این روزها به چیزهای زیادی فکر می کنم. مثلاً عللِ کلونی تشکیل دادن ِ آدمهای اصطلاحاً «هم-وطن»! گاهی، مثلاً وقتی یکی از دانشجوهای ایتالیای کلاس، که اتفاقاً خیلی خوب و روان انگلیسی صحبت می کند، در پایان ِ کلاس از استادِ ایتالیایی به زبان ِ خودشان سوال می پرسد، گمان می کنم زبان ِ مشترک می تواند انگیزه ای باشد برای این همبستگی های سریع شکل گیرنده. گاهی اما گمان می کنم پیش از مساله ی زبان، تداعی و تجسم ناپسند ِ مفهوم ِ دوست نداشتنی ِ«خارجی» ست پشت ِ شکل گیریِ این کلونی ها. تجسمی این گونه که مثلاً اگر کسی «خارجی» به حساب نیامد «خودی» ست و نزدیک است و دوست حتی! (بی آنکه هیچ تصویر ِ درستی از ویژگی های شخصیتی ِ فرد ِ مورد ِ بحث در دست باشد) مطلب ِ دیگری که زیاد فکرم را مشغول کرده- به خصوص هر بار، بعد از یکی از کلاسهام- چیزی شبیه ِ این است: احساس می کنم در انتقال ِ علم از غرب به شرق چیزِ بزرگی گم می شود آن میان. چیزی شبیه به یک شهود ِ عمیق! و اینکه: آدمها، کودک که هستند همه چیز را با هم می خواهند، یک جا! بزرگ تر که می شوند، کم کم رضایت می دهند به ذره ذره داشتن، ...
پستها
به ساعت ِ اینجا می خوابم و به ساعت ِ آنجا بیدار می شوم
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
واقعیتش این است که چند روزیست ذهن ام درگیر ِ نوشتن ِ این نوشته ای ست که آغازش کردم و هر بار تنبلی و نا توانیِ مبارزه با اینرسی ِ "بنویسم که چه؟" یا مثلاً "از کجا شروع باید کرد؟" مانع شده. راستش در این تقریباً دو هفته ای که اینجا هستم، آدم های زیادی، از مامان و استاد راهنما گرفته تا رفقا، از اوضاع پرسیده اند و اینکه اینجا چطور است و هر بار بُلدترین چیزی که به ذهنم رسیده این بوده: "انگار که همه جای دنیا یک طور باشد!"! می دانی؟ از این «یک طور» بودن قطعاً منظورم این نیست که همه جای دنیا شبیه ِ هم است. من، به اندازه ی این دو هفته ای که اینجا بوده ام، کلی چیز ِ تازه دیده ام. دانشگاه، برای من ای که تقریباً همه ی انگیزه ی آمدنم کار کردن با فلان استاد و نشستن سر ِ کلاس ِ آن یکی استاد بود به اندازه ی کافی جذابیت دارد که مرا، موقت هم که هست، غرق در خودش کند. حضور ِ کلی آدم ِ اصطلاحاً کلفت ِ رشته ی من به فاصله ی چند اتاق این طرف تر و آن طرف تر؛ دَم و دستگاه و امکانات ِ موجود، به شدت هیجان انگیز است. خود ِ شهر هم، به عنوان ِ شهری با کلی کانال و پارک و رودخانه...
پی نوشت
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
یک روز شاید نوشتم از این شهر و رزهای سوپر مارکت هاش و ارکیده های پشت ِ پنجره ی خانه ها! از هیجان انگیزی ِ دانشگاه و عبور از کنار ِ اتاق ِ اساتیدی که اسم هاشان را پیش تر، روی جلد ِ کتابها و بالای مقاله ها می دیدم. یک روز شاید نوشتم از دلنشینی ِ رسیدن ِ پیام هات و خوشحالی ِ دیدن ِ شماره ای پرت و پلا- که می دانم از توست- روی صفحه ی گوشی! از لذت ِ شنیدن ِ شعرهای خود-سروده ای که خود خوانده ای! یک روز شاید نوشتم از بد مزه گی ِ شلیل های اینجا و سکوت ِ این خانه که بزرگ است ... یک روز شاید نوشتم...
