پست‌ها

برای نیاز

تو فکر کن نصفه شبی از خواب بپری و خوابت یادت نمانده باشد و فقط حسِ ناخوشایندی فراگرفته باشدت با اندکی سوزش حوالی ِ عضوی به نامِ معده. بعد درِ لپ تاپِ قراضه ات را باز کنی، بروی توی صفحه ی فیس بوک، کلیک کنی روی لینکِ دوستانِ کنارِ صفحه ی شخصی ات و از بالا شروع کنی به پاک کردن ووقتی 40 نفرِ دیگر را علاوه بر100 و خُرده ای نفر ِ چند روزِ گذشته پاک کردی، صفحه را ببندی و پیشِ خودت فکر کنی که: احتمالاً این درست است که ماجرا سیاه و سفید نیست. که آدم ِ «خوب» و آدمِ «بد» نداریم اما؛ انگار آدمِ خطرناک، چرا! آدمِ مریض، زیاد! و آدم هایی که آزار دهند (تو را).   انگار که توی خواب به تو الهام شده باشد که: صرف کردن «آدمیت» آن چنان که بابِ میلِ تو باشد سخت شده این روزها. و می دانی دردناکی ِ ماجرا برای من کجاست؟   وقتی که اینطور می شوم، وقتی به گمانم آدمیت و دوستی تار می شود. وقتی زیرِ پوستم خشمگینم از ترس ِ آدمها، از دروغ، از خشونت های نرمِ شیک و هر مزخرفِ این چنینی، دیوانه می شوم... خشم ام انگار مرا و   تنها مرا نشانه می رود هربار. انگار بیخِ گلویم را می گیرد که حالیم کند: ببین، تو ه...

بی خوابی ...

آدم به بهانه های مختلفی می نویسد. آدم به انگیزه های مختلف تری نوشته اش را منتشر می کند. همین آدم، بارها می شود که می نویسد و منتشر نمی کند؛ تو خیال کن مثلِ حالای من! اگر «آدم» به حساب ام بیاوری. همیشه قبول داشتم که آدم وقتی نوشته اش را منتشر می کند که «نیاز» به خوانده شدن اش را یک جایی ته مغزش، یا حوالیِ اعماقِ دلش حس کرده باشد. برای من هم همینطور بوده. همیشه نوشته ای را اینجا گذاشتم که فکر یا احساس کردم توش چیزی هست که ذهنِ کسی را/کسانی را ببرد جایی و حواسشان را برای لحظه ای جلب کند به آنچه من دیده ام و گمان می کنم آنها ندیده اند، به آنچه من دیده ام و می دانم آنها هم دیده اند و خواسته ام یک بار هم با هم ببینیم! مهم نیست آن «چیز» چقدر کوچک یا بزرگ بوده، مهم «تلنگر» و «حرفی» بود که نوشته می توانست بالقوه یا بالفعل داشته باشد. خلاصه همچین خیالی که می کردم می گذاشتم اینجا نوشته را. حالا چند وقتی ست چیزهای خنده داری از توی کله ام عبور می کنند. شروع می کنم به نوشتن و نوشتن مثلِ همیشه و وقتی متن را تمام شده می بینیم ته اش اضافه می کنم: و همین جا سخن کوتاه کنیم که به این چیزها که نوشتیم خر آ...

آن لعبت شیرین صفت لاله روی...

تصویر
فارغ از دورِ همی ِ شنبه شب با بچه های اینجا و خوب گذشتنِ زمان، برنامه های چایِ جمعه عصرها، مستقل از موسسه که هر روز دوست ترش دارم و جلسه های چهار- پنج ساعته ی حل ِ مساله، فارغ از برنامه ی داستان گویی به زبان ِ انگلیسی ِ کافه مضراب، شاید حتی کمی مستقل از تلفن ِ دلپذیرِ دوست، صبحِ امروز . گاهی، ارزان بودن ِ لاله در شهری، کفایت می کند برای اینکه حالِ خوشی داشته باشی و از ذهن ات بگذرد که: این شهر،   احتمالاً،   شهرِ خوبی ست!

در راهِ دیروز به فردا، زیرِ درختِ زندگی ام فرود می آیم و در سایه اش...*

تصویر
شهرهایی هستند توی دنیا که یک شبهایی، عصرهایی، اصلاً یک وقتهایی، خر-فهم ات می کنند که «تنهایی» آن غول ِ بی شاخ و دم ِ سهمگین ِ از تو دوری نیست که همیشه گمان می کردی. تنهایی همین چیز ِ لامصّبی ست که همه ی زندگیت را مرور می کند جلوی چشم ات. همین حسی که وادارت می کند به خواندن ِ تمام ِ دویست و چند نوشته ات، به نگاه کردن ِ تمام ِ تمام ِ عکس های هاردت. و فکر کن همین طور که عکس ها را رد می کنی می رسی به یک عکس. سه سال بزرگ تر شده ای. هر چه جان می کَنی دستهات این شکلی نمی شوند دیگر، انگشت هات زشت شدند انگار. ناخن هات هم کوتاهتر اند. انگشترت را یکی از روزهای مزخرف ِ   شهریور یا مهرِ گذشته گم کرده ای. حتی حالا، دیگر، آن کافه را با میزهای مسخره ای که جای انگشتها می ماند روش دوست نداری، با هیچ کس... انقدر خیلی چیزها عوض شد که حالا برای اولین بار در این سالها، می بینی تیترِ نوشته ی مجله ی زیرِ دست ات را: چه فکر می کردیم و چه بود... انگار باید ایـــــــــــن   همه چیز بالا و پایین می شد، این همه روز شب می شد، ایـــــــــــــــن همه سکوت جریان می یافت تا... تا ببینی که آینده را نباید فکر ...

