پست‌ها

به-دل-افتاده‌ی میانِ دو خوابِ صبحگاهی

‌توی زندگیِ همه‌ي آدم‌ها زخم‌هایی هست که بعد از چند روز٬ چند ماه٬ چند سال٬ چند وقت اصلا٬ هم می آیند و دیگر خون‌ریزی نمی کنند و پوسته‌ی قهوه‌ایِ زمخت رویشان شکل نمی گیرد. زخم‌هایی که بعد از چندوقت درد نمی کنند دیگر.  زخم‌هایی که آن‌قدر محو و کم‌رنگ می شوند که هیچ‌کس ردّی از حضورشان در تو نمی ‌یابد. زخم‌هایی که پنهان می شوند گوشه و کنارِ  هزار و یک دالانِ زندگی. زخم‌هایی که فقط گاهی٬ گه گاهی که به بهانه ی تنلگرِ کوچکی وارسی می کنی پوستِ زندگی‌ات را٬‌ در می‌یابی که از بین نرفته‌اند هنوز و فقط ناپدید شده‌اند... گاهی فکر می‌کنم که «التیام» چه واژه‌ی غریبی ست...

دل نوشته...

دختر عمه ایمیل فرستاده:‌ سلام عروسِ بلا! تارا آخرِ چَتِمان نوشته: خداحافظ عروسِ دوست داشتنی! سارا توی مسیجِ فیس بوک نوشته: فاطمه٬ فکر کنم اولین جشنِ عروسیه که ذوق دارم براش! شایسته توی استتوس اش نوشته بود که: ذوقِ دعوت به عروسیِ دو تا از دوستای نازنینم وسوسم کرد که... سمیه٬مریم٬ هدیه٬ آرمیتا... من... من که توی ذهنم «عروس» کنارِ اسمم جا نمی گیرد! او که از عروسی فراری بوده همیشه! ما که بعضی شب ها از دستِ خودمان عصبانی می شویم... ما که بعضی شب ها دلداری می دهیم به خودمان...ما که بعضی شب ها می خندیم به هم... ما که بعضی شب ها فکر می کنیم خیلی هم بد نیست آدم یک عکسِ عروسی داشته باشد روی دیوارِ خانه... ما که...   من که... من که خوشحال می شوم از خوشی مادرم٬ از ذوقِ مادرش... من که دوست دارم هیجانِ دوستانم را٬ محبتشان را...  من که دوست دارم این عروسی-دوست-نداشتنمان را... این بلد نبودنمان و ندانستنمان را... من که دوست دارم خودمان را و او را که گریزان است از «عادت»! می دانی؟ اینبار دلم می خواهد دو هفته ی بعد که می روم تهران٬ دوچرخه ام را هم سوارِ هواپیما کنم با خ...

شب هایی هم هست که...

هفته ی پیش بود٬ توی صفِ صندوقِ فروشگاه ایستاده بودیم که بهش گفتم دوست دارم یک پست بگذارم توی وبلاگ.     هفته ی پیش بود که گفتم دوست دارم بنویسم اینجا و هیچ چیز نداشتم برای گفتن٬ اینجا گفتن. چند باری سر زدم و روی new post کلیک کردم و هیچ چیز جاری نشد روی کی‌برد از نوکِ  انگشت هام و ننوشته پنجره را بستم. می دانی؟ غم انگیز است خیلی وقتی که فکر می کنی حرف داری و نمی نویسی/ نمی توانی بنویسی. وقتی که موضوع ها٬‌حرف ها و  واژه ها توی ذهن و دلت شکل می گیرند و تو نمی توانی بازگویشان کنی و جریانِ ذهن و دلت را هدایت کنی به جایی بیرون از خودت. وقتی که انگار به قولِ او یک رو دربایستی عظیم دست و پایت را زنجیر می کند. رودربایستی ای که نمی دانی برای چه و با کیست! رو دربایستی که گیرت می اندازد توی خودت و لالت می کند و انقدر خِرِ واژه هات را می گیرد که آهسته آهسته٬ کم کم٬  یواش یواش٬ خودت هم صدای خودت را نمی شنوی٬ شاید...
پناه پناه‌ام ده پناهنده  امروز  ۲۰ ژوئن٬ مصادف با ۳۰ خرداد٬ روز جهانی ِ پناهنده است نقطه سرِ خط هم ندارد!

