پناه پناهام ده پناهنده امروز ۲۰ ژوئن٬ مصادف با ۳۰ خرداد٬ روز جهانی ِ پناهنده است نقطه سرِ خط هم ندارد!
پستها
بریده کاوش های ذهنِ بیمار٬ به تلنگرِ انتخابات...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
چهار سالِ پیش بود که رای دادم به میرحسین. چهار سالِ پیش بود که آخرین بومِ ۵۰ در ۷۰ این سالها را خریدم. چهار سالِ پیش بود که آن آسمانِ آبی را کشیدم روش. چهار سالِ پیش بود که رفتم تبریز. چهار سالِ پیش بود که اس ام اس ها قطع شد. چهار سالِ پیش بود که عکسهای حافظه دوربین پرید. چهار سال پیش بود که ... چهار سالِ پیش بود تقریبا٬ که یک شب یک هویی رفت... به خودم
چیزهای کوچکِ خوب یا وقتی آدم ها حواسشان به هم هست!؟ :)
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
دیشب را خوب نخوابیده ام! صبح به زور و زحمت از تخت درآمده ام و راهی دانشگاه شده ام! چرخ های دوچرخه کمباد اند. توی تنبلی اولِ صبح هی با خودم کلنجار می روم که امروز ببرم چرخهاش را باد کنند یا فردا٬ که می رسم جلوی درِ دوچرخه فروشی و می روم داخل! فارسی سلام علیک می کنم با آقای خلیل٬ دوچرخه فروشِ افغانیِ مغازه و او هم کلی خوش اخلاق احوال پرسی می کند و می پرسد که چرا کمپیدام و از دوچرخه ام راضی هستم یا نه؟ بعد هم از زندگی و درس می پرسد و اینکه تنها زندگی می کنم یا نه و سخت نیست کلا؟ بهش می گویم که زمستان ازدواج کرده ام و می خندد که: «نه بابا! باور نمی کنم! ما تو چه فکرایی بودیم شما چه کردید!». می خندم! تبریک می گوید کلی و شیرینی می خواهد و چرخ ها را باد می کند و من قولِ شیرینی می دهم بهش و تشکر می کنم و خداحافظی. باقیِ مسیرِ دوچرخه فروشی تا دانشگاه را فکر می کنم این دفعه که رفتم ایران حتما یک جعبه گزی چیزی برای آقای دوچرخه فروشِ خوش اخلاق بیاورم! :) کامپیوتر ِ توی آفیس را که می خواهم روشن کنم چشمم می افتد به دستخطِ خودم روی کاغذِ زردِ چسبیده شده روی مانیتور: دلخوشی ها کم نیس...
روزنوشتِ یک روزِ آفتابی از شهری همیشه ابری! :)
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
آسمانِ آبیِ آفتابی برای مردمِ شهری که بالغ بر ۸۵ درصد سال ابری و بارانی ست نعمتِ بزرگی محسوب می شود. نعمتی که بزرگیش را می شود توی تعدادِ کمِ آدم های مشغول ِ کار توی آفیس ها و تعدادِ مردمِ وِلو شده روی نیمکت ها و گوشه کنارِ پارکها دید. ما ولی هر چهارتایمان کِرِخت لم داده ایم روی صندلی هایمان و مقاله ها و مشق هایمان را ورق می زنیم. Paola از شکلاتهایی که مادرش از اِستونی فرستاده بهمان می دهد. Sumit دستگاهِ ساندویحسازی که تازه خریده را توی آفیس افتتاح می کند برای ناهار و طرزِ کارش را بهمان توضیح می دهد. Facoundo مشغولِ حرف زدن با اعضای یکی از پروژه های پولدارِ موسسه است ببیند می تواند برای دوستدخترش که توی آرژانتین ریاضی می خواند پروژه ی تابستانی پیدا کند اینجا! من! من نشسته ام و کتاب Automata and Algebras in Categories را ورق می زنم و خوشحالم بابتِ کنسل شدنِ جلسه ی صبح با استاد راهنما و دلم شور می زند برای دِدلاینِ ۱۰ روزِ بعد. کتاب را ورق می زنم و حواسم به آسمانِ آبیِ توی قابِ پنجره است. به هوایی که بالاخره گرم شده. به اینکه منِ سرمایی حالا توی هوای ۲۲ درجه زیادی گرمم می شود....
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه*
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
کسی میخواستم از جنسِ خود که او را قبله سازم و روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم. تا تو، چه فهم کنی از اين سخن که میگويم که: «از خود ملول شده بودم.» شمس تبریزی * گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه مولوی
کاشکی از این «او»ها باشند کنارِ همه تان :)
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
توی دنیا آدم هایی هستند مثلِ «او». آدم هایی که زندگی کردن کنارشان روان است. آدم هایی که بعد از رفتنشان از خانه٬ دلت نمی خواهد ته-سیگارهای زیرسیگاریشان را دور بریزی. دوست نداری لباس هایشان را از روی تخت و مبل جمع کنی و بچپانی توی کشو. آدم هایی که پیرهن های راه راهشان را می گذاری روی همه ی لباس های اتویی تا جلوی چشم باشند. آدم های مهربانی که دنبالِ خنده توی چشمها می گردند٬ نه روی لبها! توی دنیا آدم هایی هم هستند مثلِ «من». یکم لوس. خیلی غُرغُرو و بی نهایت گریهاو! آدم هایی که اگر بنا به نوشتن باشد دستشان جسور و بیامان روی کیبورد می رقصد... ولی وای به روزی که بخواهند دو کلمه حرف بزنند. آدم هایی که هنوز لب به صحبت باز نکرده مادیانِ اشکشان چهار نعل می تازد. موجوداتِ لطیفِ دل-نازکی که گاهی گیر می افتند توی چاله های سختگیری. آدم هایی که گاه های زیادی خنده ی چشمانشان پشتِ خیسیِ پلک ها خشک می شود! به افشین٬ برای نشاندنِ خنده توی چشم های یک دختر ِ گریهاو! ;)
اگر آدم ها...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
امروز جمعه است و از شرکتی آمده اند تا سیستم گازِ خانه را چک کنند و بخش هایی از آن را تعویض کنند. قرار بوده است که از ساعتِ ۷:۳۰ صبح تا ۴ عصر همه ی ساکنینِ ساختمان حضور داشته باشند. دانشگاه نرفته ام و مانده ام خانه. سر و صدای کارشان زیاد است و نمی شود تمرکز کرد و ریاضی ورزید. من٬ بعد از نوشتنِ پستِ قبلی٬ از کتابخانه چند تا کتابِ تازه رسیده را برداشته ام که داستانهایشان را نگاهی بیاندازم برای جلسه ی کتابخوانیِ عصر. کتابِ «چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس»ِ بهاره رهنما را باز می کنم. داستانی دارد با عنوان «ماما عاشق لاک قرمز بود». من٬خیلی طبیعی(!)٬ بعد از نوشتنِ پستِ قبلی٬ وسوسه ی خواندنِ داستان می افتد به جانم. پاراگرافِ آخرِ صفحه ی اول این طور آغاز می شود: «من هنوز هم قهوه ام را از همان قهوه فروشی ریو خیابان نادری می خرم که بوی قهوه اش همیشه تا چند متریِ مغازه همه جا را پر می کند.» یک هویی بوی قهوه ی مغازه ی ریو از لابه لای آدم های خیابانِ نادری می پیچید توی دماغم. فکر می کنم این بار که رفتم ایران باید کافه نادری هم بروم و یک پرس شاتو بریان با سس قارچ سفارش بدهم. نگاهم می افتد ب...