چِهرالمکتوب*
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
فیس بوک مزایای زیادی دارد قطعاً؛ تو فرض کن تبادل ِ اطلاعات ِ لازم و پیدا کردن ِ رفقای قدیمی مثلاً! منتها با همه ی آن همه مزیت ِ احتمالاً قطعی، چند وقتی ست حالِ من را به هم می زند، عجیب. می دانی؟ آدمها انگار خودشان نیستند و هستند. یک طور ِ غریبی رفتار می کنند. تو را همین طوری اَد می کنند، همین طوری اَکسپت می کنند و همین طورتر ریموو، گاهاً! هی می آیند حرف می زنند، نظر می دهند؛ در مورد ِ همه چیز! بعضی ها برای بعضی جانِ مبارکشان در می رود تا لایکی بکنند و برای دیگری همین طور فِرت فِرت علاقه می پاشند! بعضی دخترها هی تِپ تِپ قربان صدقه ی خوشگلی و فلان ِ هم می روند و یک سری پسر هی همدیگر را له می کنند به واژه که شاید جلوه گری کرده باشند خیر ِ سرشان! چه می دانم والا! آدم ها انگار گاهی زیادی خشن می شوند و گاهی الکی مهربان! می دانی؟ اصل ِ ماجرا اینجاست: آدمها را دوست ندارم با فیس بوک! احساس می کنم خیلی از آدم ها زیادی حرف می زنند از طریق ِ این نمی دانم چه !؟ این زیاد(ی) حرف زدن به تو فرصت می دهد بیابی آنچه را دوست نداری درِشان! و حکایت دقیقاً دوست نداشتن است ها! وگر...
زورم نرسید به ننوشتن اش! :پی
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
آدم ها، هر کدام برای خودشان ویژگی هایی دارند که متمایزشان می کنند از دیگران! دوست ندارم این کلیت ِ جاری در کلام ام را اما، حکایت به همین کلیت است. ویژگی هایی هست کلیدی؛ به قولی کریتیکال پوینتزهای یک شخص/شخصیت. تو فکر کن مثلاً ادبیاتِ نگارش و گفتمان! علایق! لبخند! نگاه! شاید فِرِ موها حتی...- بیشتر منظورم آن ویژگی هاییست که شخص برای خودش به عنوان ِ شاخص در نظرشان می گیرد- وقتهایی هست که اندازه ی مجموعه ی اشتراک ِ کریتیکال پوینتزِ تو و کس ِ دیگری زیاد می شود... خیلی زیاد... حداقل از دیدِ خودت! یا دقیق تر: فقط از دیدِ خودت! احساس می کنی که این «کَس» می تواند مثل ِ تو باشد برای دیگری... برای دیگران! این جوروقتهاست که شاید یک طوری بشوی! مثل ِ حالای من مثلاً!
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
نمی دانید چه حسی دارد این روزهایی که اینهمه تند می گذرند! بعد از یک عمر دور ِ خودم و خودش و خودت چرخیدن، گوش ِ میانی و خزعبلات اش همه با هم و با من به ها رفته! سرگیجه ی اعلایی گرفته ام که وقت ِ گز کردن ِ جدول های باریک ِ پیاده روهای شهر، لازم است قدم بزند کنارم و حواسش باشد به نیافتادن ام... روزهای عجیب ِ بی هیجان ِ تند ِ کرختی ست انگار...ترسم از چیزهایی ست که کسی نمی ترسد و نمی ترسم از آنکه عموماً نگران می کند... یک وقت شاید نوشتم از این روزها! از این روزهایی که تند می گذرند و تند می گذرند و... گاهی وقتها انگار که حرفهایی بیخ ِ گلوی آدم را می گیرند و هی متورم می شوند تا مجبورت کنند بازگوشان کنی و تو خوب می دانی که در تمام ِ عمرت گوشه های پنهانی داشته ای که هیچ وقت ِ هیچ وقت، به هیچ کس ِ هیچ کس، نشانشان ندادی! می دانی؟ لحظه هایی هست که انگار زاویه ها عمیق تر و حتی بیشتر می شوند! لحظه هایی هست که... روزهایی هست که... همین! هِی تند می گذرند... پیش نوشت: گاهی دست به دامن ِ سعدی و مایاکوفسکی شدن هم راه به جایی نمی برد برای گریز از بی عنوان ماندن ِ نوشته...