نِرد «بودن» یا نِرد «شدن»؟!

یک خروار نوشته بودم از اینجا، از آی ال ال سی که من انقدر دوستش داشتم ،از دور، که لینک ِ وب سایتش را نمی دانم از کی، احتمالاً حوالیِ یک سال ِ پیش گذاشتم آن پایین، سمت ِ راست. از اینکه حالا ،از نزدیک، خیلی دوست ترش دارم. از هم-آفیسی هایی که همه شان یک جورهایِ خوبی خُل-وضع اند؛ به خصوص دانشجوهای سال ِ چهار. از اینکه توی گروه ِ دانشجوییِ 13، 14 نفری ِ منطق   و محاسبات دو نفر دختر هستیم و این طور که به نظر می رسد دختران ِ این سمت ِ دنیا خیلی از خواندن ِ رشته ای مثل ِ "ریاضیات ِ محض" و "منطقِ ریاضی" استقبال نمی کنند. توی کلاسِ نظریه   ی برهان که بچه های فلسفه و زبان شناسی هم هستند کلی دختر می بینی اما، در کلاس ِ ساختار های ریاضی در منطق، یا مثلاً منطق ِ وجهی و اتوماتهای هم-جبری من تنها دخترِ کلاسم. این توزیع ِ جنسیت را مقایسه می کردم با مثلاً جامعه ی منطق در ایران   و حاضرین ِ جلسات ِ هفتگی ِ منطق در آی پی ام! کلی چرند به ذهنم می رسد برای توجیه ِ همچین وضعی منتها این چیزِ اصلی ِ آن یک خروار نوشته نبود.   آنجا کلی نوشته بودم که بگویم من آدم های اینجا را دوست دارم نه فقط چو...
این روزها به چیزهای زیادی فکر می کنم. مثلاً عللِ کلونی تشکیل دادن ِ آدمهای اصطلاحاً «هم-وطن»! گاهی، مثلاً وقتی یکی از دانشجوهای ایتالیای کلاس، که اتفاقاً خیلی خوب و روان انگلیسی صحبت می کند، در پایان ِ کلاس از استادِ ایتالیایی به زبان ِ خودشان سوال می پرسد، گمان می کنم زبان ِ مشترک می تواند انگیزه ای باشد برای این همبستگی های سریع شکل گیرنده. گاهی اما گمان می کنم   پیش از مساله ی زبان، تداعی و تجسم ناپسند ِ مفهوم ِ دوست نداشتنی ِ«خارجی» ست پشت ِ شکل گیریِ این کلونی ها. تجسمی این گونه که مثلاً اگر کسی «خارجی» به حساب نیامد «خودی» ست و نزدیک است و دوست حتی! (بی آنکه   هیچ تصویر ِ درستی از ویژگی های شخصیتی ِ فرد ِ مورد ِ بحث در دست باشد) مطلب ِ دیگری که زیاد فکرم   را مشغول کرده- به خصوص هر بار، بعد از یکی از کلاسهام- چیزی شبیه ِ این است: احساس می کنم در انتقال ِ علم از غرب به شرق چیزِ بزرگی گم می شود آن میان. چیزی شبیه به یک شهود ِ عمیق! و اینکه: آدمها، کودک که هستند همه چیز را با هم می خواهند، یک جا! بزرگ تر که می شوند، کم کم رضایت می دهند به ذره ذره داشتن،   ...

به ساعت ِ اینجا می خوابم و به ساعت ِ آنجا بیدار می شوم

واقعیتش این است که چند روزیست ذهن ام درگیر ِ نوشتن ِ این نوشته ای ست که آغازش کردم و هر بار تنبلی   و نا توانیِ مبارزه با اینرسی ِ "بنویسم که چه؟" یا مثلاً "از کجا شروع باید کرد؟"   مانع شده. راستش در این تقریباً دو هفته ای که اینجا هستم، آدم های زیادی، از مامان و استاد راهنما گرفته تا رفقا، از اوضاع پرسیده اند و اینکه اینجا چطور است و هر بار بُلدترین چیزی که به ذهنم رسیده این بوده: "انگار که همه جای دنیا یک طور باشد!"!   می دانی؟ از این «یک طور» بودن قطعاً منظورم این نیست که همه جای دنیا شبیه ِ هم است. من، به اندازه ی این دو هفته ای که اینجا بوده ام، کلی چیز ِ تازه دیده ام. دانشگاه، برای من ای که تقریباً همه ی انگیزه ی آمدنم کار کردن با فلان استاد و نشستن سر ِ کلاس ِ آن یکی استاد بود به اندازه ی کافی جذابیت دارد که مرا، موقت هم که هست، غرق در خودش کند. حضور ِ کلی آدم ِ اصطلاحاً کلفت ِ   رشته ی من به فاصله ی چند اتاق این طرف تر و آن طرف تر؛ دَم و دستگاه و امکانات ِ موجود، به شدت هیجان انگیز است. خود ِ شهر هم، به عنوان ِ شهری   با کلی کانال و پارک و رودخانه...