٬  از ذهنم می گذرد که شاید قشنگ‌ترین حسِ این لحظه آرامش و لطافتی باشد که آدم توی اعماق دلش احساس می کند. آرامشی که نه به واسطه ی  بُلد دیدنِ داشته ها و شده های زندگی و حذفِ حسرت‌ها و نشده ها به جانِ آدم می نشیند؛ بلکه آن آرامش و لطافتی که از نگاهِ آدم به زیستن نشأت می گیرد٬ نگاهی که دل را بزرگ...