پست‌ها

خشم را نباید مجالِ شُخم داد!

-           من سعی می کنم خوب باشم ، اما تو خوبی! می دانی، بارها فکر کرده ام که چقدر فرق هست بین ِ کسی که از دیدن ِ کودکی فقیر آزار می بیند از روی نازک-دلی و دستمالی، فالی می خرد برای احتمالاً تسکین ِ رنجش ِ خودش و کسی که بی دل نازکی کمکی می کند برای خودِ خود ِ کودک... بارها فکر کرده ام و گمان می کنم دومی خوب تر است یحتمل ! باور کن بارها پیش آمده کسانی/چیزهایی آن طور نبودند که من خواسته بوده ام و من به دلخوری ِ پیش آمده، به خودم، به توقع ِ داشته ام گفته ام: "هی! آرام باش! سخت نگیر!". باور کن همین من ِ غُرغُرویی که بارها، همین جا شکایت کرده ام از زمین و زمان و بافته ام و زرت و پِرت کرده ام، پیش ِ خودم گفته ام فلانی حق دارد، فلان کار طبیعی ست، فلان چیز کوفت است! آن یکی زهر ِ مار و... بعضی وقتها اما آدم حرص اش در می آید! بعضی چیزها روی هم تل انبار می شوند انگار! تحریک ات می کنند و آستانه ی تحمل ات را پایین می کشند به زور... گاهی دلت می خواهد خیلی از آدمهای آن دانشکده را، یک جا ادب کنی! آدم هایی که شاید از فرط ِ بی کاری، یا مثلاً کنجکاوی، یا شا...

آینه؟!

آینه... آینه فقط یک بهانه است. بهانه ای برای حرف زذن. آدم انتظار دارد که اقلن یک نفر اینها را بفهمد... اما نه! بحث چیزِ دیگری ست انگار. آدم دور ِ خوذش می چرخد. حناق می گیرد. زمین و زمان را به هم می بافد و سر ِ کلاف را گم تر می کند، حتی! دارم نمی فهمم... آینه که نباشد می شود از سقف نوشت شاید. از پیاده روهای یکطرفه ی شهر که چندی ست تمام شده اند. حالا همه چيز دو طرفه است و مي‌شود هر كس براي خود اش راه برود، مي‌شود هر كس هر موقع كه خواست بپيچد، دست ِ ره‌گذر ِ خسته‌ي ناآشنا را بگيرد و بي‌هوده‌تر از پيش ادامه دهد... حالا ديگر هر كس هر كاري مي‌تواند بكند... یادم می‌آید یک بار هم‌زمان توی چند آینه ایستاده بودم. یعنی من پشت به چهار آینه بودم و رو به من، چهار آینه! و تصاعد که در مفهومِ هندسی چیزِ جالبی از آب در می‌آید و من ای که تصاعدِ هندسی را به حسابی ترجیح می‌دهم! بی خیال! دیگر مهم نیست آینه! دیگر مهم نیست که پیاده روهای شهر وارونه نیستند... دیگر مهم نیست که خطهای سفید ِ ممتد بی محتوا شده اند... دیگر مهم نیست... همین که من وارونه شده ام کافی ست، انگار... دارم می فهمم... وقتی آنقدر عریانی که آ...

شعری که حس اش از چند روز ِ پیش مانده بود...

از جایی، درونم، زخمی شاید خون می چکد انگار و من بیتاب گویی که پِترُسی نباشد تا انگشت های نازکش بازداردم از فروریختن 23/خرداد/1390 (حوالی ظهر، شرکت)

یک روز مرثیه هایم تمام خواهند شد...شاید...

نمی‌دانم از گذشتِ خشکِ این سالهاست یا پیر تر شدن یا بعید بودن ِ آرزو که یک جور دیگری شده‌ام، یک جورِ دیگری که جور نیست با من ِ من و با این‌حال خوب است و خواستنی است و عجیب. گاهی فکر می‌کنم چرا آن جدول‌ها را می‌کشیدند پشتِ جلدِ دفترهای کاهی ِ آن سال‌ها؟ 40 برگ، 60 برگ، 100 برگ. همان جدول‌ها که روزهای هفته را نشان می‌داد : شنبه، یک‌شنبه، دوشنبه، زنگِ اول، زنگِ دوم، زنگِ سوم... حتا جمعه‌ها هم زنگ داشت، یادت هست؟ شاید از همان موقع تفریحِ بزرگِ زندگی‌ِ من شده پر کردنِ زنگ‌های تک تکِ روزهای هفته، تا شبیهِ دخترِ خوبی شوم که همه چیزِ زندگی‌ش معلوم است. حالا، این روزها که زنگهای جدولم بی رنگ مانده و من سرگردان از این خانه‌ به آن خانه‌ی جدول معطل می مانم، به این فکر می کنم که در همه‌ی این سال‌ها عشق توی جاده ی رفتن بود، توی جاده‌یی که می‌رسید به شهرِ حومه ای که در آن کسی از کسی خبر نداشت. و من، حالا چه‌طور شده که هوس کرده‌ام خلاصه‌ی عاشقیت ها را جمع کنم توی همین یک متن و تماشا کنم این من ِ تازه را با تویی که آن‌ قدر سکوت ای که انگشت‌هام پرده‌های سازت را گم می‌کنند؟ بعضی متن‌ها یک‌هو تمام می...

