مرسی دوست ِ عزیزی که نمی شناسمت. اگر این کامنت تعریف بوده من سپاسگزارم. راستش فقط توجه زیاد به ادبیات ِ دوست داشتن ِ آدم ها مرا به سمت ِ چیدمان ِ اینگونه ی واژه ها کشاند. اگر که خوش آمدنی یا خوش بحال گفتنی شده خوشحالم! :)
من هم با نظر اون ناشناسي كه ساعت 15 و 51 دقيقه كامنت گذاشته موافقم. به نظر مي رسه ناشناسهاي زيادي هستند كه تو رو تحسين مي كنند. نمي دونم به ناشناسها حسودي كنم يا به تو.
ناشناس ها قبلا می آمدند اینجا بد و بی راه نثارم می کردند! موقع ِبد و بیراه و قضاوتهای ناخوشایند هم اینکه گوینده را نشناسی دلچسب تر است! ولی وقتی ناشناسها تعریف کنند قضیه فرق می کند!:پی آدم یک جایی آن ته ِ ذهنش چیزی وول می خورد انگار، کنجکاوی کودکانه ای برای شناخت! :) به هر حال مرسی که می خوانیدم.
كودك كه بودم مادر بزرگم قصه اي برايم مي گفت. قصه دختري را كه دوست يك جوان شده بود كه در پوسيتن مار مي رفت. يك روز دختر پوستين مار را آتش زد و جوان براي هميشه گم شد. من هم با دو ناشناس قبلي هم فكرم. ناشناس بايد ناشناس بماند چه كاري است كه او را بيابي. اگر نمي خواهي نظر بگذارند، اين توانايي را از وبلاگت بگير. و اگر مي خواهي...
خوشابحال اون کسی/که توی رویای شماست...
پاسخ دادنحذفمرسی دوست ِ عزیزی که نمی شناسمت. اگر این کامنت تعریف بوده من سپاسگزارم. راستش فقط توجه زیاد به ادبیات ِ دوست داشتن ِ آدم ها مرا به سمت ِ چیدمان ِ اینگونه ی واژه ها کشاند. اگر که خوش آمدنی یا خوش بحال گفتنی شده خوشحالم! :)
پاسخ دادنحذفمن هم با نظر اون ناشناسي كه ساعت 15 و 51 دقيقه كامنت گذاشته موافقم. به نظر مي رسه ناشناسهاي زيادي هستند كه تو رو تحسين مي كنند. نمي دونم به ناشناسها حسودي كنم يا به تو.
پاسخ دادنحذفناشناس ها قبلا می آمدند اینجا بد و بی راه نثارم می کردند! موقع ِبد و بیراه و قضاوتهای ناخوشایند هم اینکه گوینده را نشناسی دلچسب تر است! ولی وقتی ناشناسها تعریف کنند قضیه فرق می کند!:پی
پاسخ دادنحذفآدم یک جایی آن ته ِ ذهنش چیزی وول می خورد انگار، کنجکاوی کودکانه ای برای شناخت! :)
به هر حال مرسی که می خوانیدم.
كودك كه بودم مادر بزرگم قصه اي برايم مي گفت. قصه دختري را كه دوست يك جوان شده بود كه در پوسيتن مار مي رفت. يك روز دختر پوستين مار را آتش زد و جوان براي هميشه گم شد. من هم با دو ناشناس قبلي هم فكرم. ناشناس بايد ناشناس بماند چه كاري است كه او را بيابي. اگر نمي خواهي نظر بگذارند، اين توانايي را از وبلاگت بگير. و اگر مي خواهي...
پاسخ دادنحذفناشناسان چه كنند كه تو چنين خوب چرايي.
چقدر ناشناس طرفدار داری فاطمه!
پاسخ دادنحذففاطمه ! در واقع او همیشه خودش یادت می اندازد که چقدر دوستش داری. نه گاهی! هر وقت که به یادت می آید. و ...
عجب کامنت پرغوغایی شد!
پاسخ دادنحذففکر کنم ناشناس بمانم بهترباشد
ناشناس ساعت 15:51 !!!
من با این ناشناس ساعت 15:51 دقیقه موافق نیستم. چون گویی در پس ذهنش می خواسته است به کمپین ناشناسان فاطمه خیانت کند و خود را معرفی نماید!!! وای! وای!
پاسخ دادنحذفما را نیز در زمره ناشناسان بپذیر!!!
پاسخ دادنحذفشناس سابق ناشناس فعلی
:)
نمی دونم اگه من هم بنویسم "گاهی وقتها خودت یادم بینداز..." این همه آدم پیدا می شن؟
پاسخ دادنحذفناشناس ناموافق با من!
پاسخ دادنحذفمن نه قصدکمین داشتم و نه خیانت!!!!
وای وای هم ارزانی شما
ایده ام را گفتم...همین!
یعنی شگفت انگیزه !
پاسخ دادنحذفیه پست نیم خطی و اینهمه کامنت !!
آدم می تتتتتتتترکه از حسودی . . .
شگفت انگیزی از دوستان و خوانندگان ِ محترم است! من هم گمان نمی کردم این نیم خط اینقدر کامنت به همراه داشته باشد... آن هم ناشناس!
پاسخ دادنحذف- گاهی وقتها خودت یادم بیانداز که چقدر دوستت دارم.
پاسخ دادنحذف