پست‌ها

برای نیاز

آدمها بعضی وقتها لطف دارند و ابرازِ این لطفشان جزو ِ حواشی ِ دلپذیر ِ حیات است که لهیدگی ِ تدریجی ِ اعتماد به نفس را زیر ِ حجم ِ هجوم ِ وقایعِ چند ساله، التیام می بخشد. اینکه تارا می نویسد "اگر پسر بودم عاشقت می شدم"، اینکه سارا پیام می دهد "به خواهرهات حسودی می کنم گاهی، به خاطر ِ همیشه با تو بودن"، اینکه ندا روی دیوار ِ فیس بوک می نویسد "زلال"، اینکه فلان آشنا می   نویسد "دخترک ِ نازنین" و دیگری تایپ می کند "خوش به حال ِ دوستانت"، "گشوده دست و گشوده اندیش" خیلی خوشایند و دوست داشتنی ست. آنقدر که با وجود ِ اینکه احتمال می دهم توی خواننده مرا تحلیل و قضاوت کنی و تمام ِ عقده ها و بیماری های احتمالی ِ روانم را جزء به جزء و ریز به ریز دربیاوری از لای واژگانم، باز می نویسمشان و هیجان زده می شوم هر بار و دوست دارم تشکر کنم باز...   می دانی؟   این یکی را از همه دوست تر داشته ام: "زدن ِ بعضی حرفها مثل ِ سقوط   آزاد است. اما من دوست دارم بگویم؛ چون تو را می شناسم و می دانم حتی اگر پای من بلغزد به افتادن، تو هُل ام نخواهی داد و دس...

زنده-گی

نوشته بود:   " بنویس او بی هراس، تشنه ی زیستن بود در کنار ِ من!" نوشت: زندگی گاهی تنها صرف ِ فعلی ست بی قاعده که پای بی قاعده گی اش به صرف ِ بودن هم کشیده می شود!   زندگی گاهی زیستن است به قول ِ تو، "مقابله و مجادله ی مشترک با جمیع ِ حواشی ِ دوری که سپید ی ِ حاصل ازنشاط ِ نشئه آور ِ حیات را لکه دار می کنند."   زندگی گاهی... گاهی... گاهی سکوت است  پشت ِ لکنت ِ تعبیرهای من! 

برای نیاز

نوشتن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست مثل ِ هر کارِ دیگری، تقریباً! دغدغه می خواهد، بهانه می خواهد و چیز ِ مهمی به نام ِ «حال»! باید حال داشته باشی. حوصله کنی چیدمان ِ واژگان را! باید مخاطبت را ببینی میانه ی خطابه، به گمانم. باید فرصت داشته باشی و دقت و فرقی نمی کند که دخترک ِ ده دوازده ساله و یا شانزده هفده ساله ای هستی که از زنگهای انشا و نوشتن متنفری؛ یا دختر ِ بیست و چهار ساله ای که موقع ِ چای ِ عصرانه به مادرت می گویی که تازگی ها فهمیده ای که کسی که نزدیک ترین است به تو، نمی تواند نزدیک باشد و تهی از دغدغه های علمی و ادبی. که اگر شعر را نفهمد و جذابیت های علم را درک نکند نزدیک ترین نخواهد بود! فرقی نمی کند، هر بار که بخواهی آغاز کنی نوشتنی را/ نوشته ای را، سفیدیِ کاغذ و نرمی ِ مداد/ صفحه ی وُرد و سستی ِ نوک ِ انگشتها، باز-ات می دارد برای لحظه ای و سکوت می کنی و گاهی، گاهی مثل ِ حالا، سکوتت طولانی می شود و تو را پرت می کند به آرشیو ِ نوشته های گذشته ات. به آنهایی که دوست ترشان داری و برای چندمین بار، چند دهمین بار، می خوانیشان، بلند!   می دانی؟ این طور وقتها، زمانی که به مانیتور ...