بریده کاوش های ذهنِ بیمار٬ به تلنگرِ انتخابات...

چهار سالِ پیش بود که رای دادم به میرحسین. چهار سالِ پیش بود که آخرین بومِ ۵۰ در ۷۰ این سالها را خریدم. چهار سالِ پیش بود که آن آسمانِ آبی را کشیدم روش. چهار سالِ پیش بود که رفتم تبریز. چهار سالِ پیش بود که اس ام اس ها قطع شد. چهار سالِ پیش بود که عکسهای حافظه دوربین پرید. چهار سال پیش بود که ... چهار سالِ پیش بود تقریبا٬ که یک شب یک هویی رفت... به خودم

چیزهای کوچکِ خوب یا وقتی آدم ها حواسشان به هم هست!؟ :)

دیشب را خوب نخوابیده ام! صبح به زور و زحمت از تخت درآمده ام و راهی دانشگاه شده ام! چرخ های دوچرخه کم‌باد اند. توی تنبلی اولِ صبح هی با خودم کلنجار می روم که امروز ببرم چرخ‌هاش را باد کنند یا فردا٬ که می رسم جلوی درِ دوچرخه فروشی و می روم داخل! فارسی سلام علیک می کنم با آقای خلیل٬ دوچرخه فروشِ افغانیِ مغازه و او هم کلی خوش اخلاق احوال پرسی می کند و می پرسد که چرا کم‌پیدام و از دوچرخه ام راضی هستم یا نه؟ بعد هم از زندگی و درس می پرسد و اینکه تنها زندگی می کنم یا نه و سخت نیست کلا؟ بهش می گویم که زمستان ازدواج کرده ام و می خندد که: «نه بابا! باور نمی کنم! ما تو چه فکرایی بودیم شما چه کردید!». می خندم! تبریک می گوید کلی و شیرینی می خواهد و چرخ ها را باد می کند و من قولِ شیرینی می دهم بهش و تشکر می کنم و خداحافظی. باقیِ مسیرِ دوچرخه فروشی تا دانشگاه را فکر می کنم این دفعه که رفتم ایران حتما یک جعبه گزی چیزی برای آقای دوچرخه فروشِ خوش اخلاق بیاورم! :) کامپیوتر ِ توی آفیس را که می خواهم روشن کنم چشمم می افتد به دست‌خطِ خودم روی کاغذِ زردِ چسبیده شده روی مانیتور: دلخوشی ها کم نیس...

روزنوشتِ یک روزِ آفتابی از شهری همیشه ابری! :)

آسمانِ آبیِ آفتابی برای مردمِ شهری که بالغ بر ۸۵ درصد سال ابری و بارانی ست نعمتِ بزرگی محسوب می شود. نعمتی که بزرگی‌ش را می شود توی تعدادِ کمِ آدم های مشغول ِ کار توی آفیس ها و تعدادِ مردمِ وِلو شده روی نیمکت ها و گوشه کنارِ پارکها دید. ما ولی هر چهارتایمان کِرِخت لم داده ایم روی صندلی هایمان و مقاله ها و مشق هایمان را ورق می زنیم. Paola از شکلاتهایی که مادرش از اِستونی فرستاده بهمان می دهد. Sumit دستگاهِ ساندویح‌سازی که تازه خریده را توی آفیس افتتاح می کند برای ناهار و طرزِ کارش را بهمان توضیح می دهد. Facoundo مشغولِ حرف زدن با اعضای یکی از پروژه های پولدارِ موسسه است ببیند می تواند برای دوست‌دخترش که توی آرژانتین ریاضی می خواند پروژه ی تابستانی پیدا کند اینجا! من! من نشسته ام و کتاب Automata and Algebras in Categories را ورق می زنم و خوشحالم بابتِ کنسل شدنِ جلسه ی صبح با استاد راهنما و دلم شور می زند برای دِدلاینِ ۱۰ روزِ بعد. کتاب را ورق می زنم و حواسم به آسمانِ آبیِ توی قابِ پنجره است. به هوایی که بالاخره گرم شده. به اینکه منِ سرمایی حالا توی هوای ۲۲ درجه زیادی گرمم می شود....