آدمیزاد است دیگر! چِت می کند گاهی...

دلم می گیرد گاهی! تند تند می زند! نفَسم کند کند! چیزی شبیه ِ حباب بالا می آید، بالا تر.. گیر می کند. چشمهام داغ می شود و هی نمی گویم چیزی را، چیزهایی را! هی نمی گویم و هی... ناگهان به تلنگر ِ جمله ای، واژه ای از دخترک ِ دوست، اشکم سر ریز می شود در کلاسِ کوچکی از طبقه ی همکف ِ دانشکده... گاهی دلم می گیرد! بی آرایه و عاری از هرگونه صنعت ِ ادبی، خیلی ساده، دلم می گیرد، سخت! این طور وقتها که می نویسم چگالی ِ علامتهای تعجب ِ نوشته ام زیاد می شود و تو نمی دانی... نمی دانی که دلم از تو نیست که گرفته! از تو هم نه حتی! و نه تو! حتی از نه از روزگار!  دلم از من گرفته!  از من ِ من گاهی...

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار/جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

روی جدول ِ کنار ِ خیابان راه می رفتم و حواسم پرت ِ گلهای بنفشه ی پای درختها بود. عینکِ آفتابی­ام در فاصله­ی سی-چهل سانتی ازم توی کیفم، کنارِ برگه   های چرک نویس، کتاب ِ بیگانه ی آلبرکامو و بسته­ی نصفه­ی آدامس ِ سیب لـمیده بود و خرّم از حواس­پرتی­ام، کش­و­قوس می­آمد.از پارک، انگار که ذرّه­ای از بهشت در جهنّم نشت کرده باشد، هوایِ خوشی بیرون می­زد. دختر و پسرِ تازه جوانی   روی نیمکت نشسته بودند؛ دست­های­شان در گردن ِ هم؛ مشتاق و ناشی، و بی­التفات به بهشت ِ نسترن­های ارغوانی و درختان ِ سال­کرده. حواسم رفت جایی پیش ِ گلهای بنفشه و شهرداری و پسرکی که فال ِ پوچ هم می فروخت و اسمش حسین بود. به دو صحنه ی پایانی ِ تئاتر ِ مرغ ِ دریایی ِ چخوفِ حسن معجونی که اشک ِ من را درآورد. به دیالوگ ِ شخصیت ِ نویسنده در نمایشنامه که انگار من هم، نویسنده نشده، دچارش شده بودم: از دست دادن ِ لذت ِ خواندن ِ نوشته های خوب به دلیل پرت شدن ِ حواس جایی مابین ِ چیدمان ِ واژه ها و تعابیر و توصیفات و زیبایی ِ نثر، شاید جدای از محتوا! خنده ام می گیرد. فکر می کنم به اینکه بعضی وقت ها چه ساده ذوق می کنم. به اینکه ...

برای نیاز

آدمها بعضی وقتها لطف دارند و ابرازِ این لطفشان جزو ِ حواشی ِ دلپذیر ِ حیات است که لهیدگی ِ تدریجی ِ اعتماد به نفس را زیر ِ حجم ِ هجوم ِ وقایعِ چند ساله، التیام می بخشد. اینکه تارا می نویسد "اگر پسر بودم عاشقت می شدم"، اینکه سارا پیام می دهد "به خواهرهات حسودی می کنم گاهی، به خاطر ِ همیشه با تو بودن"، اینکه ندا روی دیوار ِ فیس بوک می نویسد "زلال"، اینکه فلان آشنا می   نویسد "دخترک ِ نازنین" و دیگری تایپ می کند "خوش به حال ِ دوستانت"، "گشوده دست و گشوده اندیش" خیلی خوشایند و دوست داشتنی ست. آنقدر که با وجود ِ اینکه احتمال می دهم توی خواننده مرا تحلیل و قضاوت کنی و تمام ِ عقده ها و بیماری های احتمالی ِ روانم را جزء به جزء و ریز به ریز دربیاوری از لای واژگانم، باز می نویسمشان و هیجان زده می شوم هر بار و دوست دارم تشکر کنم باز...   می دانی؟   این یکی را از همه دوست تر داشته ام: "زدن ِ بعضی حرفها مثل ِ سقوط   آزاد است. اما من دوست دارم بگویم؛ چون تو را می شناسم و می دانم حتی اگر پای من بلغزد به افتادن، تو هُل ام نخواهی داد و دس...