و بهاران را باور کن

روزهایی هست که لا به لای آنچه بر ما گذشته در طول ِ عمر، هی می چرخیم و می گردیم و روزهایی را، آدمهایی را، چیزهایی را اصلاً، پررنگ می کنیم و هی عقب می رویم و جلو می آییم و از دور و نزدیک وارسی شان می کنیم. چرایش را نمی دانم، اما تجربه بهم نشان داده حوالی ِ بهار بازار گشت و گذارِ آدمها در روزهای سپری شده بیشتر می شود حتی! حالا بماند که برای شخص ِ من، گذشته، حال و آینده، در هر لحظه برِ چشمم است و این احتمالاً نشانه ای از ناپختگی ِ من است و ... می دانی،   انگار که کسی تیغی گذاشته باشد بیخ ِ گلویم، احساس ِ اجبار می کنم برای نوشتن ِ چیزکی در مورد ِ آمدن ِ بهار. دقت کن! گفتم «بهار» و پای عید و سال ِ نو را به میان نکشیدم! نمی خواهم 89 را مرور کنم و بنویسم که چه شد و چه نشد.   که 89 هر چه قدر هم که دلپذیر و خوب بوده باشد و هر قدر سهمگین و دردناک، تمام شده و آنچه از حس و خاطره و درد و خوشی جا گذاشته باشد برای من، گفتن ندارد؛ یا بهتر: گفتنش لزومی ندارد! و اینجا، در همین جای نوشته، باید تصحیح کنم که بهتر بود به جای "حوالی ِ بهار" در بند ِ پیشین، می نوشتم "حوالی ِ نو شدن ِ سال"! ...

برای ژاپن

آه ای زمین، ای زمین ِ من، ای مأمن ِ گل و نگاه ِ خیره ی من، تو را چه می شود گاهی حوالی بهار؟ گل؟ سبزه؟ جوانه؟ نه! نگو که به بیداریِ جوانه می لرزی، روئیدن ِ بنفشه شکاف می طلبد اینچنین سهمگین؟ باور نمی کنم! بهانه نیاور! پارسال را خوب یادم هست؛ بعد از هائیتی، تو قول دادی به خود نلرزی و من بهار را بخشیدم! حالا، حوالی ِ بهارِ تقویمی، اینجا برف می باردُ آنجا تو به خود لرزیدی... 23/ اسفند/89

میان ِ خانه تکانی

ِتویِ اتاق، در فاصله‌ی سه ‌ثانيه‌ای ِ بلند شدن و بستن ِ در‌، داشتم پودر می‌شدم. داشتم متلاشی می‌شدم. تلاشی‌ را در مقياس بيست‌وچهار‌ساله‌ی خودم، به معنای واقعی كلمه می‌فهميدم. چيزی، مفهومی پخته‌تر و بی‌كلمه‌تر از هميشه در من می‌باليد. تل‌انبارِ حزن كه نه، همان بی‌كلمه‌گی ِ عجزآور ِ تا-عمق‌ ِ-جان، فضا را برام تنگ كرده بود و داشت مرا از درون‌ام بيرون‌ می‌انداخت. تنگ‌تر از همه‌ی اين بيست‌و‌چهار سال شده بودم برای خودم. حتّی تنگ‌تر از وقتی كه شنيدم...

سرگشاده

همین چند روزِ پیش بود، چهارشنبه، چهارم اسفند، از اینکه کاری کرده بودم و حرفی زده بودم که باعث شده   بود کسی یاد آوریِ چیزی را لازم بداند عصبی شده بودم! شکایت داشتم از خود به خود؛ بابت ِ گران تمام شدن ِ شنیدن/خواندن ِ آن یک جمله! می دانی؟ یکی از سخت ترین حاشیه های دنیا جایی ست که ما آدم ها استنباطمان از رفتارهای هم با آنچه که «باید» یا «هست»، فرق می کند! محدودیت ِ غیر ِ قابل ِ انکار ِ روابط ِ انسانی همیشه برایم درد ِسرساز بوده! من، این محدودیت را، با آگاهیِ کامل از اینکه وجود دارد، همواره فراموش می کنم! چند وقت ِ پیش، بعد از تمام شدن ِ کلاس، دویده بودم که خودم را برسانم به یکی از هم کلاسی ها که دایره ی واژگان ِ مبادله شده مان تا آن روز از سلام علیک ِ پیش از کلاس فراتر نرفته بود، پریدم جلوی پسرک و گفتم: "آقای جباری! خیلی خوبی"! و او، همین طور که مات مانده بود گفت: "بله؟!!"! و من برایش توضیح دادم که غبطه می خورم به اینکه اینهمه چیز می خواند و می داند! بعدها هر که شنید خندید که "آدم هر چیزی را به هر کسی نمی گوید که دختر جان"! می دانی؟ به نظرم مشکل اینجاست که م...