عکس...
گاهی وقتها،
هر چه قدر هم که نگاهت عاقلانه و بالغانه (!) شده باشد،
هرچه قدر هم که ته مانده های شجاعتت را جمع کرده باشی،
یک هو،
یک عکس ِ شاید ده در پانزده روی صفحه ی مانیتور، یک تصویر ِ خالی از آدم، یک لحظه ی حبس شده در یک کادر، چنان در کمترین زمانِ ممکن بی رحمانه ویرانت می کند که نای تقلا برای برخاستن نمی مانَدَت.
به قول مهران مدیری:" جان من! جان من!" بی خیال این حرف ها شو!
پاسخ دادنحذفبهتر است، گاهی وقت ها
چشم! :)
پاسخ دادنحذفولی باور کن به بی خیالی و این حرفها ربطی ندارد، بعضی چیزها خیلی تاثیر گذارند، نمی شود! به جان ِ خودم نمی شود! ;)
هیچ قله ای
پاسخ دادنحذفپلنگ زخمی بی قرار تو را
به چکادش راه نمیدهد انگار...
به گمانم
اینبار
با همین زخمها مجبور شویم خودمان را به ساحل بکوبیم
جرم بیگانه نباشد، که تو خود صورت خویش
پاسخ دادنحذفگر در آیینه ببینی برود دل ز برت
(شاید عکس خودت بوده) و یا شاید هم رنجی انسانی بوده
شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش، به انتظار عیادت
به هر حال این نثرت قشگ بود.
و چون در آن نگريستم، فهميدم كه راهي دراز در پيش است؛ و تشنگي مرا به زانو در خواهد آورد.
پاسخ دادنحذفبه من آفرين مگوي، من براي گام برداشتن، به اميد نياز دارم نه آفرين.
با من سخن از زيبايي مزن، من براي رسيدن به رهايي نياز دارم نه دلبستگي.
گاهي نيست براي اين سخنها، گرما سخت است، و زانوانم ناتوان.
به قول میلاد :
پاسخ دادنحذفبعضی وقت ها فقط یه عکس
یه نقاشی
یه جمله
یه عطسه حتی !
یه شب به سامان قبل از خودکشی تابستونش گفتم :
یه کاغذ بردار روش هزار بار بنویس "جهان پر از اتفاق ساده ست"
سی و هفت بار نوشت خسته شد .
سامان خودکشی کرده؟!:( چه شد عاقبتش؟
پاسخ دادنحذفعاقبت به این نتیجه رسید که اگه روزی شیش ساعت با من وآزی (خواهرم) تلفنی صحبت کنه دیگه نیازی به روانپزشک و اونهمه دارو نداره!
پاسخ دادنحذفالان که دیگه بیشتر از یه ماهه بی خبرم ازش . به آزی هم نمی دونم زنگ می زنه یا نه . احتمالا دارو می خوره هنوز .